یکشنبه08022015

آخرين بروزرسانی: شنبه, 01 آگوست 2015 9pm

Back شما اینجا هستید: صفحه اصلی اهل بيت (علیهم السلام) پیامبران حضرت‌ موسي‌ علیه السلام داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن(1)

داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن(1)

تفسیر سوره طه (1)
و هل أتاک حدیث موسی (9) إذ رءا نارا فقال لأهله امکثوا إنی ءانست نارا لعلی ءاتیکم منها بقبس أو أجد علی النار هدی (10) فلما أتاها نودی یموسی (11) إنی أنا ربک فاخلع نعلیک إنک بالواد المقدس طوی (12) و أنا اخترتک فاستمع لما یوحی (13) إننی أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدنی و أقم الصلوة لذکری (14) إن الساعة ءاتیة أکاد أخفیها لتجزی کل نفس بما تسعی (15) فلا یصدنک عنها من لا یؤمن بها و اتبع هواه فتردی (16) و ما تلک بیمینک یموسی (17) قال هی عصای أتوکؤا علیها و أهش بها علی غنمی و لی فیها مئارب أخری (18) قال ألقها یموسی (19) فألقاها فإذا هی حیة تسعی (20) قال خذها و لا تخف سنعیدها سیرتها الأولی (21) و اضمم یدک إلی جناحک تخرج بیضاء من غیر سوء ءایة أخری (22) لنریک من ءایتنا الکبری (23) اذهب إلی فرعون إنه طغی (24) قال رب اشرح لی صدری (25) و یسر لی أمری (26) و احلل عقدة من لسانی (27) یفقهوا قولی (28) و اجعل لی وزیرا من أهلی (29) هرون أخی (30) اشدد به أزری (31) و أشرکه فی أمری (32) کی نسبحک کثیرا (33) و نذکرک کثیرا (34) إنک کنت بنا بصیرا (35) قال قد أوتیت سؤلک یموسی (36) و لقد مننا علیک مرة أخری (37) إذ أوحینا إلی أمک ما یوحی (38) أن اقذفیه فی التابوت فاقذفیه فی الیم فلیلقه الیم بالساحل یأخذه عدو لی و عدو له و ألقیت علیک محبة منی و لتصنع علی عینی (39) إذ تمشی أختک فتقول هل أدلکم علی من یکفله فرجعنک إلی أمک کی تقر عینها و لا تحزن و قتلت نفسا فنجینک من الغم و فتنک فتونا فلبثت سنین فی أهل مدین ثم جئت علی قدر یموسی (40) و اصطنعتک لنفسی (41) اذهب أنت و أخوک بئایتی و لا تنیا فی ذکری (42) اذهبا إلی فرعون إنه طغی (43) فقولا له قولا لینا لعله یتذکر أو یخشی (44) قالا ربنا إننا نخاف أن یفرط علینا أو أن یطغی (45) قال لا تخافا إننی معکما أسمع و أری (46) فأتیاه فقولا إنا رسولا ربک فأرسل معنا بنی إسرءیل و لا تعذبهم قد جئنک بئایة من ربک و السلم علی من اتبع الهدی (47) إنا قد أوحی إلینا أن العذاب علی من کذب و تولی (48)
ترجمه آیات
آیا خبر موسی به تو رسیده است؟ (9) .
آن دم که آتشی دید، و به اهل خود گفت: بمانید که من آتش می بینم شاید شعله ای از آن برایتان بیاورم یا به وسیله آتش راه را پیدا کنم پیرامون آن کسی را ببینم که راه را وارد است (10) .
و چون به آتش رسید ندا داده شد که ای موسی! (11) .
من خود پروردگار توام کفشهای خود را بیرون آر که تو در سرزمین مقدس طوی هستی (12) .
من تو را برگزیده ام به آنچه بر تو وحی می شود گوش فرا دار (13) .
من خدای یکتایم، معبودی جز من نیست، عبادت من کن و برای یاد کردن من نماز به پا کن (14) .
قیامت آمدنی است، می خواهم آن را پنهان کنم تا هر کس در مقابل کوششی که می کند سزا ببیند (15) .
آنکه رستاخیز را باور ندارد و پیروی هوس خود کند ترا از باور کردن آن باز ندارد که هلاک می شوی (16) .
ای موسی! این چیست که به دست راست تو است؟ (17) .
گفت: این عصای من است که بر آن تکیه می کنم و با آن برای گوسفندان خویش برگ می تکانم و مرا در آن حاجت هایی دیگر است (18) .
گفت: ای موسی! آن را بیفکن (19) .
پس آن را افکند که ناگهان ماری شد که سریع راه می رفت (20) .
فرمود آن را بگیر و نترس که آن را به حالت اولش باز می گردانیم (21) .
و دستت را به گریبان خود ببر تا نورانی بدون عیب بیرون آید، و این معجزه دیگری است (22) .
تا آیه های بزرگ خویش را به تو بنمایانیم (23) .
به سوی فرعون برو که او طغیان کرده است (24) .
گفت: پروردگارا سینه مرا بگشای (25) .
و کارم را به من آسان کن (26) .
و گره از زبان من باز کن (27) .
تا گفتارم را بفهمند (28) .
و برای من وزیری از کسانم مقرر فرما (29) .
هارون برادرم را (30) .
و پشت من بدو محکم کن (31) .
و او را شریک کارم گردان (32) .
تا تو را تسبیح بسیار گوئیم (33) .
و بسیار یادت کنیم (34) .
که تو بینای به حال ما بوده ای (35) .
فرمود ای موسی مطلوب خویش را یافتی (36) .
و بار دیگر به تو نیز منت نهادیم (37) .
آندم که به مادرت آنچه باید وحی کردیم (38) .
که او را در صندوق بگذار و صندوق را به دریا بیفکن، تا دریا به ساحلش اندازد، و دشمن من و دشمن او بگیرد او را و از جانب خویش محبوبیتی بر تو افکندم تا زیر نظر من تربیت شوی (39) .
و چون خواهرت رفت و گفت آیا شما را به کسی دلالت کنم که تکفل او کند؟ و به مادرت بازت آوردیم که دیده اش روشن شود و غم نخورد و یکی را کشتی و از گرفتاری نجاتت دادیم و امتحانت کردیم امتحانی دقیق و سالی چند در میان اهل مدین ماندی آنگاه ای موسی! به موقع بیامدی (40) .
و تو را خاص خویش کردم (41) .
تو و برادرت معجزه های مرا ببرید و در کار یاد کردن من سستی مکنید (42) .
به سوی فرعون روید که طغیان کرده است (43) .
و با او به نرمی سخن بگویید، شاید اندرز گیرد یا بترسد (44) .
گفتند پروردگارا ما بیم داریم در آزارمان شتاب کند یا طغیانش بیشتر شود (45) .
فرمود: مترسید که من با شما هستم، می شنوم و می بینم (46) .
پیش وی رفتند و گفتند ما دو پیغمبر پروردگار توایم، پسران اسرائیل را با ما بفرست و عذابشان مکن از پروردگارت معجزه ای سوی تو آورده ام درود بر آن کس که هدایت را پیروی کند (47) .
به ما وحی شده که عذاب بر آن کس باد که (آیات الهی را) تکذیب کند و روی بگرداند (48) .
در این آیات داستان موسی (ع) را شروع کرده، در این سوره چهار فصل از این داستان ذکر شده:
اول: چگونگی برگزیدن موسی به رسالت در کوه طور، که در وادی طوی واقع است، و مامور کردنش به دعوت فرعون.
دوم: با شرکت برادرش او را به دین توحید دعوت کردن، و بنی اسرائیل را نجات دادن، و اقامه حجت، و آوردن معجزه علیه او.
سوم: بیرون شدنش با بنی اسرائیل از مصر، و تعقیب فرعون و غرق شدنش، و نجات یافتن بنی اسرائیل.
چهارم: گوساله پرستی بنی اسرائیل، و سرانجام کار ایشان و کار سامری و گوساله اش.
آیاتی که نقل کردیم تا به تفسیرش بپردازیم متعرض فصل اول از چهار فصل مذکور است.
و اما اینکه آیات مورد بحث به چه وجهی متصل به ما قبل می شود؟ وجه اتصالش این است که آیات ما قبل مساله توحید را خاطر نشان می ساخت، این آیات نیز با وحی توحید آغاز شده، و با همان وحی یعنی کلام موسی که گفت: "انما الهکم الله الذی لا اله الا هو..."، و نیز کلام دیگرش در باره هلاک فرعون و طرد سامری ختم می شود، آیات قبلی نیز با این تذکر آغاز می شد که قرآن مشتمل است بر دعوت حق و تذکر کسانی که بترسند، و با مثل این آیه ختم می شد که"الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنی".
"و هل اتیک حدیث موسی".
استفهام در این جمله برای تقریر است، و مقصود از"حدیث"داستان است.
"اذ رآ نارا فقال لاهله امکثوا انی آنست نارا...".
"مکث"به معنای"لبث"است، و"آنست"از ایناس، به معنای دیدن و یا یافتن چیزی است که در اصل از انس گرفته شده که ضد نفرت است، و به همین جهت در معنای ایناس گفته اند دیدن چیزی است که با آن انس بگیرند، که قهرا دیدن چنین چیزی دیدنی است قوی.
و کلمه"قبس" با دو فتحه به معنای شعله است که به وسیله نوک چوب یا مانند آن از آتشی دیگر گرفته شود، و کلمه"هدی"مصدر به معنای اسم فاعل است، و یا مضاف الیه است برای مضاف حذف شده، و تقدیرش"ذا هدایة"بوده، و علی ای حال مراد کسی است که هدایت به وجود او قائم باشد.
سیاق آیه و آیات بعدیش شهادت می دهد بر اینکه این جریان در مراجعت موسی از مدین به سوی مصر اتفاق افتاده و اهلش نیز با او بوده، و این واقعه نزدیکیهای وادی طوی، در طور سینا، در شبی سرد و تاریک اتفاق افتاده، در حالی که راه را گم کرده بودند، چون آتش از دور دیده به نظرش رسیده که کنار آن کسی هست که از او راه را بپرسد، و اگر نبود حداقل از آن آتش قدری بیاورد، گرم شوند.
و در اینکه فرمود"قال لاهله امکثوا"اشعار، و بلکه دلالت بر این است که غیر از همسرش کسان دیگر هم با او بوده اند، چون اگر نبود می فرمود"قال لاهله امکثی به همسرش گفت اینجا باش".
و از اینکه گفت: "انی آنست نارا من آتشی به نظرم می آید"با در نظر گرفتن اینکه کلام خود را با"ان"تاکید کرده، و نیز به ایناس تعبیر کرده، فهمیده می شود که آتش را تنها او دیده، و دیگران ندیدند، این جمله نیز که اول فرمود"اذ رآی نارا چون آتشی دید"
این معنا را تایید می کند و نیز جمله"لعلی آتیکم شاید برایتان بیاورم..."دلالت دارد بر اینکه در کلام چیزی حذف شده، و تقدیر آن"اینجا باشید تا به طرف آتش بروم، شاید برایتان از آن پاره ای بیاورم، و یا پیرامون آن کسی که راه را بلد باشد ببینم، باشد که با هدایتش راه را پیدا کنیم"بوده.
"فلما اتیها نودی یا موسی انی انا ربک...طوی".
کلمه"طوی"اسم جلگه ای است که در دامنه طور قرار دارد، و همانجا است که خدای سبحان آن را وادی مقدس نامیده، و این نام و این توصیف دلیل بر این است که چرا به موسی دستور داد کفشش را بکند، منظور احترام آن سرزمین بوده تا با کفش لگد نشود، و اگر کندن کفش را متفرع بر جمله"انی انا ربک"کرده دلیل بر این است که تقدیس و احترام وادی به خاطر این بوده که حظیره قرب به خدا، و محل حضور و مناجات به درگاه او است پس برگشت معنا به مثل این می شود که بگوییم: به موسی ندا شد این منم پروردگارت و اینک تو در محضر منی، و وادی طوی به همین جهت تقدیس یافته پس شرط ادب به جای آور و کفشت را بکن.
و به همین ملاک هر مکان و زمان مقدسی تقدس می یابد، مانند کعبه مشرفه و مسجد الحرام، و سایر مساجد و مشاهد محترمه در اسلام، و نیز مانند اعیاد و ایام متبرکه ای که قداست را از راه انتساب واقعه ای شریف که در آن واقع شده، یا عبادتی که در آن انجام شده کسب نموده، و گر نه بین اجزای مکان و زمان تفاوتی نیست.
موسی وقتی ندای"یا موسی انی انا ربک"را شنید از آن به طور یقین فهمید که صاحب ندا پروردگار او، و کلام، کلام او است، چون کلام مذکور وحیی از خدا بود به او، که خود خدای تعالی تصریح کرده بر اینکه خدا با احدی جز به وحی، و یا از ورای حجاب، و یا به ارسال رسول تکلم نمی کند، هر چه بخواهد به اذن خود وحی می کند، و فرموده"و ما کان لبشر ان یکلمه الله الا وحیا او من وراء حجاب او یرسل رسولا فیوحی باذنه ما یشاء" (1) که از آن فهمیده می شود که میان خدا و کسی که خدا با او تکلم می کند در صورتی که به وسیله رسول و یا حجاب نباشد، و تنها به وسیله وحی صورت گیرد، هیچ واسطه ای نیست، و وقتی هیچ واسطه ای نبود شخص مورد وحی کسی را جز خدا همکلام خود نمی یابد، و در وهمش خطور نمی کند، و غیر کلام او کلامی نمی شنود، زیرا اگر احتمال دهد متکلم غیر خدا باشد، و یا کلام کلام غیر او باشد، دیگر"کلم الله موسی تکلیما"به طوری که واسطه ای نباشد، صادق نمی شود.
و این حال، حال هر نبی و پیغمبر است، در اولین وحیی که به او می شود، و نبوت و رسالت او را به او اعلام می دارد، هیچ شرک و ریبی نمی کند، در اینکه صاحب این وحی خدای سبحان است، و در درک این معنا هیچ احتیاجی به اعمال نظر، یا درخواست دلیل، یا اقامه حجتی نیست، زیرا اگر محتاج به یکی از آنها شود باز هم یقین پیدا نمی کند که راستی پیغمبر شده است، چون ممکن است اطمینانی که به دست آورده اثر و خاصیت دلیل، و استفاده قوه تعقل از آن دلیل باشد، نه تلقی از غیب بدون واسطه (پس حاصل کلام این است که هم از آیه و هم از حکم عقل استفاده می شود که پیغمبران بار اولی که وحی خدای را می گیرند طوری هستند و وحی طوری است که در همان اول در سویدای قلب به صدق آن ایمان پیدا می کنند) .
حال اگر بپرسی خدای تعالی در جای دیگر داستان فرموده: "و نادیناه من جانب الطور الایمن و قربناه نجیا" (2) و در جای دیگر آن فرموده: "من شاطی ء الواد الأیمن فی البقعة المبارکة من الشجرة" (3) ، که از این آیه استفاده می شود در تکلم خدا حجابی بوده؟ .
می گوییم: بله و لیکن ثبوت حجاب، و یا آورنده پیام در مقام تکلیم، یا تحقق تکلیم به وسیله وحی منافات ندارد، برای اینکه وحی هم مانند سایر افعال خدا بدون واسطه نیست، چیزی که هست امر دائر مدار توجه مخاطبی است که کلام را تلقی می کند، اگر متوجه آن واسطه ای که حامل کلام خدا است بشود و آن واسطه میان او و خدا حاجب باشد، در این صورت آن کلام همان رسالتی است که مثلا فرشته ای می آورد، و وحی آن فرشته است (دیگر به چنین چیزی گفته نمی شود فلانی با خدا یا خدا با فلانی تکلم کرد) و اگر متوجه خود خدای تعالی باشد، وحی او خواهد بود (در این صورت صحیح است گفته شود خدا با فلانی سخن گفت) هر چند که در واقع حامل کلام خدا فرشته ای باشد، ولی چون وی متوجه واسطه نشده، وحی، وحی خود خدا می شود، شاهد این معنا آیه بعدی مورد بحث است که خطاب به موسی می فرماید: "فاستمع لما یوحی گوش کن به آنچه وحی می شود"که عین ندای از جانب طور را وحی هم خوانده، و در موارد دیگر کلامش اثبات حجاب هم نموده است.
و کوتاه سخن اینکه: جمله"انی انا ربک فاخلع نعلیک..."موسی را متوجه می کند به اینکه موقفی که دارد موقف حضور و مقام مشافهه (رو در رو سخن گفتن) است و خدا با او خلوت و او را از خود به مزید عنایت اختصاص داده، و لذا فرمود: "انی انا ربک من پروردگار توام "و نفرمود"انا الله من خدایم"، یا"انا رب العالمین من رب العالمینم"و نیز به همین جهت اگر بعد از آن فرمود"انی انا الله"تکرار جمله قبلی نیست، چون جمله قبلی در عین معرفی صاحب کلام، مقام را هم از اغیار خالی می سازد، تا وحی را انجام دهد، ولی در جمله دوم تنها وحی است.
و در اینکه فرمود"نودی"و نام صاحب ندا را نیاورد و نفرمود"نادیناه او را ندا کردیم "و یا"ناداه الله خدا ندایش کرد"لطفی به کار رفته که با هیچ مقیاسی نمی توان گفت چقدر است، و در آن اشاره است به اینکه ظهور این آیت برای موسی به طور ناگهانی و بی سابقه بوده است.
"و انا اخترتک فاستمع لما یوحی".
کلمه"اخترتک"از مصدر اختیار است و اختیار از کلمه"خیر"گرفته شده، و حقیقت اختیار این است که فاعلی مثلا در میان چند فعلی که باید حتما یکی از آنها را بر دیگر کارها ترجیح داده و انجامش دهد مردد شود، آنگاه فاعل تمیز می دهد به اینکه فلان کار خیر است، پس بنا می گذارد بر اینکه این کار از دیگر کارها بهتر است، پس همان را انجام می دهد و این بناگذاری، همان اختیار است، پس کلمه اختیار همواره باید توأم با غرضی باشد که فاعل از فعلش آن غرض را در نظر گرفته.
و اختیار خدا موسی را به تکلم، منظور و غرض الهی بوده، و آن عبارت است از دادن نبوت و رسالت، شاهد این معنا جمله"فاستمع لما یوحی"است که"فاء"تفریع نتیجه آن اختیار قلمداد شده، و فهمانده که مشیت الهی بدین تعلق گرفته که فردی از انسان را وا بدارد، تا مشقت حمل نبوت و رسالت را تحمل کند، و چون در علم خدا موسی بهتر از دیگران بوده بدین جهت او را اختیار کرده است.
جمله"و انا اخترتک"به طوری که از سیاق استفاده می شود از قبیل صدور امر به نبوت و رسالت است، و بنا بر این انشاء است نه اخبار، چون اگر اخبار بود می فرمود: "و قد اخترتک"بلکه با عین این جمله اختیار نبوت و رسالت را انشاء کرده و آنگاه چون اختیار با انشاء آن تحقق یافت، امر به گوش دادن به فرمان وحی را که متضمن رسالت و نبوت او است بر آن متفرع نموده فرمود"پس به آنچه وحی می شود گوش فرا ده".
"اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلوة لذکری".
این همان وحیی است که در آیه قبل موسی را مامور به شنیدن آن کرده بود، که تا یازده آیه دیگر ادامه دارد، و در آن نبوت و رسالتش با هم اعلام می شود، نبوتش در این آیه و دو آیه بعد، و رسالتش از آیه"و ما تلک بیمینک یا موسی"، تا آیه"اذهب الی فرعون انه طغی "
استفاده می شود، علاوه بر این در آیه"و اذکر فی الکتاب موسی انه کان مخلصا و کان رسولا "نبیا" (4) صریحا فرموده که آن جناب، هم رسول بود و هم نبی.
و در سه آیه مذکور که نبوت آن جناب را اعلام می کند دو رکن ایمان را که رکن اعتقاد و رکن عمل است با هم ذکر کرده، ولی از اصول اعتقاد که توحید و نبوت و معاد است تنها دو اصل را یعنی توحید و معاد را ذکر کرده، و از نبوت اسمی نبرده، و جهتش این بوده که روی سخن با شخص رسول خدا (ص) بوده، و اما رکن عمل را با اینکه تفصیل زیادی دارد در یک کلمه خلاصه کرده، و آن کلمه"فاعبدنی"است، و با آن اصول و فروع دین را در سه آیه تکمیل کرده است.
پس اینکه فرمود"اننی انا الله لا اله الا انا"مسمی را با خود اسم معرفی کرد و فرمود "بدرستی که من الله ام"و نفرمود"الله منم"برای اینکه مقتضای حضور این است که با مشاهده ذات به وصف ذات آشنا گشت، نه به وسیله وصف به ذات آشنا گردید، همچنانکه برادران یوسف وقتی او را شناختند گفتند"به درستی که هر آینه تو یوسفی، یوسف هم گفت من یوسفم و این برادر من است" (که اگر مقام مقام حضور نبود جا داشت بگویند یوسف توئی)

تفسیر سوره طه (1)
و هل أتاک حدیث موسی (9) إذ رءا نارا فقال لأهله امکثوا إنی ءانست نارا لعلی ءاتیکم منها بقبس أو أجد علی النار هدی (10) فلما أتاها نودی یموسی (11) إنی أنا ربک فاخلع نعلیک إنک بالواد المقدس طوی (12) و أنا اخترتک فاستمع لما یوحی (13) إننی أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدنی و أقم الصلوة لذکری (14) إن الساعة ءاتیة أکاد أخفیها لتجزی کل نفس بما تسعی (15) فلا یصدنک عنها من لا یؤمن بها و اتبع هواه فتردی (16) و ما تلک بیمینک یموسی (17) قال هی عصای أتوکؤا علیها و أهش بها علی غنمی و لی فیها مئارب أخری (18) قال ألقها یموسی (19) فألقاها فإذا هی حیة تسعی (20) قال خذها و لا تخف سنعیدها سیرتها الأولی (21) و اضمم یدک إلی جناحک تخرج بیضاء من غیر سوء ءایة أخری (22) لنریک من ءایتنا الکبری (23) اذهب إلی فرعون إنه طغی (24) قال رب اشرح لی صدری (25) و یسر لی أمری (26) و احلل عقدة من لسانی (27) یفقهوا قولی (28) و اجعل لی وزیرا من أهلی (29) هرون أخی (30) اشدد به أزری (31) و أشرکه فی أمری (32) کی نسبحک کثیرا (33) و نذکرک کثیرا (34) إنک کنت بنا بصیرا (35) قال قد أوتیت سؤلک یموسی (36) و لقد مننا علیک مرة أخری (37) إذ أوحینا إلی أمک ما یوحی (38) أن اقذفیه فی التابوت فاقذفیه فی الیم فلیلقه الیم بالساحل یأخذه عدو لی و عدو له و ألقیت علیک محبة منی و لتصنع علی عینی (39) إذ تمشی أختک فتقول هل أدلکم علی من یکفله فرجعنک إلی أمک کی تقر عینها و لا تحزن و قتلت نفسا فنجینک من الغم و فتنک فتونا فلبثت سنین فی أهل مدین ثم جئت علی قدر یموسی (40) و اصطنعتک لنفسی (41) اذهب أنت و أخوک بئایتی و لا تنیا فی ذکری (42) اذهبا إلی فرعون إنه طغی (43) فقولا له قولا لینا لعله یتذکر أو یخشی (44) قالا ربنا إننا نخاف أن یفرط علینا أو أن یطغی (45) قال لا تخافا إننی معکما أسمع و أری (46) فأتیاه فقولا إنا رسولا ربک فأرسل معنا بنی إسرءیل و لا تعذبهم قد جئنک بئایة من ربک و السلم علی من اتبع الهدی (47) إنا قد أوحی إلینا أن العذاب علی من کذب و تولی (48)
ترجمه آیات
آیا خبر موسی به تو رسیده است؟ (9) .
آن دم که آتشی دید، و به اهل خود گفت: بمانید که من آتش می بینم شاید شعله ای از آن برایتان بیاورم یا به وسیله آتش راه را پیدا کنم پیرامون آن کسی را ببینم که راه را وارد است (10) .
و چون به آتش رسید ندا داده شد که ای موسی! (11) .
من خود پروردگار توام کفشهای خود را بیرون آر که تو در سرزمین مقدس طوی هستی (12) .
من تو را برگزیده ام به آنچه بر تو وحی می شود گوش فرا دار (13) .
من خدای یکتایم، معبودی جز من نیست، عبادت من کن و برای یاد کردن من نماز به پا کن (14) .
قیامت آمدنی است، می خواهم آن را پنهان کنم تا هر کس در مقابل کوششی که می کند سزا ببیند (15) .
آنکه رستاخیز را باور ندارد و پیروی هوس خود کند ترا از باور کردن آن باز ندارد که هلاک می شوی (16) .
ای موسی! این چیست که به دست راست تو است؟ (17) .
گفت: این عصای من است که بر آن تکیه می کنم و با آن برای گوسفندان خویش برگ می تکانم و مرا در آن حاجت هایی دیگر است (18) .
گفت: ای موسی! آن را بیفکن (19) .
پس آن را افکند که ناگهان ماری شد که سریع راه می رفت (20) .
فرمود آن را بگیر و نترس که آن را به حالت اولش باز می گردانیم (21) .
و دستت را به گریبان خود ببر تا نورانی بدون عیب بیرون آید، و این معجزه دیگری است (22) .
تا آیه های بزرگ خویش را به تو بنمایانیم (23) .
به سوی فرعون برو که او طغیان کرده است (24) .
گفت: پروردگارا سینه مرا بگشای (25) .
و کارم را به من آسان کن (26) .
و گره از زبان من باز کن (27) .
تا گفتارم را بفهمند (28) .
و برای من وزیری از کسانم مقرر فرما (29) .
هارون برادرم را (30) .
و پشت من بدو محکم کن (31) .
و او را شریک کارم گردان (32) .
تا تو را تسبیح بسیار گوئیم (33) .
و بسیار یادت کنیم (34) .
که تو بینای به حال ما بوده ای (35) .
فرمود ای موسی مطلوب خویش را یافتی (36) .
و بار دیگر به تو نیز منت نهادیم (37) .
آندم که به مادرت آنچه باید وحی کردیم (38) .
که او را در صندوق بگذار و صندوق را به دریا بیفکن، تا دریا به ساحلش اندازد، و دشمن من و دشمن او بگیرد او را و از جانب خویش محبوبیتی بر تو افکندم تا زیر نظر من تربیت شوی (39) .
و چون خواهرت رفت و گفت آیا شما را به کسی دلالت کنم که تکفل او کند؟ و به مادرت بازت آوردیم که دیده اش روشن شود و غم نخورد و یکی را کشتی و از گرفتاری نجاتت دادیم و امتحانت کردیم امتحانی دقیق و سالی چند در میان اهل مدین ماندی آنگاه ای موسی! به موقع بیامدی (40) .
و تو را خاص خویش کردم (41) .
تو و برادرت معجزه های مرا ببرید و در کار یاد کردن من سستی مکنید (42) .
به سوی فرعون روید که طغیان کرده است (43) .
و با او به نرمی سخن بگویید، شاید اندرز گیرد یا بترسد (44) .
گفتند پروردگارا ما بیم داریم در آزارمان شتاب کند یا طغیانش بیشتر شود (45) .
فرمود: مترسید که من با شما هستم، می شنوم و می بینم (46) .
پیش وی رفتند و گفتند ما دو پیغمبر پروردگار توایم، پسران اسرائیل را با ما بفرست و عذابشان مکن از پروردگارت معجزه ای سوی تو آورده ام درود بر آن کس که هدایت را پیروی کند (47) .
به ما وحی شده که عذاب بر آن کس باد که (آیات الهی را) تکذیب کند و روی بگرداند (48) .
در این آیات داستان موسی (ع) را شروع کرده، در این سوره چهار فصل از این داستان ذکر شده:
اول: چگونگی برگزیدن موسی به رسالت در کوه طور، که در وادی طوی واقع است، و مامور کردنش به دعوت فرعون.
دوم: با شرکت برادرش او را به دین توحید دعوت کردن، و بنی اسرائیل را نجات دادن، و اقامه حجت، و آوردن معجزه علیه او.
سوم: بیرون شدنش با بنی اسرائیل از مصر، و تعقیب فرعون و غرق شدنش، و نجات یافتن بنی اسرائیل.
چهارم: گوساله پرستی بنی اسرائیل، و سرانجام کار ایشان و کار سامری و گوساله اش.
آیاتی که نقل کردیم تا به تفسیرش بپردازیم متعرض فصل اول از چهار فصل مذکور است.
و اما اینکه آیات مورد بحث به چه وجهی متصل به ما قبل می شود؟ وجه اتصالش این است که آیات ما قبل مساله توحید را خاطر نشان می ساخت، این آیات نیز با وحی توحید آغاز شده، و با همان وحی یعنی کلام موسی که گفت: "انما الهکم الله الذی لا اله الا هو..."، و نیز کلام دیگرش در باره هلاک فرعون و طرد سامری ختم می شود، آیات قبلی نیز با این تذکر آغاز می شد که قرآن مشتمل است بر دعوت حق و تذکر کسانی که بترسند، و با مثل این آیه ختم می شد که"الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنی".
"و هل اتیک حدیث موسی".
استفهام در این جمله برای تقریر است، و مقصود از"حدیث"داستان است.
"اذ رآ نارا فقال لاهله امکثوا انی آنست نارا...".
"مکث"به معنای"لبث"است، و"آنست"از ایناس، به معنای دیدن و یا یافتن چیزی است که در اصل از انس گرفته شده که ضد نفرت است، و به همین جهت در معنای ایناس گفته اند دیدن چیزی است که با آن انس بگیرند، که قهرا دیدن چنین چیزی دیدنی است قوی.
و کلمه"قبس" با دو فتحه به معنای شعله است که به وسیله نوک چوب یا مانند آن از آتشی دیگر گرفته شود، و کلمه"هدی"مصدر به معنای اسم فاعل است، و یا مضاف الیه است برای مضاف حذف شده، و تقدیرش"ذا هدایة"بوده، و علی ای حال مراد کسی است که هدایت به وجود او قائم باشد.
سیاق آیه و آیات بعدیش شهادت می دهد بر اینکه این جریان در مراجعت موسی از مدین به سوی مصر اتفاق افتاده و اهلش نیز با او بوده، و این واقعه نزدیکیهای وادی طوی، در طور سینا، در شبی سرد و تاریک اتفاق افتاده، در حالی که راه را گم کرده بودند، چون آتش از دور دیده به نظرش رسیده که کنار آن کسی هست که از او راه را بپرسد، و اگر نبود حداقل از آن آتش قدری بیاورد، گرم شوند.
و در اینکه فرمود"قال لاهله امکثوا"اشعار، و بلکه دلالت بر این است که غیر از همسرش کسان دیگر هم با او بوده اند، چون اگر نبود می فرمود"قال لاهله امکثی به همسرش گفت اینجا باش".
و از اینکه گفت: "انی آنست نارا من آتشی به نظرم می آید"با در نظر گرفتن اینکه کلام خود را با"ان"تاکید کرده، و نیز به ایناس تعبیر کرده، فهمیده می شود که آتش را تنها او دیده، و دیگران ندیدند، این جمله نیز که اول فرمود"اذ رآی نارا چون آتشی دید"
این معنا را تایید می کند و نیز جمله"لعلی آتیکم شاید برایتان بیاورم..."دلالت دارد بر اینکه در کلام چیزی حذف شده، و تقدیر آن"اینجا باشید تا به طرف آتش بروم، شاید برایتان از آن پاره ای بیاورم، و یا پیرامون آن کسی که راه را بلد باشد ببینم، باشد که با هدایتش راه را پیدا کنیم"بوده.
"فلما اتیها نودی یا موسی انی انا ربک...طوی".
کلمه"طوی"اسم جلگه ای است که در دامنه طور قرار دارد، و همانجا است که خدای سبحان آن را وادی مقدس نامیده، و این نام و این توصیف دلیل بر این است که چرا به موسی دستور داد کفشش را بکند، منظور احترام آن سرزمین بوده تا با کفش لگد نشود، و اگر کندن کفش را متفرع بر جمله"انی انا ربک"کرده دلیل بر این است که تقدیس و احترام وادی به خاطر این بوده که حظیره قرب به خدا، و محل حضور و مناجات به درگاه او است پس برگشت معنا به مثل این می شود که بگوییم: به موسی ندا شد این منم پروردگارت و اینک تو در محضر منی، و وادی طوی به همین جهت تقدیس یافته پس شرط ادب به جای آور و کفشت را بکن.
و به همین ملاک هر مکان و زمان مقدسی تقدس می یابد، مانند کعبه مشرفه و مسجد الحرام، و سایر مساجد و مشاهد محترمه در اسلام، و نیز مانند اعیاد و ایام متبرکه ای که قداست را از راه انتساب واقعه ای شریف که در آن واقع شده، یا عبادتی که در آن انجام شده کسب نموده، و گر نه بین اجزای مکان و زمان تفاوتی نیست.
موسی وقتی ندای"یا موسی انی انا ربک"را شنید از آن به طور یقین فهمید که صاحب ندا پروردگار او، و کلام، کلام او است، چون کلام مذکور وحیی از خدا بود به او، که خود خدای تعالی تصریح کرده بر اینکه خدا با احدی جز به وحی، و یا از ورای حجاب، و یا به ارسال رسول تکلم نمی کند، هر چه بخواهد به اذن خود وحی می کند، و فرموده"و ما کان لبشر ان یکلمه الله الا وحیا او من وراء حجاب او یرسل رسولا فیوحی باذنه ما یشاء" (1) که از آن فهمیده می شود که میان خدا و کسی که خدا با او تکلم می کند در صورتی که به وسیله رسول و یا حجاب نباشد، و تنها به وسیله وحی صورت گیرد، هیچ واسطه ای نیست، و وقتی هیچ واسطه ای نبود شخص مورد وحی کسی را جز خدا همکلام خود نمی یابد، و در وهمش خطور نمی کند، و غیر کلام او کلامی نمی شنود، زیرا اگر احتمال دهد متکلم غیر خدا باشد، و یا کلام کلام غیر او باشد، دیگر"کلم الله موسی تکلیما"به طوری که واسطه ای نباشد، صادق نمی شود.
و این حال، حال هر نبی و پیغمبر است، در اولین وحیی که به او می شود، و نبوت و رسالت او را به او اعلام می دارد، هیچ شرک و ریبی نمی کند، در اینکه صاحب این وحی خدای سبحان است، و در درک این معنا هیچ احتیاجی به اعمال نظر، یا درخواست دلیل، یا اقامه حجتی نیست، زیرا اگر محتاج به یکی از آنها شود باز هم یقین پیدا نمی کند که راستی پیغمبر شده است، چون ممکن است اطمینانی که به دست آورده اثر و خاصیت دلیل، و استفاده قوه تعقل از آن دلیل باشد، نه تلقی از غیب بدون واسطه (پس حاصل کلام این است که هم از آیه و هم از حکم عقل استفاده می شود که پیغمبران بار اولی که وحی خدای را می گیرند طوری هستند و وحی طوری است که در همان اول در سویدای قلب به صدق آن ایمان پیدا می کنند) .
حال اگر بپرسی خدای تعالی در جای دیگر داستان فرموده: "و نادیناه من جانب الطور الایمن و قربناه نجیا" (2) و در جای دیگر آن فرموده: "من شاطی ء الواد الأیمن فی البقعة المبارکة من الشجرة" (3) ، که از این آیه استفاده می شود در تکلم خدا حجابی بوده؟ .
می گوییم: بله و لیکن ثبوت حجاب، و یا آورنده پیام در مقام تکلیم، یا تحقق تکلیم به وسیله وحی منافات ندارد، برای اینکه وحی هم مانند سایر افعال خدا بدون واسطه نیست، چیزی که هست امر دائر مدار توجه مخاطبی است که کلام را تلقی می کند، اگر متوجه آن واسطه ای که حامل کلام خدا است بشود و آن واسطه میان او و خدا حاجب باشد، در این صورت آن کلام همان رسالتی است که مثلا فرشته ای می آورد، و وحی آن فرشته است (دیگر به چنین چیزی گفته نمی شود فلانی با خدا یا خدا با فلانی تکلم کرد) و اگر متوجه خود خدای تعالی باشد، وحی او خواهد بود (در این صورت صحیح است گفته شود خدا با فلانی سخن گفت) هر چند که در واقع حامل کلام خدا فرشته ای باشد، ولی چون وی متوجه واسطه نشده، وحی، وحی خود خدا می شود، شاهد این معنا آیه بعدی مورد بحث است که خطاب به موسی می فرماید: "فاستمع لما یوحی گوش کن به آنچه وحی می شود"که عین ندای از جانب طور را وحی هم خوانده، و در موارد دیگر کلامش اثبات حجاب هم نموده است.
و کوتاه سخن اینکه: جمله"انی انا ربک فاخلع نعلیک..."موسی را متوجه می کند به اینکه موقفی که دارد موقف حضور و مقام مشافهه (رو در رو سخن گفتن) است و خدا با او خلوت و او را از خود به مزید عنایت اختصاص داده، و لذا فرمود: "انی انا ربک من پروردگار توام "و نفرمود"انا الله من خدایم"، یا"انا رب العالمین من رب العالمینم"و نیز به همین جهت اگر بعد از آن فرمود"انی انا الله"تکرار جمله قبلی نیست، چون جمله قبلی در عین معرفی صاحب کلام، مقام را هم از اغیار خالی می سازد، تا وحی را انجام دهد، ولی در جمله دوم تنها وحی است.
و در اینکه فرمود"نودی"و نام صاحب ندا را نیاورد و نفرمود"نادیناه او را ندا کردیم "و یا"ناداه الله خدا ندایش کرد"لطفی به کار رفته که با هیچ مقیاسی نمی توان گفت چقدر است، و در آن اشاره است به اینکه ظهور این آیت برای موسی به طور ناگهانی و بی سابقه بوده است.
"و انا اخترتک فاستمع لما یوحی".
کلمه"اخترتک"از مصدر اختیار است و اختیار از کلمه"خیر"گرفته شده، و حقیقت اختیار این است که فاعلی مثلا در میان چند فعلی که باید حتما یکی از آنها را بر دیگر کارها ترجیح داده و انجامش دهد مردد شود، آنگاه فاعل تمیز می دهد به اینکه فلان کار خیر است، پس بنا می گذارد بر اینکه این کار از دیگر کارها بهتر است، پس همان را انجام می دهد و این بناگذاری، همان اختیار است، پس کلمه اختیار همواره باید توأم با غرضی باشد که فاعل از فعلش آن غرض را در نظر گرفته.
و اختیار خدا موسی را به تکلم، منظور و غرض الهی بوده، و آن عبارت است از دادن نبوت و رسالت، شاهد این معنا جمله"فاستمع لما یوحی"است که"فاء"تفریع نتیجه آن اختیار قلمداد شده، و فهمانده که مشیت الهی بدین تعلق گرفته که فردی از انسان را وا بدارد، تا مشقت حمل نبوت و رسالت را تحمل کند، و چون در علم خدا موسی بهتر از دیگران بوده بدین جهت او را اختیار کرده است.
جمله"و انا اخترتک"به طوری که از سیاق استفاده می شود از قبیل صدور امر به نبوت و رسالت است، و بنا بر این انشاء است نه اخبار، چون اگر اخبار بود می فرمود: "و قد اخترتک"بلکه با عین این جمله اختیار نبوت و رسالت را انشاء کرده و آنگاه چون اختیار با انشاء آن تحقق یافت، امر به گوش دادن به فرمان وحی را که متضمن رسالت و نبوت او است بر آن متفرع نموده فرمود"پس به آنچه وحی می شود گوش فرا ده".
"اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلوة لذکری".
این همان وحیی است که در آیه قبل موسی را مامور به شنیدن آن کرده بود، که تا یازده آیه دیگر ادامه دارد، و در آن نبوت و رسالتش با هم اعلام می شود، نبوتش در این آیه و دو آیه بعد، و رسالتش از آیه"و ما تلک بیمینک یا موسی"، تا آیه"اذهب الی فرعون انه طغی "
استفاده می شود، علاوه بر این در آیه"و اذکر فی الکتاب موسی انه کان مخلصا و کان رسولا "نبیا" (4) صریحا فرموده که آن جناب، هم رسول بود و هم نبی.
و در سه آیه مذکور که نبوت آن جناب را اعلام می کند دو رکن ایمان را که رکن اعتقاد و رکن عمل است با هم ذکر کرده، ولی از اصول اعتقاد که توحید و نبوت و معاد است تنها دو اصل را یعنی توحید و معاد را ذکر کرده، و از نبوت اسمی نبرده، و جهتش این بوده که روی سخن با شخص رسول خدا (ص) بوده، و اما رکن عمل را با اینکه تفصیل زیادی دارد در یک کلمه خلاصه کرده، و آن کلمه"فاعبدنی"است، و با آن اصول و فروع دین را در سه آیه تکمیل کرده است.
پس اینکه فرمود"اننی انا الله لا اله الا انا"مسمی را با خود اسم معرفی کرد و فرمود "بدرستی که من الله ام"و نفرمود"الله منم"برای اینکه مقتضای حضور این است که با مشاهده ذات به وصف ذات آشنا گشت، نه به وسیله وصف به ذات آشنا گردید، همچنانکه برادران یوسف وقتی او را شناختند گفتند"به درستی که هر آینه تو یوسفی، یوسف هم گفت من یوسفم و این برادر من است" (که اگر مقام مقام حضور نبود جا داشت بگویند یوسف توئی)

اسم جلاله هر چند علم و نام مخصوص ذات خدای متعال است،

لیکن معنای مسمای به"الله"را می فهماند، چون ذات او مقدس تر از آن است که کسی بدان راه یابد، پس گویا فرموده است : من که آن کسی هستم که مسمای به الله است، خود گوینده حاضر و مشهود است، ولی مسمای به الله مبهم است که کیست؟ لذا گفته شده من همانم، خواهی گفت: الله اسم است نه وصف، تا بگویی مقتضای حضور این است که از ذات به وصف پی ببرم؟ در جواب می گوییم: اسم جلاله هر چند که به خاطر غلبه علم شده است و لیکن خالی از اصلی وصفی نیست.
و جمله"لا اله الا انا فاعبدنی"کلمه توحید است که از نظر عبارت و لفظ مترتب بر جمله "اننی انا الله"شده، چون حقیقتا هم مترتب بر آن است، چون وقتی خدای تعالی کسی باشد که هر چیزی از او آغاز شده، و به وجود او قائم و به او منتهی است پس دیگر جا ندارد که کسی جز برای او خضوع عبادتی بکند، پس او است الله معبود به حق، و اله دیگری غیر او نیست، و لذا امر به عبادت را متفرع بر این حقیقت نموده، فرمود"فاعبدنی".
و اگر در جمله"و اقم الصلوة لذکری"، از انواع و اقسام عبادت خصوص نماز را ذکر کرد، با اینکه قبلا در جمله"فاعبدنی"عبادت را به طور عموم ذکر کرده بود، و خلاصه اگر بعد از آن عام، خصوص این خاص را ذکر کرد، بدین جهت بود که هم اهمیت نماز را برساند، و هم بفهماند که نماز از هر عملی که خضوع عبودیت را ممثل کند، و ذکر خدای را به قالب در آورد، آن چنان که روح در کالبد قرار می گیرد، بهتر است.
و بنا بر این معنا، کلمه"لذکری"از باب اضافه مصدر به مفعول خودش است، و لام آن برای تعلیل است، و این جار و مجرور متعلق به کلمه"اقم"می باشد و حاصل معنایش این است که: عبادت و یادآوریت از من را با عمل نماز تحقق بده، همچنان که می گویند: "بخور برای اینکه سیر شوی، و بنوش برای اینکه سیراب گردی"این آن معنایی است که از مثل سیاق مورد بحث به ذهن تبادر می کند.
در معنای جمله"لذکری"اقوال بسیاری است، بعضی (5) گفته اند: جار و مجروری است متعلق به کلمه"اقم"، که ما نیز همین را گفتیم.بعضی (6) دیگر گفته اند: متعلق است به کلمه"صلوة"بعضی (7) دیگر گفته اند: متعلق است به جمله"فاعبدنی".
و نیز در باره"لام"آن، بعضی (8) گفته اند: لام تعلیل است.بعضی (9) آن را لام توقیت دانسته اند، که معنایش"نماز بخوان هنگام ذکر من"و یا"نماز بخوان هنگامی که آن را فراموش کردی، یا از تو فوت شد، و سپس به یادت آمد"، بنا بر این نظیر"لام"در جمله"اقم الصلوة لدلوک الشمس" (10) می باشد.
و نیز در معنای"ذکر"، بعضی (11) گفته اند: مراد از آن، ذکر لفظی است که نماز هم مشتمل بر آن است.بعضی (12) دیگر گفته اند: مراد از آن ذکر قلبی است که مقارن نماز است، و با نماز تحقق یافته، یا مترتب بر آن می شود، همانطور که مسبب از سبب پدید می آید.بعضی (13)
دیگر احتمال داده اند که مراد از آن، ذکر قبل از نماز باشد.بعضی دیگر گفته اند: مراد از آن اعم از ذکر قلبی و قالبی است.
اختلاف دیگری در اضافه ذکر به یای متکلم دارند که چه نحوه اضافه ای است؟
بعضی (14) گفته اند: اضافه مصدر به مفعول خودش است.بعضی (15) دیگر گفته اند: اضافه مصدر به فاعل خودش است، و مراد این است که نماز بخوان تا با ثنا و ثواب خود، تو را یاد کنیم، و یا این است که"نماز بخوان برای اینکه من نماز را در کتب آسمانیم ذکر کرده و بدان دستور داده ام".
بعضی (16) دیگر گفته اند: این اضافه انحصار اقامه را در ذکر، افاده می کند، و معنایش این است که نماز را تنها و تنها به خاطر یاد من بخوان، نه به غرض دیگر، از قبیل امید ثواب و یا ترس عقاب.ولی بعضی (17) دیگر این افاده را قبول نکرده اند.
بعضی (18) دیگر انحصار را قبول کرده و گفته اند: مضاف را منحصر در مضاف الیه می کند، و مراد این است که نماز را تنها به خاطر یاد من به جای آر، بدون اینکه به آن ریاء کنی، یا با یاد غیر من آمیخته اش سازی.بعضی (19) دیگر گفته اند: هر چند این معنا در جای خود صحیح است و لیکن لفظ آیه هیچ دلالتی بر آن ندارد.
بعضی (20) دیگر گفته اند: مراد از ذکر، ذکر خود نماز است، یعنی نماز را هر وقت بیادت آمد و یا به خاطر اینکه یادت آمد بخوان، که بنا بر این مضاف در تقدیر است، و اصل آن "لذکر صلوتی "بوده، و یا از آنجایی که ذکر نماز سبب ذکر خدا است مسبب را آورده و سبب را اراده کرده است.و همچنین وجوه زشت و زیبائی دیگر و آنچه بفهم آدمی تبادر می کند همان است که گفتیم .
"ان الساعة آتیة اکاد اخفیها لتجزی کل نفس بما تسعی".
این آیه تعلیل جمله"فاعبدنی"است که در آیه قبلی بود، و این منافات ندارد با اینکه جمله مذکور متفرع بر"لا اله الا انا"باشد، برای اینکه هر چند وجوب عبادت خدا ذاتا متفرع بر یکتایی او است، و لیکن یکتایی او به تنهایی و بدون وجود روز جزا که آدمیان پاداش داده شوند، و نیک و بد از هم متمایز گردند، مطیع و یاغی از هم جدا شوند، اثری ندارد، و تشریع احکام و اوامر و نواهی بی نتیجه می ماند، و به همین جهت در قرآن کریم مکرر در مقام اثبات چنین روزی فرموده: هیچ ریبی در آن نیست.
و در جمله"اکاد اخفیها"ظاهر اینکه اخفاء را مطلق آورد این است که مراد اخفاء به تمام معنا باشد، یعنی آن را پنهان بدارم و مکتوم نگه دارم، و به هیچ وجه احدی را از آن آگاه نکنم، تا وقتی واقع می شود ناگهانی و دفعة واقع شود، همچنانکه قرآن کریم صریحا فرموده : "لا تاتیکم الا بغتة" (21).
ممکن هم هست معنای جمله"نزدیک است پنهانش بدارم"این باشد که نزدیک است از آن خبر ندهم، تا مخلصین از غیر مخلصین جدا شده و شناخته شوند، چون بیشتر مردم خدای را به امید ثواب و ترس از عقاب عبادت می کنند، و یا از نافرمانیش خودداری می نمایند، در حالی که درست ترین عمل آن عملی است که صرفا برای رضای خدا انجام شود، نه به طمع بهشت و ترس از جهنم، و با پنهان داشتن روز قیامت این تمیز به خوبی صورت می گیرد، و معلوم می شود چه کسی خدای را به حقیقت بندگی می کند، و چه کسی در پی بازرگانی خویش است.
بعضی (22) گفته اند: معنای"نزدیک است پنهانش بدارم"این است که نزدیک است حتی از خودم هم کتمانش کنم، و این تعبیر کنایه از شدت کتمان و مبالغه در آن است، چون خود آدمیان نیز وقتی می خواهند سری را کتمان کنند و در کتمان آن مبالغه نمایند می گویند:
نزدیک است که از خودم هم پنهانش بدارم، تا چه رسد به اینکه برای دیگران آن را فاش سازم، صاحب این قول گفتار خود را به روایت نسبت داده.
"لتجزی کل نفس بما تسعی" این جمله متعلق است به کلمه"آتیة"و معنایش واضح است.
"فلا یصدنک عنها من لا یؤمن بها و اتبع هویه فتردی".
کلمه"صد"به معنای منصرف کردن است و کلمه"فتردی"از مصدر"ردی"به معنای هلاکت است، و دو ضمیر"عنها"و"بها"به ساعت بر می گردد، و معنای"صد از ساعت"این است که دلهای مردم بی ایمان، تو را از اینکه به یاد آن بیفتی منصرف سازد، تا در باره آن و خصوصیاتش فکر نکنی، و متوجه نشوی که روزی است که هر نفسی به هر چه کرده پاداش می شود، و نیز مراد از بی ایمان، همان کسانی است که نسبت به آن روز و شؤوناتش کافرند.
جمله"و اتبع هویه"نسبت به جمله"من لا یؤمن"به منزله عطف تفسیری است و چنین معنا می دهد که: عدم ایمان به قیامت خود مصداق پیروی هوی است، و چون صالح برای تعلیل است، علیت هوی را برای ایمان نیاوردن افاده می کند، و به دلالت التزام از آن استفاده می شود که ایمان به قیامت حق و مخالف با هوی است، و منجی و مخالف با هلاکت است، بنا بر این حاصل کلام این می شود: وقتی قیامت آمدنی و جزاء واقع شدنی باشد، پس مبادا پیروان هوای نفس که به خاطر همین پیرویشان کافر به قیامت گشته، از عبادت پروردگارشان اعراض نمودند، تو را از ایمان به آن منصرف کنند و از یاد آن و یاد شؤونات آن غافل سازند تا هلاک گردی.
و شاید جهت اینکه فرمود"هوایش را پیروی کرد"، و نفرمود"پیروی می کند"، با اینکه کلمه مضارع"فتردی"را به آن عطف کرد، این بوده که بفهماند پیروی هوی علت عدم ایمان است.
"و ما تلک بیمینک یا موسی".
از اینجا وحی رسالت موسی آغاز می شود، چون وحی نبوتش در سه آیه گذشته تمام شد، استفهام در این جمله استفهام تقریر است، از آن جناب سؤال شده که در دست راست چه داری؟ و منظور این است که خودش نام آن را ببرد، و متوجه اوصاف آن که چوب خشکی است بی جان، بشود، تا وقتی مبدل به اژدهایی می شود آنطور که باید در دلش عظیم بنماید.
و ظاهرا مشار الیه به کلمه"تلک"که آلت اشاره به مؤنث است، یا"عودة"
(چوبدستی) بوده، و یا"خشبه" (چوب) که چون تاء تانیث در آخر دارند، با"تلک"بدان اشاره شده است، و گر نه ممکن بود به اعتبار"شی ء"، کلمه"ذلک"به کار برده و پرسیده باشد "این چیست به دستت"، و اگر اینطور نپرسید، و آنطور پرسید، خواست نسبت به آن تجاهل بفرماید، و گویا بفهماند من نمی دانم آن که به دست تو است عصا است، و الا اگر تجاهل در کار نبود استفهام معنا نداشت، و این تجاهل نظیر تجاهلی است که ابراهیم (ع) نسبت به آفتاب و ماه و ستاره کرد، و هر یک را دید گفت این پروردگار من است، تا وقتی به آفتاب رسید گفت: "هذا ربی هذا اکبر" (23).
ممکن هم هست اشاره با"تلک"به همان عصا باشد، اما نه به این منظور که از اسم و حقیقت آن اطلاع دارد، تا در نتیجه استفهام لغو باشد، بلکه به این منظور بوده که اوصاف و خواص آن را ذکر کند، مؤید این احتمال کلام مفصل موسی (ع) است که در پاسخ به اوصاف و خواص عصایش پرداخت، گویا وقتی شنید می پرسند: آن چیست به دستت؟ فکر می کند لابد اوصاف و خواص آن را می خواهند، و گر نه در عصا بودن آن که تردیدی نیست، و این خود طریقه معمولی است که وقتی از امر واضحی سؤال می شود که انتظار ندانستنش از احدی نمی رود، در پاسخ به ذکر اوصاف آن می پردازند.
به وجهی می توان یکی از این موارد را محمل آیات زیر دانست که می فرماید:
"القارعة ما القارعة و ما ادریک ما القارعة، یوم یکون الناس کالفراش المبثوث" (24) و نیز می فرماید: "الحاقة ما الحاقة و ما ادریک ما الحاقة" (25).
"قال هی عصای أتوکؤ علیها و اهش بها علی غنمی ولی فیها مارب اخری".
"عصا"معنایش معروف است، و از نظر لغت در حکم مؤنث است و کلمه"اتوکؤ"از مصدر توکی است که به معنای اعتماد و تکیه دادن است، و کلمه"هش"به معنای چوب زدن به درخت برای ریختن برگ آن است تا گوسفندان آن را بخورند، و کلمه"مارب"جمع ماربه است، که راء آن با هر سه صدا خوانده می شود، و به معنای احتیاج است، و مراد از اینکه گفت: "مرا در آن ماربی (حوائجی) دیگر است"این است که این عصا حوائجی دیگر از من بر می دارد، و معنای آیه روشن است.
و اگر موسی در پاسخ خدای تعالی پر گویی کرد، و به ذکر اوصاف و خواص عصایش پرداخت، می گویند بدین جهت بود که مقام اقتضای آن را داشت، چون مقام خلوت و راز دل گفتن با محبوب است، و با محبوب سخن گفتن لذیذ است، لذا نخست جواب داد که این عصای من است، سپس منافع عمومی آن را بر آن مترتب کرد، نکته اینکه گفت"این عصای من است"هم همین بوده.
و ما در ذیل آیه قبلی وجه دیگری برای این استفهام و جوابش ذکر کردیم، که بنا به آن وجه کلام موسی از باب پر گویی با محبوب نبوده، مخصوصا با در نظر داشتن اینکه سایر منافعش را هم خاطر نشان ساخت و گفت: "و مرا در آن حوائجی دیگر است"نظریه ما تایید می شود.
"قال القها یا موسی...سیرتها الاولی".
"سیره"به معنای حالت و طریقه است، این کلمه در اصل، معنای نوعی از سیر می داده، همچنانکه جلسه به معنای نوعی نشستن است.
خدای سبحان در این آیه به موسی دستور می دهد عصای خود را از دست خود بیندازد، و او چون عصا را می اندازد می بیند ماری بزرگ شد، که با چابکی و چالاکی هر چه بیشتر به راه افتاد، و چون امر غیر مترقب دید که جماد ناگهان دارای حیات شد سخت تعجب کرد، خدای تعالی حرکت آن را در آیات مورد بحث سعی نامید، و فرمود"فالقیها فاذا هی حیة تسعی"ولی در جای دیگر آن را اهتزاز خوانده و فرموده"رآها تهتز کانها جان" (26) و نیز در آیات مورد بحث آن حیوان را مار خوانده، و در جای دیگر اژدها، و فرموده"فالقا عصاه فاذا هی ثعبان مبین" (27)
چون ثعبان به معنای مار بسیار بزرگ است.
"قال خذها و لا تخف سنعیدها سیرتها الاولی" یعنی آن را بگیر و نترس که به زودی به حالت اولش (عصا) بر می گردانیم، این جمله دلالت دارد بر اینکه موسی (ع) از آنچه دیده ترسیده، و در جای دیگر آمده که فرمود"فلما رآها تهتز کانها جان ولی مدبرا و لم یعقب یا موسی اقبل و لا تخف" (28).
البته باید دانست که میان خوف و خشیت فرق است، آنچه با فضیلت شجاعت منافات دارد خشیت است نه خوف که به معنای دست زدن به مقدمات احتراز است، و انبیاء (ع) از خشیت منزهند نه از خوف، همچنانکه خدای تعالی فرمود"الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله" (29).
"و اضمم یدک الی جناحک تخرج بیضاء من غیر سوء آیة اخری".
"ضم"به معنای جمع کردن میان دو چیز است، و"جناح"به معنای بال مرغ، و دست و بازوی آدمی و زیر بغل او است، و بعید نیست مراد از آن در اینجا همان معنای اخیر باشد، زیرا در جای دیگر در همین باره فرموده"ادخل یدک فی جیبک" (30).
کلمه"سوء"به معنای هر بدی و زشتی است، بعضی (31) گفته اند: این تعبیر در آیه شریفه کنایه از برص است و معنایش این است که دست خود را جمع کن، و آن را داخل گریبان و زیر بغلت ببر، و آن را نورانی بیرون آر، بدون اینکه دچار برص و یا هر حالت بد دیگری شده باشد.
جمله"آیة اخری"حال از ضمیر در"تخرج"است، و اشاره است به اینکه اژدها شدن عصا یک آیت بود، و ید بیضاء آیت دومی، همچنانکه در همین باره فرموده"فذانک برهانان من ربک الی فرعون و ملائه" (32).
"لنریک من آیاتنا الکبری".
"لام"بر سر این جمله لام تعلیل است، و جمله متعلق به مصدر است، گویا گفته شده: آنچه ما به دست تو اجراء کردیم برای این بود که بعضی از آیات کبرای خود را به تو نشان دهیم .
"اذهب الی فرعون انه طغی".
آیات سابق بر این، که می فرمود: "و ما تلک بیمینک..."عنوان مقدمه داشت، و جمله مورد بحث فرمان رسالت است.
"قال رب اشرح لی صدری...انک کنت بنا بصیرا..."
یازده آیه است که متن درخواست موسی از پروردگارش را نقل می کند، که بعد از مسجل شدن رسالتش چه چیزهایی از پروردگارش درخواست نمود، و از ظاهر آن پیدا است که آنچه درخواست کرده وسائلی بوده که در امر رسالتش بدان محتاج بوده نه در امر نبوت، آری رساندن رسالت خدا به فرعون و درباریانش و نجات دادن بنی اسرائیل، و اداره امور ایشان، آن وسائل را لازم داشته، نه مساله نبوتش.
مؤید این احتمال این است که این درخواست ها را بعد از تمامیت نبوتش، یعنی دنبال آیات سه گانه سابق نیاورد، بلکه بعد از فرمان رسالتش، یعنی آیه"اذهب الی فرعون انه طغی"آورد .
بله آیات چهارگانه اول که از آیه"رب اشرح لی صدری"شروع می شود بی ارتباط به امر نبوت نیست، چون امر نبوت عبارت است از تلقی و گرفتن عقاید دین و احکام عملی آن از ساحت مقدس ربوبی، که آن نیز به داشتن شرح صدر و آن سه تای دیگر نیازمند است.
پس جمله"رب اشرح لی صدری"از باب استعاره تخییلیه و استعاره به کنایه است، چون"شرح"به معنای گشاد کردن و باز کردن است، گویا سینه انسان را که قلب در آن جای دارد ظرفی فرض کرده که آنچه از طریق مشاهده و ادراک در آن وارد می شود جای می گیرد، و در آن انباشته می شود، و اگر آنچه وارد می شود امری عظیم یا ما فوق طاقت بشری باشد سینه نمی تواند در خود جایش دهد، ناگزیر محتاج می شود به اینکه آن را شرح دهند و باز کنند، تا گنجایشش بیشتر گردد.
و موسی (ع) رسالتی را که خدا بر او مسجل کرد بزرگ شمرد، چون از شوکت و قوت قبطیان آگاه بود، مخصوصا از این جهت که فرعون طاغی در رأس آنان قرار داشت، فرعونی که با خدا بر سر ربوبیت منازعه نموده به بانک بلند می گفت"انا ربکم الاعلی"، و نیز از ضعف و اسارت بنی اسرائیل در میان آل فرعون با خبر بود، و می دانست چقدر جاهل و کوتاه فکرند، و گویا خبر داشت که دعوتش چه شدائد و مصائبی به بار می آورد، و چه فجایعی را باید ناظر باشد، از سوی دیگر حال خود را هم می دانست که تا چه حد در راه خدا بی طاقت و کم تحمل است، آری او به هیچ وجه طاقت نداشت ظلم قبطیان را ببیند، داستان کشتن آن قبطی، و نیز داستان آب کشیدنش بر سر چاه مدین برای دخترانی که حریف مردان نبودند، شاهد ابا داشتن او از ظلم و ذلت است، و از سوی دیگر زبانش که خود یگانه اسلحه است برای کسی که می خواهد دعوت و رسالت خدای را تبلیغ کند لکنتی داشت که نمی توانست آنطور که باید مقاصد خود را برساند .
به همین جهات عدیده از پروردگارش درخواست کرد که برای حل این مشکلات اولا سعه صدر به او بدهد تا تحملش زیاد شود، و محنت هایی که رسالت برایش به بار می آورد و شدائدی که در پیش رویش و در مسیر دعوتش دارد آسان گردد، لذا عرضه داشت"رب اشرح لی صدری".
آنگاه گفت"و یسر لی امری امرم را آسان ساز"که مقصود همان امر رسالت است، و نگفت: رسالتم را تخفیف بده، و خلاصه به دست کم آن قناعت کن، تا اصل رسالت آسانتر شود، بلکه گفت همان امر خطیر و عظیم را با همه دشواری و خطرش بر من آسان گردان.
دلیل بر این معنا جمله"و یسر لی"است، وجه دلالتش بر مدعای ما این است که کلمه"لی"در چنین مقامی اختصاص را می رساند، و جمله چنین معنا می دهد"این امری که بعهده من واگذار کردی، و این رسالت را با همه دشواریش بر من که مسؤول آن قرارم داده ای آسان گردان"و پر واضح است که مقتضای این سؤال این است که امر را نسبت به او آسان کند، نه اینکه در حد ذاتش و خلاصه خود آن امر را آسان سازد.
نظیر این کلام در جمله"اشرح لی"نیز می آید، پس معنای آن این است: مرا که مامور رسالتم کردی و شدائد و مکارهی در انتظارم قرار دادی، حوصله زیادی بده، تا وقتی ناملایمات به من هجوم می آورند سینه ام تنگی نکند، و اگر به جای آنچه در قرآن آمده گفته بود"رب اشرح لی صدری و یسر لی امری"این نکته فوت می شد.
"و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی" این سؤال دیگرش است، که گشودن عقده زبان را می خواهد، و اگر عقده را نکره آورد و گفت"عقده ای"برای اشاره به یک نوع عقده بود، و در حقیقت عقده ای است که دارای مشخصات معینی است و آن مشخصات از جمله "یفقهوا قولی"فهمیده می شود، یعنی آن عقده ای را بگشای که نمی گذارد سخنانم را بفهمند.
"و اجعل لی وزیرا من اهلی هرون اخی" این سؤالی دیگر است که در واقع سؤال چهارم آن جناب و آخرین درخواستهای او است، و کلمه"وزیر"بر وزن فعیل، از وزر به کسره واو، و سکون زاء به معنای حمل سنگینی است، و اگر وزیر را وزیر گفتند، بدین جهت بوده که حامل ثقل و سنگینی های پادشاه است، بعضی (33) گفته اند: از وزر به فتحه واو و زاء اشتقاق یافته، که به معنای کوه پناهگاه است و اگر وزیر را وزیر خوانده اند چون به منزله کوهی است که پادشاه در آراء و احکامش به او پناه می برد.
و کوتاه سخن اینکه، موسی (ع) از پروردگارش درخواست می کند که از خاندانش وزیری برایش قرار دهد، آنگاه آن را بیان نموده می گوید: منظورم از او هارون برادرم می باشد، و اگر درخواست وزیر کرد، بدین جهت بود که امر رسالت امری است کثیر الاطراف، و اطراف و جوانبش از هم دور، و او به تنهائی نمی تواند به همه جوانب دور از هم آن برسد، ناگزیر وزیری لازم دارد که در امر رسالت با او شرکت جسته، بعضی از جوانب آن را اداره کند، و بار او سبک شود، و در آنچه او می کند وزیرش مؤیدش باشد، این است معنای آیه بعدی که به منزله تفسیر وزیر قرار دادن است، و می فرماید"اشدد به ازری و اشرکه فی امری".
"و اشرکه فی امری" این شرکت دادن، غیر شرکت دادن مبلغین دین در اشاعه دین بعد از تمامیت دعوت به وسیله پیغمبر است، زیرا آن اشراک اختصاصی به هارون ندارد، پس مقصود از اشراک در آیه اشراکی است که مخصوص به هارون باشد، و آن این است که هارون در اصل دعوت دین، و از همان روز اول دعوت شریک موسی باشد، و چنین شرکتی تنها مخصوص به هارون است، به طوری که نه موسی می تواند غیر هارون کسی را نائب خود کند، و نه هارون، به خلاف شرکت به معنای اول، که وظیفه هر کسی است که به آن دعوت ایمان آورده و چیزی از معارف آن را دانا شده باشد، آری وظیفه عالم، تبلیغ جاهل، و وظیفه شاهد، تبلیغ غائب است، و چنین وظیفه ای را از خدا درخواست نمی کنند، چون این وظیفه نه اختصاص به موسی دارد، و نه به برادرش، وظیفه هر با ایمانی است که دیگران را ارشاد و تعلیم کند و احکام دین را برای دیگران بیان نماید، پس معلوم می شود معنای اشتراک هارون در امر او، این است که او مقداری از آنچه را که به وی وحی می شود، و چیزی از خصائصی که از ناحیه خدا به او می رسد (مانند وجوب اطاعت و حجیت گفتار) به عهده بگیرد و انجام دهد.
و اما اشراک در نبوت خاصه، به معنای گرفتن وحی خدا، چیزی نبوده که موسی از تنهایی در آن بترسد، و از خدا بخواهد هارون را شریکش کند، بلکه ترس او از تنهایی در تبلیغ دین و اداره امور در نجات دادن بنی اسرائیل و سایر لوازم رسالت است، همچنانکه از خود موسی نقل فرموده که گفت"و اخی هرون هو افصح منی لسانا فارسله معی ردءا یصدقنی" (34).
علاوه بر روایات صحیحی که از طرق شیعه و سنی وارد شده که رسول خدا (ص) عین همین دعا را در باره علی (ع) کرد، با اینکه علی (ع) پیغمبر نبود.
"کی نسبحک کثیرا و نذکرک کثیرا" از ظاهر سیاق که در بیان نتیجه شرکت هارون می گوید : "تا تو را بسیار تسبیح کنیم و ذکر گوییم"بر می آید که جمله مذکور بیان نتیجه شرکت دادن هارون و وزارت او برای وی است، چون می دانیم که تسبیح آن دو با هم و ذکرشان هیچ ارتباطی با مضامین دعاهای قبلی که شرح صدر و تیسیر امر و حل عقده زبان بود ندارد.
پس ذکر و تسبیحی که با وزارت هارون ارتباط داشته باشد ذکر و تسبیح علنی و در بین مردم است نه در خلوت و نه در دل، زیرا ذکر و تسبیح در خلوت و در قلب، هیچ ارتباطی با وزارت هارون ندارد، پس مراد این است که آن دو در بین مردم و مجامع عمومی و مجالس آنان، هر وقت که شرکت کنند، ذکر خدای را بگویند، یعنی مردم را به سوی ایمان به وی دعوت نموده، و نیز او را تسبیح گویند، یعنی خدای را از شرکاء منزه بدارند.
با این بیان، ذیل آیات با صدرش مرتبط می شود، گویا می گوید"امر رسالت بس خطیر است، و این طاغیه و درباریانش، و نیز امتش مغرور عزت و سلطنت خود شده اند، و شرک و وثنیت در دلهاشان ریشه دوانیده و یاد خدای را به کلی از دلهاشان برده، به علاوه، عزت فرعون و شوکت درباریانش چشم بنی اسرائیل را پر کرده، و دلهاشان را مدهوش ساخته، به کلی مرعوب سلطنت او شده اند، در نتیجه آنها نیز از این راه، خدای را فراموش کرده و تنها به یاد فرعونند، خلاصه یاد فرعون دیگر جایی خالی در دلهاشان برای یاد خدا باقی نگذاشته.
در نتیجه این امر یعنی امر رسالت و دعوت، در پیروزیش سخت محتاج به تنزیه تو از شرک و ذکرت به ربوبیت و الوهیت دارد، تا در اثر کثرت این دو، یاد تو در دلهاشان رخنه کرده، رفته رفته به خود آیند و ایمان آورند، و این ذکر و تسبیح بسیار، کاری نیست که از من به تنهایی بر آید، پس هارون را وزیرم کن، و مرا با او تایید نموده شریکش در کارهایم قرار ده، تا به اتفاق او بسیار تسبیحت گفته، بسیار ذکرت گوییم، بلکه به این وسیله امر دعوت موفقیتی به دست آورد، و سودی ببخشد.
با این بیان اولا وجه تعلق و ارتباط"کی نسبحک..."به ما قبلش روشن می گردد.
و ثانیا وجه اینکه چرا کلمه"کثیرا"مکرر ذکر شد روشن می شود و آن، این است که از باب تکرار نیست، چون هر یک از ذکر و تسبیح جداگانه و برای خود باید بسیار باشد، و اگر می گفت "تو را بسیار ذکر و تسبیح گوییم"کثرت آن دو را مجموعا می رسانید، و حال آنکه مقصود کثرت مجموع نبود.
و ثالثا وجه مقدم داشتن تسبیح بر ذکر روشن می شود، چون مراد از تسبیح، تنزیه خدای تعالی از شریک و مبارزه با الوهیت آلهه، و ابطال ربوبیت آنها است، تا دعوت به ایمان به خدای یگانه که همان ذکر است در دلها جای خود را باز کند، پس تسبیح از قبیل دفع مانع است، که طبعا بر تاثیر مقتضی مقدم است، البته برای این خصوصیات وجوه بسیار طولانی دیگری ذکر کرده اند که نه فائده ای در آنها هست و نه در نقل آنها.
"انک کنت بنا بصیرا" این جمله به ظاهرش تعلیل است، نظیر حجت و دلیل بر جمله"کی نسبحک کثیرا..."یعنی تو نسبت به ما، به من و برادرم بینا بوده ای، یعنی از روزی که ما را آفریدی، و خودت را به ما شناساندی می دانستی که ما به طور مداوم با تسبیح و ذکر خود بندگیت می کنیم، و در این بندگی ساعی و جدی هستیم، پس اگر او را وزیر من قرار دهی و مرا با او کمک کنی و شریک در امرم سازی امر دعوت من تکمیل شده بسیار تسبیح و ذکرت می گوییم، و بنا بر این مراد از اینکه فرمود"بنا"خود موسی و برادرش خواهد بود، ممکن هم هست مراد از ضمیر مذکور خاندانش باشد، یعنی تو ای خدا به وضع ما اهل بیت بصیر بوده ای، و می دانی که ما اهل تسبیح و ذکریم، پس اگر هارون برادرم را که او نیز از اهل بیت من است وزیرم کنی تو را بسیار تسبیح گفته، بسیار ذکر می گوییم، و این وجه از وجه قبلیش بهتر است، زیرا علاوه بر معنایی که خود دارد، به معنای اهل هم که در جمله"و اجعل لی وزیرا من اهلی هرون اخی "است اشاره می کند (دقت فرمائید) .

title

در این جمله همه دعاهای موسی (ع) اجابت شده، و جمله، جمله ای است انشایی، به همان بیانی که در جمله"و انا اخترتک فاستمع لما یوحی"گذشت.
"و لقد مننا علیک مرة اخری...کی تقر عینها و لا تحزن".
در این آیات او را به منت دیگری که قبل از برگزیدنش به نبوت و رسالت و اجابت خواسته هایش بر او نهاده تذکر می دهد، و آن عبارت است از منت دوران ولادتش، که بعضی از کاهنان، به فرعون خبر داده بودند که فرزندی در بنی اسرائیل متولد می شود، که زوال ملک او به دست وی صورت می گیرد، ناگزیر فرعون فرمان داد تا هر فرزندی که در بنی اسرائیل متولد می شود به قتل برسانند، از آن به بعد، تمامی فرزندان ذکور بنی اسرائیل کشته می شدند، تا آنکه موسی (ع) به دنیا آمد، خدای عز و جل به مادرش وحی کرد که: مترس، او را شیر بده، هر وقت از عمال فرعون و جلادانش احساس خطر کردی فرزندت را در جعبه ای بگذار، و او را در رود نیل بینداز، که آب او را به ساحل نزدیک قصر فرعون می برد، و او به عنوان فرزند خود نگهداریش می کند، چون او اجاق کور است، به همین جهت او را نمی کشد، و خدا دوباره او را به تو باز می گرداند.
مادر موسی نیز چنین کرد، همین که آب نیل صندوق را به نزدیکی قصر فرعون برد، مادر موسی دختر خود را که همان خواهر موسی بود فرستاد تا از سرنوشت برادرش خبردار شود، دختر، پیرامون قصر گردش می کرد، دید چند نفر از قصر بیرون شدند از زن شیر دهی سراغ می گیرند، که موسی را شیر دهد، دختر، ایشان را به مادر خود راهنمایی کرد و ایشان را نزد مادر خود برد، مامورین او را برای شیر دادن موسی اجیر کردند، مادر موسی وقتی فرزند خود را در بر گرفت چشمش روشن گردید، و وعده خدا را صادق، و منت او را بر موسی عظیم یافت.
پس اینکه فرمود: "و لقد مننا علیک مرة اخری"امتنان به همان منتی است که در کودکی وی بر وی نهاد، و اگر در این جمله سیاق از تکلم وحده به تکلم با غیر تغییر یافت، برای این بود که در اینجا مقام، مقام اظهار عظمت است و از ظهور قدرت تامه الهی خبر می دهد، که چگونه سعی و کوشش فرعون طاغی را در خاموش کردن نور خدا بی اثر نمود، و چگونه مکر او را به خود او برگردانید، و دشمنش را در دامن خود او پرورش داد، به خلاف سیاق قبلی که موسی را ندا می کرد"یا موسی انی انا ربک..."که در آن سیاق تکلم وحده مناسب تر بود.
و در جمله"اذ اوحینا الی امک ما یوحی"مراد از وحی، الهام است که نوعی احساس ناخودآگاه است، که یا در بیداری و یا در خواب دست می دهد، و کلمه وحی در کلام خدای تعالی منحصر در وحی نبوت نیست، چنانچه می بینیم آنچه را خدا به زنبور عسل الهام کرده وحی خوانده و فرموده"و اوحی ربک الی النحل" (35).
و از سوی دیگر می دانیم که زنان از وحی نبوت بهره ای ندارند، یعنی هیچ وقت خدای تعالی یک زن را پیغمبر نکرده، چون فرموده"و ما ارسلنا من قبلک الا رجالا نوحی الیهم من اهل القری" (36).
جمله"ان اقذ فیه فی التابوت..."همان مضمونی است که به مادر موسی وحی شد، و کلمه"أن"برای تفسیر آن است، بعضی (37) گفته اند: این کلمه مصدریه، و متعلق به"اوحی"
است، که تقدیر کلام چنین شود"وحی کرد به انداختن او"بعضی (38) دیگر کلمه را مصدریه گرفته و گفته اند جمله مدخول آن بدل از جمله"ما یوحی"است.
کلمه"تابوت"به معنای صندوق و شبه آن است، و کلمه"قذف"به معنای نهادن و سپس انداختن است، گویا قذف اول در آیه به معنای نهادن، و قذف دوم به معنای انداختن است، و معنا این است که او را در صندوق بگذار و به دریا بینداز، ممکن هم هست هر دو با هم به معنای دوم باشد، به این عنایت که بچه را در صندوق نهادن، و به دریا افکندن، او را طرح کردن، و نسبت به او بی اعتنایی نمودن است، کلمه"یم"به معنای دریا است، و بعضی (39) گفته اند به معنای دریای گوارا است، و کلمه"ساحل"به معنای لب دریا، و کناره خشکی آن است، و صنع و صنیعه به معنای احسان است.
جمله"فلیلقه الیم دریا باید او را بیرون افکند"به صورت امر است، تا به تحقق وقوع آن اشاره کند، و مفادش این است که ما به دریا امر کرده ایم امری تکوینی، پس این قضیه حتما واقع خواهد شد، و همچنین جمله"یاخذه عدو لی..."که جزائی است مترتب بر این امر.
معنای دو آیه این است که"زمانی که ما به مادرت وحی و الهام کردیم، به وحی و الهامی که ممکن است به یک زن بشود، و آن این است که طفل را بگذار (و یا بینداز) در یک صندوق، و پس از آن صندوق را به دریا (که همان نیل است) بینداز، که قضای رانده شده از درگاه ما این است که دریا او را به ساحل و کناره بیندازد، و آنگاه شخصی که دشمن من و دشمن او است او را بگیرد (آری فرعون با ادعای الوهیت، با خدا، و با کشتن اطفال با موسی دشمنی می کرد که او نیز طفلی بود) این آن الهامی بود که به مادرت کردیم".
"و القیت علیک محبة منی و لتصنع علی عینی" ظاهر سیاق این است که این قسمت از داستان تا جمله"و لا تحزن"فصل دوم و متمم فصل سابق است و مجموع این دو فصل بیان همان منتی است که جمله"و لقد مننا علیک مرة اخری"به آن اشاره می کرد.
پس فصل اول، وحی به مادر موسی، و داستان در صندوق نهادن و به دریا انداختن آن و رسیدنش به دست فرعون که دشمن خدا و دشمن خود او بود را حکایت کرد، و فصل دوم محبوب شدن موسی در دل فرعون را نقل می کند، که ما این محبت را در دل او انداختیم تا از کشتن موسی صرفنظر نموده، دوباره موسی به مادرش برگردد و در دامن او قرار گیرد، و دیدگان او روشن شود و غمگین نگردد، و این سرنوشت را خدای تعالی به او وعده داده بود، همچنانکه در سوره قصص به آن وعده تصریح نموده، فرموده است"فرددناه الی امه کی تقر عینها و لا تحزن و لتعلم ان وعد الله حق" (40).
و لازمه این معنا این است که جمله"و القیت علیک..."، عطف باشد بر جمله "اوحینا الی امک "و معنای القای محبت بر او، این است که خداوند او را طوری قرار داده بود که هر کس او را می دید دوستش می داشت، و قلبش را به سوی موسی جذب می کرد، پس در کلام استعاره ای تخییلیه به کار رفته است، و اگر محبت را نکره آورد، و فرمود"محبتی بر تو افکندم"برای این بود که به عظمت و فخامت و عجیب بودن آن اشاره کند.
"و لام"در"و لتصنع علی عینی"لام غرض است، و جمله مذکور عطف بر اغراضی است که تقدیر گرفته شده، و تقدیر آن این است که"ما محبت را بر تو افکندیم برای اموری چنین و چنان، و برای اینکه فرعون زیر نظر من به تو احسان کند، زیرا من با تو و مراقب حال توام، و به خاطر آن مزید عنایت و شفقتی که به تو دارم از تو غافل نمی شوم"، و چه بسا گفته باشند مراد از جمله"و لتصنع علی عینی"احسان به او باشد، که به مادرش برگردانیده و تربیتش را در دامن مادر قرار داد.
هر چه باشد لسان آیه، لسان کمال عنایت و شفقت است، و مناسب با آن این است که سیاق را سیاق تکلم وحده کنند، و به همین جهت از سیاق سابق که تکلم با غیر"ما"بود به تکلم وحده (من) عدول فرمود.
"اذ تمشی اختک فتقول هل ادلکم علی من یکفله فرجعناک الی امک کی تقر عینها و لا تحزن " ظرف"اذ" به طوری که سیاق می رساند متعلق است به جمله"و لتصنع"و معنایش این است که من محبتی از ناحیه خودم بر تو افکندم تا هر کس تو را می بیند برای این منظور دوست بدارد و نیز برای اینکه در مرئی و منظر من و در تحت مراقبتم به تو احسان شود، آن وقتی که خواهرت آمد و شد می کرد تا خبری از تو به دست آورد و بداند با تو چه معامله ای می کنند، دید کارکنان فرعون در جستجوی دایه ای هستند تا تو را شیر دهد، خواهرت خود را در معرض پاسخ قرار داده به ایشان می گوید و اگر فرمود"می گوید"و نفرمود"گفت"برای این بود که حال گذشته را حکایت کند آیا می خواهید شما را راهنمایی کنم به زنی که او را کفیل شود، هم شیر دهد و هم حضانت کند؟ بدین وسیله تو را به مادرت برگرداندیم تا خوشحال شود و اندوهناک نگردد.
در جمله"فرجعناک"به سیاق سابق که سیاق متکلم با غیر بود برگشت شده، نه اینکه التفاتی به کار رفته باشد.
"و قتلت نفسا فنجیناک من الغم..."
این آیه اشاره به منت و یا منتهایی دیگر غیر آن دو منت سابق است، و این منت عبارت است از داستان قتل نفس موسی و رأی دادن درباریان قبط به کشتن او، و فرار او از مصر، و ازدواجش با دختر شعیب پیغمبر، و اقامتش در مدین به مدت ده سال به عنوان اجیر و چوپان گوسفندان شعیب.
و این داستان در سوره قصص مفصل آمده، پس جمله"و قتلت نفسا"اشاره به کشتن آن مرد قبطی است در مصر، و جمله"فنجیناک من الغم"اشاره به ترسی بود که به وی دست داد، ترسید درباریان فرعون او را بکشند، و خدای تعالی او را بیرون و به سرزمین مدین برد، همین که شعیب او را احضار کرد، و موسی داستان خود را برای او گفت، شعیب گفت: "لا تخف نجوت من القوم الظالمین " (41).
"و فتناک فتونا" یعنی تو را آزمودیم، آزمودنی، راغب در مفردات می گوید کلمه "فتن"در اصل به معنای این است که طلا را در آتش کنند و خوبی و بدی جنس آن را معلوم سازند، و در داخل آتش شدن انسان نیز استعمال شده، از آن جمله قرآن کریم فرموده"یوم هم علی النار یفتنون روزی که در آتش در می آیند"و نیز فرموده"ذوقوا فتنتکم بچشید عذابتان را"و آنگاه گفته است: گاهی وسیله عذاب را هم فتنه می گویند، و کلمه فتنه را نیز در آن استعمال می کنند، مانند آیه"الا فی الفتنة سقطوا آگاه باش که در فتنه افتاده اند"و گاهی در آزمایش به کار می رود، مانند"و فتناک فتونا"آنگاه با کلمه فتنه معامله کلمه بلاء را کردند، که هر دو را هم در شدت و هم در رخائی که آدمی به آن می رسد استعمال نمودند ولی ظهور آن دو و استعمالشان در شدت بیشتر است، که در آیه"و نبلوکم بالشر و الخیر فتنة شما را به خیر و شر می آزماییم، آزمودنی"هر دو در هر دو معنا به کار رفته، این بود آن مقدار از کلام راغب که مورد حاجت ما بود (42).
"فلبثت سنین فی اهل مدین" این ماندنش در اهل مدین متفرع بر فتنه و نتیجه آن است و در جمله"ثم جئت علی قدر یا موسی"احتمال دارد، و خیلی هم بعید نیست که از سیاق استفاده شود که مراد از قدر، مقدار باشد، و منظور از آن مقدار علم و عمل و تجربه ای باشد که از ابتلاءات وارده در نجاتش از غم، و خروجش از مصر و ماندنش در اهل مدین به دست آورده، (و معنا این باشد که آنگاه با مقداری علم و تجربه آمدی) .
و بنا بر این مجموع جمله"و قتلت نفسا فنجیناک من الغم...یا موسی"یک منت باشد، و آن این باشد که به چند بلاء پشت سر هم مبتلا شد، تا با مقداری از کمال که کسب کرده و به فعلیت رسانده بود به مصر بازگشت.
بعضی ها (43) از این اشکال که چرا فتنه و بلاء را منت شمرده؟ چه بسا پاسخ گویند که: فتنه در اینجا به معنای خلوص و خلاصی است، همانطور که طلا به وسیله آتش خالص می شود، و چه بسا بگویند منت بودن آن به اعتبار ثوابی است که در برابر آن می دهند.
ولی این دو جواب وقتی درست است که جمله"فلبثت"جدای از ما قبلش باشد، و به همین جهت بعضی (44) از مفسرین گفته اند: مراد از فتنه، آن رنج ها و محنت هایی است که موسی بعد از بیرون شدنش از مصر تا رسیدن به مدین تحمل نمود، چون از حرف"فا"ئی که بر سر جمله"فلبثت سنین فی اهل مدین"آمده بر می آید که"لبث"در اهل مدین بعد از فتنه بوده، و تاخر زمانی داشته .
لیکن این حرف صحیح نیست، برای اینکه حرف"فاء"بیشتر از تفریع را نمی رساند، و واجب نیست که همه جا مدخول فاء تفرع زمانی هم بر ما قبل داشته باشد.
بعضی (45) دیگر گفته اند: "قدر"به معنای تقدیر است و مراد این است که تو سپس به تقدیر ما به مصر آمدی، آنگاه به کسانی که قدر را به معنای مقدار گرفته اند اعتراض کرده که معروف از قدر به این معنا قدر به سکون دال است، نه قدر به فتحه آن.
و لیکن به طوری که اهل لغت تصریح کرده اند قدر به سکون، و قدر به فتحه به یک معنا است، همچنانکه نعل به سکون و نعل به فتحه یک معنا می دهد، علاوه بر این قدر به معنای مقدار همانطور که قبلا گفتیم با سیاق سازگارتر، و یا تنها آن سازگار است، مفسرین دیگر برای اینکه قدر را به معنای مقدار بگیرند وجوهی بی پایه ذکر کرده اند که در نقل آنها هیچ فائده ای نیست.
آیه شریفه که منت خدا بر موسی را می شمرد با ندای موسی ختم شد، تا احترام بیشتری از او شده باشد.
"و اصطنعتک لنفسی"
کلمه"اصطناع"افتعال از"صنع"و به معنای احسان است به طوری که گفته اند وقتی گفته می شود"صنع فلانا فلانی را صنع کرد"معنایش این است که به او احسان نمود، و چون گفته شود"اصطنع فلانا"معنایش این می شود که احسان خود را در باره فلانی تحقق داد و تثبیت کرد و از قفال نقل شده که گفته: وقتی گفته می شود"فلانی فلان را اصطناع کرد"معنایش این است که آنقدر به وی احسان کرد که وی را به او نسبت می دهند، و می گویند: این صنیع فلانی است و این نمک پرورده او است، این بود کلام قفال (46).
بنا به گفته وی برگشت معنای اصطناع موسی به این است که خدای تعالی او را برای خود اختصاص داد، و آن وقت موقعیت کلمه"لنفسی"کاملا روشن می شود، و اما بنا بر معنای اول، از نظر سیاق مناسب تر آن است که بگوییم"اصطناع"متضمن معنای اخلاص است، و به هر حال معنای آن این است که من تو را خالص برای خودم قرار دادم، و همه نعمتهایی که در اختیار تو است همه اینها از من و احسان من است، و در آن غیر من کسی شرکت ندارد، پس تو خالص برای منی، آن وقت مضمون آیه مورد بحث با آیه"و اذکر فی الکتاب موسی انه کان مخلصا" (47).روشن می شود.
از اینجا معلوم می شود اینکه بعضی (48) گفته اند: مراد از اصطناع، اختیار است، و معنای اختیار خدا موسی را برای خود این است که او را حجت میان خود و خلق خود قرار دهد، به طوری که کلام او و دعوتش کلام و دعوت وی باشد، و نیز گفتار بعضی (49) دیگر که گفته اند:
مراد از کلمه"لنفسی"برای وحی و رسالت من است، و نیز گفتار دیگران که گفته اند:
یعنی"برای محبتم"هیچ یک درست نیست، چون به دون دلیل مقید کردن است.
و نیز روشن می شود که اصطناع و احسان نمودن خدا موسی را برای خود، یکی از منت های مذکور است، بلکه از بزرگترین نعمتهای او بوده است و ممکن هم هست جمله "و اصطنعتک لنفسی"، عطف تفسیری بر جمله"جئت علی قدر"باشد و اینکه فخر رازی بر این معنا اعتراض کرده که وسط واقع شدن نداء میان آن و منت های مذکور با اینکه اصطناع هم در سلک آن منت ها باشد سازگاری ندارد و به همین جهت بهتر است آن را تمهید و زمینه چینی برای فرستادن او و برادرش نزد فرعون دانست.
اعتراضش وارد نیست، برای اینکه حکمت وسط واقع شدن نداء منحصر در آنچه او گفته نیست، شاید وجه دیگر آن، احترام بیشتر موسی (ع) و لطف به وی و نزدیک کردنش به موقف انس باشد، تا زمینه فراهم شود برای التفات بار دوم، از تکلم مع الغیر به تکلم وحده، یعنی جمله "و اصطنعتک لنفسی".
"اذهب انت و اخوک بایاتی و لا تنیا فی ذکری"
در این جمله امر سابق تجدید می شود و در آن خطاب تنها متوجه موسی (ع) شده بود و می فرمود "اذهب الی فرعون انه طغی"ولی در این جمله برادرش را هم به وی ملحق کرده، چون خود موسی قبلا درخواست کرده بود که برادرش را در کار او شرکت دهد، به همین جهت در خطاب دوم او را هم مخاطب نمود.
دستورشان داد تا با آیات او نزد فرعون روند و در آن موقع دارای بیش از دو آیت نبود، و از همین که فرمود"با آیات من"خود وعده جمیلی است که به زودی در موقع لزوم با آیت های دیگری تاییدش خواهد کرد، و اما اینکه بگوییم مراد از آیات همان دو آیت است زیرا گاهی جمع بر تثنیه اطلاق می شود، و یا بگوییم هر یک از آن دو آیت منحل به چند آیت است، سخن قابل اعتمادی نیست.
"و لا تنیا فی ذکری" کلمه"تنیا"از"ونی"به معنای فتور و سستی است و مناسب تر به سیاق سابق این است که مراد از ذکر"دعوت به ایمان به خدای تعالی"، به تنهایی باشد، نه ذکر به معنای توجه به قلب یا زبان که بعضی (50) گفته اند.
"اذهبا الی فرعون انه طغی فقولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشی".
در اینجا نیز برای بار دوم هر دو را مخاطب قرار داد و همچنین در نهی قبلی نیز آن دو را با هم خطاب کرد، در حالی که قبل از آن نهی و این امر، در جمله"اذهب انت و اخوک"که جنبه زمینه چینی برای آن دو خطاب داشت هر دو را مخاطب نکرد، بلکه یکی را مخاطب کرد و دیگری را ملحق به او نمود، و از اینجا می توان احتمال داد که آیه مورد بحث مشافهه و مخاطبه دیگری بوده که بعد از آن موقف میان خدا و آن دو یا با هم و یا جدای از هم واقع شده است و مؤید این احتمال این است که بعد از آن فرموده"قالا ربنا اننا نخاف ان یفرط علینا..."چون هر دو با هم می گویند خدایا می ترسیم به ما ستم و تعدی کند و همچنین در چند جای بعد همه خطاب به هر دو است، معلوم می شود این خطابها در محلی دیگر بوده.
و مراد از اینکه فرمود"و قولا له قولا لینا"این است که در گفتگوی با فرعون از تندی و خشونت خودداری کنند، که همین خویشتن داری از تندی، واجب ترین آداب دعوت است.
در جمله"لعله یتذکر او یخشی"تذکر و یا خشیت فرعون آرزو شده، و این امید، قائم به مقام محاوره است نه به خدای تعالی که عالم به همه حوادث است که پیش خواهد آمد.
کلمه"تذکر"به معنای قبول یادآوری و التزام به مقتضیات حجت یاد آورنده و ایمان به آن است و کلمه خشیت به معنای مقدمه آن قبول و ایمان است، پس برگشت معنا به این می شود که "شاید او ایمان بیاورد و یا نزدیک به ایمان آوردن شود و حداقل بعضی از خواسته های شما را اجابت کند".
بعضی (51) از کسانی که معتقدند ایمان فرعون در حین غرق شدن قبول است، به کلمه "لعل"در آیه مذکور بر مدعای خود استدلال کرده اند، به این بیان که امید و آرزو از ناحیه خدای تعالی واجب الوقوع است، همچنانکه به ابن عباس و قدمای مفسرین هم نسبت داده اند که هر چه را خدا در باره اش امیدوار شود آن خواهد شد، پس از آیه بر می آید که یکی از دو امر تذکر و خشیت واقع شد که هر یک واقع شود نجات را به دنبال دارد، (پس فرعون که به حکایت قرآن، در حین غرق شدن ایمان آورد اهل نجات است) .
لیکن این حرف مردود و ممنوع است، و کلمه"عسی"و"لعل"در کلام خدای تعالی بر همان معنایی دلالت می کند که در کلام غیر خدا دلالت می کند، و آن معنا عبارت است از امیدواری، چیزی که هست امید در غیر خدا قائم به شخص جاهل است، ولی در خدای تعالی قائم به او نیست، چون او منزه از جهل است بلکه قائم به مقام است، یعنی کسی که در چنین مقامی قرار گیرد و جوانب کلام را زیر نظر داشته باشد، می فهمد که جا دارد چنین و چنان شود، به خلاف امیدواری در غیر خدا که هم ممکن است قائم به نفس امیدوار باشد و هم قائم به مقام تخاطب و گفت و شنود.
امام فخر رازی در تفسیر خود گفته است: سر اینکه چرا خدای تعالی موسی را نزد فرعون فرستاد، با اینکه می دانست او ایمان نمی آورد، به دست نیامده و در اینگونه اسرار غیر از تسلیم و ترک اعتراض چاره ای نیست (52).
و این سخن از وی خیلی عجیب است برای اینکه اگر مقصود از سر فرستادن موسی وجه صحت امر به چیزی است با علم به اینکه در خارج تحقق نمی یابد و محال است تحقق یابد؟ ! جواب می گوییم : محال بودن وقوع چیزی در خارج یا وجوب وقوع آن، خود حالت آن چیز است به قیاس بر علت تامه آن، که عبارت است از علت فاعلی به ضمیمه سایر عوامل خارجی، (که اگر مجموع اینها که همان علت تامه است، موجود باشد آن چیز و آن فعل، واجب و ضروری الوجود می شود و اگر علت تامه اش نبود و یا تامه نبود، وجود آن ممتنع می گردد) و اما به قیاس، به علت فاعلیش به تنهائی نه واجب می شود و نه ممتنع، و امر خدای تعالی هم هیچ وقت متعلق به فعلی به قیاس به تمامی اجزاء علت تامه اش نمی شود، بلکه تنها متعلق به فعل به قیاس به علت فاعلیش می گردد، که یکی از اجزاء علت تامه فعل است و نسبت فعل و عدم آن به قیاس به آن تنها ممکن است، (نه واجب و نه ممتنع) و به عبارت دیگر نسبت فعل و عدم فعل به فاعل نسبت امکان دائمی است، چون فاعل علت ناقصه است، که نه وجود فعل را واجب می کند و نه عدم آن را، پس بنا بر این، ارسال رسول و دعوت فرعون به وسیله رسول، و امر فرعون به اطاعت وی همه صحیح است، زیرا اجابت فرعون و اطاعتش از رسول، نسبت به خود او اختیاری و ممکن است، (نه واجب و نه ممتنع) هر چند که نسبت به او که علت فاعلی است، به ضمیمه سایر عوامل مانعه از اجابت محال و ممتنع است، این جواب کسانی است که قائل به اختیارند و اما جبری مذهبان، که خود فخر رازی یکی از آنها است، این شبهه نزد آنها منحصر در تنها مساله مورد بحث نیست، بلکه در تمامی موارد تکالیف جریان دارد، چون ایشان قائل به عموم جبر هستند و در مورد بحث گفته اند: امر به موسی تکلیفی است صوری که نتیجه آن اتمام حجت و قطع معذرت است.
و اما اگر مراد از"سر ارسال رسول"با علم به ایمان نیاوردن فرعون پرسش از فائده این کار باشد چون خدای تعالی کار لغو نمی کند؟ در جواب می گوییم دعوت به دین حق هرگز و در هیچ موردی لغو نیست، برای اینکه در مردمی که آن را می پذیرند اثر گذاشته و ایشان را در سعادت تکمیل می کند و در مردمی که آن را نمی پذیرند نیز اثر گذاشته ایشان را در شقاوتشان تکمیل می کند، همچنانکه خدای تعالی فرمود: "و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین و لا یزید الظالمین الا خسارا" (53).
آری اگر تکمیل در طرف شقاوت لغو گردد، دیگر آزمایش در آن ناحیه معنایی نخواهد داشت، و حجت در آن تمام نمی شود، و عذر منقطع نمی گردد و اگر در یک طرف حجت تمام نشود، در طرف دیگر نیز تمام نمی گردد، و این خود روشن است (زیرا سعادت در جایی تحقق می یابد که شقاوت هم امکان داشته باشد) .
"قالا ربنا اننا نخاف ان یفرط علینا او ان یطغی"
کلمه"فرط"به معنای تقدم است و در اینجا مراد از آن به قرینه مقابله اش با طغیان، تعجیل در عقوبت است، به طوری که نگذارد دعوت تمام گردد و مهلت ندهد معجزات اظهار شود، و مراد از"طغیان"این است که در ظلم خود از حد تجاوز نموده و با تشدید عذاب بنی اسرائیل و جرأت بر ساحت مقدس ربوبی مقابله نموده و این بار کارهایی بکند که تاکنون نمی کرد، و اگر نسبت خوف به موسی (ع) و هارون داد اشکالی ندارد، چون در سابق در تفسیر جمله"خذها و لا تخف "گفتیم که این خوف با مقام نبوت منافات ندارد.
بعضی (54) بر این آیه اشکال کرده اند به اینکه خدای تعالی در جای دیگر به موسی وقتی درخواست شرکت دادن برادر را کرد فرمود: "قال سنشد عضدک باخیک و نجعل لکما سلطانا فلا یصلون الیکما " (55) و با اینکه در این آیه قبلا به او تامین داده بود، دیگر جا نداشت موسی و هارون اظهار ترس کنند؟ .
بعضی (56) از این اشکال جواب داده اند به اینکه ترس قبلی موسی (ع) از جان خودش بود، به دلیل اینکه می گفت: "آنها از من خونی طلب دارند و می ترسم مرا بکشند" (57)
ولی در آیه مورد بحث همانطور که گذشت ترسشان از باز ماندن امر دعوت است.
علاوه بر این ممکن است خوفی که در این آیه حکایت شده همان ترس قبلی موسی باشد که در موقف مناجات اظهار کرده بود و ترس هارون باشد در هنگامی که از ماموریت خود آگاه گشت، و با هم در این مورد جمع شده باشند، در سابق هم گذشت که احتمال دارد جمله"اذهبا الی فرعون..."، حکایت کلامی باشد که هر دوی آن بزرگواران در مواقف متعددی گفته اند.

title

یعنی از فرط و طغیان فرعون نترسید که من با شما حاضرم، و آنچه بگوید می شنوم و آنچه عمل کند می بینم و شما را یاری می کنم و تنهاتان نمی گذارم، و در حقیقت این آیه تامینی است که با وعده نصرت به آن دو می دهد، پس اینکه فرمود: "لا تخافا"تامین است و اینکه فرمود: "اننی معکما اسمع و اری"تعلیل آن تامین است به اینکه با حضور و دیدن و شنیدن من دیگر جایی برای ترس شما نیست، و این خود دلیل بر این است که جمله مذکور کنایه است از مراقبت و نصرت، و گر نه صرف حاضر بودن و دیدن و شنیدن، و صرف آگاهی داشتن به آنچه که رخ می دهد باعث نترسیدن موسی و هارون نمی شود، چون خدای تعالی همه چیز را می بیند و می شنود و از هر چیزی آگاهی دارد.
بعضی (58) از علما با این آیه استدلال کرده اند بر اینکه سمع و بصر در خدای تعالی دو صفتند زائد بر صفت علم، چون اگر آن دو نیز همان علم بوده باشند، باید آوردن جمله"اسمع و اری"بعد از جمله"اننی معکما"تکرار باشد و تکرار خلاف اصل است.
و این استدلال موهون ترین استدلالی است که در این باره شده است، برای اینکه:
اولا: در سابق هم تذکر دادیم که مفاد جمله"اننی معکما"حضور و شهادت است و حضور و شهادت غیر از علم است.
و ثانیا: ما برهانهای یقینی داریم بر اینکه صفات ذاتی خدای تعالی که عبارتند از "حیات "، "علم"، "قدرت"، "سمع"و"بصر"عین ذاتند و بعضی عین بعض دیگرند، و دیگر با بودن یقین ممکن نیست ظهور لفظی ظنی مخالف منعقد گردد.
و ثالثا: برای اینکه مساله از مسائل اصول معارف دینی است و در اصول، جز به علم نمی توان اعتماد و رکون نمود و دلیلی که با امثال"اصل عدم تکرار است"تمام و تکمیل شود، از چنین مباحثی اجنبی است.
"فاتیاه فقولا انا رسولا ربک..."
در این جمله امر و دستور به رفتن نزد فرعون تجدید شده، البته بعد از آنکه آن دو جناب را با وعده حفظ و نصرت تامین داده، چیزی که هست در این امر مجدد رسالت آن دو را کاملا بیان فرموده است، و آن این است که نزد وی روند، و او را به ایمان و رفع ید از عذاب بنی اسرائیل دعوت نموده، پیشنهاد کنند که بنی اسرائیل را رخصت دهد تا با آن دو جناب به هر جا خواستند بروند.
در این بیان و گفتگوی با فرعون هر جا که وجهه سخن دگرگون شده همان دستور قبلی به مقتضای تناسب مقام تکرار شده، مثلا بار اول فرمود: "نزد فرعون برو که او طغیان کرده است"بار دوم که بعد از درخواستهای موسی (ع) بود چنین تکرار کرد که: "تو و برادرت نزد فرعون شوید که او طغیان کرده است"، بار سوم که موسی اظهار خوف کرد و خدای تعالی تامینش داد، چنین تکرار فرمود: "نزد او شوید و بگویید..."که در این نوبت تفصیل جزئیات وظائفی را که دارند بیان نمود.
پس در جمله"فاتیاه فقولا انا رسولا ربک"مامور شده اند خود را به عنوان فرستاده پروردگار وی به وی معرفی کنند، و در جمله"و السلام علی من اتبع الهدی..."مامور شده اند وی را به بقیه اجزای ایمان بخوانند.
و اما جمله"فارسل معنا بنی اسرائیل"تکلیفی است فرعی و متوجه شخص فرعون.
و در جمله"قد جئناک بایة من ربک"برای اثبات رسالتشان استناد به حجت نموده اند و اگر کلمه"آیت"را نکره آورد، خواست تا از عدد آیت سکوت کرده باشد و نیز به عظمت امر آن آیت، و وضوح دلالتش بر رسالت اشاره کرده باشد.
و جمله"و السلام علی من اتبع الهدی"به منزله تحیت خداحافظی است که در عین حال اشاره به این است که دیگر حرفی نداریم، رسالت ما همین است که گفتیم، و نیز خلاصه محتوای دعوت دینی را بیان می کند که دامنه سلامت تمامی افرادی را که هدایت و سعادت را پیروی می کنند شامل می شود و چنین افرادی در مسیر زندگی به هیچ مکروهی بر نمی خورند نه در دنیا و نه در عقبی.
جمله"انا قد اوحی الینا ان العذاب علی من کذب و تولی"در مقام تعلیل جمله قبل خودش است که حاصل هر دو چنین می شود: اینکه تنها بر پیروان هدایت سلام کردیم، برای این بود که خدای سبحان به ما وحی کرده بود که"عذاب"که ضد"سلام"است سرنوشت بدون استثناء کسانی است که آیات خدا و یا دعوت حق را که همان هدایت است تکذیب کنند و از آن روی گردان شوند.
و در سیاق دو آیه این معنا به خوبی به چشم می خورد که در عین اینکه رسالت آن دو را بیان نموده سلطنت فرعون و آنچه از زخارف که وی بدان می بالید و تظاهر به کبریاء می نمود به هیچ گرفته و خوار شمرده است، مثلا خدای سبحان به آن دو بزرگوار می فرماید:
"فاتیاه"و نمی فرماید: "اذهبا الیه"چون اگر این دو تعبیر را بخواهیم به فارسی ترجمه کنیم تقریبا ترجمه اولی"بروید پهلویش"و ترجمه دومی"بروید نزد وی"می شود و معلوم است که دومی در جایی به کار می رود که طرف دارای مقامی منیع باشد و شخص رسول خدمتش یا حضورش برود، به خلاف اولی که رسول می تواند چسبیده به او بنشیند و تماس نزدیکتری پیدا کند و اگر سلطنت پادشاه مصر و معبود قبطیان که دسترسی به دربارش کار بسیار دشواری بوده رعایت می شد، جا داشت بفرماید"اذهبا الیه"ولی نفرمود.
دیگر اینکه فرمود: "فقولا"و نفرمود: "فقولا له به او بگویید"چون خواست او را داخل انسان حساب نکند و اعتنایی به شان وی ننماید و نیز فرمود: "انا رسولا ربک"و"بایة من ربک"، و دو بار به گوشش نواختند که تو آنطور که ادعا می کردی"انا ربکم الاعلی" نیستی، بلکه بنده و مربوب ربی هستی.
و نیز فرمود: "و السلام علی من اتبع الهدی"و نفرمود: "سلام بر تو اگر هدایت را دنبال کنی"همچنانکه در جمله مقابلش نیز اعتنایی به وی نکرد و به طور کلی فرمود: "ان العذاب علی من کذب و تولی عذاب سرنوشت هر کسی است که تکذیب کند و اعراض نماید".
همه اینها را اگر به دقت در نظر بگیریم مناسب تر است با لحن جمله"لا تخافا اننی معکما اسمع و اری"و نکته ای که از آن استفاده می شود، زیرا از آن کمال احاطه و عزت و قدرتی بر می آید که هیچ نیرویی تاب مقاومت در برابرش را ندارد، (آری در دعوت به عبودیت و ربوبیت چنین خدایی مناسب تر همان است که فرعونها بی مقدار و به هیچ گرفته شوند) .
اما این تعبیرات در عین حال که بی مقداری و بی ارزشی فرعون را می رساند، اولا هیچگونه خشونتی نداشته و از نرمی و ملایمت که قبل از این موسی را بدان امر می کرد بیرون نشده است، و ثانیا سخن حق را به گوش فرعون رسانیده، بدون اینکه تملق کرده و از سلطنت باطل فرعون و عزت دروغیش مرعوب شده باشد.
بحث روایتی
در تفسیر قمی در روایت ابی الجارود از امام باقر (ع) آمده که در ذیل جمله "آتیکم منها بقبس"می فرمود: "یعنی پاره ای آتش برایتان بیاورم تا گرم شوید"، "او اجد علی النار هدی یا بر سر آن آتش کسی را بیابم که راه را بما نشان دهد"چون موسی (ع) راه را گم کرده بود (59).
و در کتاب فقیه آمده که شخصی از امام صادق (ع) پرسید: چرا موسی (ع) مامور کندن کفش خود شد که قرآن در باره اش می فرماید: "فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی"؟ فرمود: چون کفشهایش از پوست خر مرده بود (60).
مؤلف: این روایت را تفسیر قمی نیز بدون ذکر سند و آن هم با ضمیر (یعنی از آن حضرت) آورده (61) و در الدر المنثور هم از عبد الرزاق و فارابی و عبد بن حمید و ابن ابی حاتم از علی (ع) همین معنا آمده ولی در روایتی دیگر رد شده است، سیاق آیه هم می رساند که کندن کفش صرفا به منظور احترام مکان بوده (62).
و در مجمع البیان در ذیل جمله"اقم الصلوة لذکری"گفته است: بعضی گفته اند معنایش این است که هر وقت به یادت آمد که نمازی به گردنت هست چه در وقت و چه در خارج وقت، آن را به جای آر، و این قول از بیشتر مفسرین نقل شده و از امام ابی جعفر (ع) هم نقل شده و روایت انس از رسول خدا (ص) که فرمود: "هر که نماز را فراموش کرد هر وقت یادش آمد بخواند، دیگر کفاره ای به گردنش نیست"آن را تایید می کند، و این روایت را مسلم در صحیح خود آورده است (63).
مؤلف: این حدیث به طرق دیگری از اهل سنت با سند و بی سند از رسول خدا (ص) نقل شده (64) ، و از طرق شیعه از امام باقر و صادق (ع) آمده است (65).
و در مجمع البیان در ذیل جمله"اکاد اخفیها"از ابن عباس نقل کرده که جمله را به صورت : "اکاد اخفیها عن نفسی"قرائت کرده و در قرائت ابی نیز به همین صورت آمده و از امام صادق (ع) نیز روایت شده (که بنا بر آن معنا چنین می شود: نزدیک است که وقت قیامت را از خودم هم پنهان بدارم) (66).
و در الدر المنثور است که ابن مردویه و خطیب و ابن عساکر، از اسماء بنت عمیس روایت آورده اند که گفت: رسول خدا (ص) را دیدم که در مقابل کوه ثبیر ایستاده بود و می فرمود: "ای کوه ثبیر روشن باش، ای کوه ثبیر روشن باش، بار الها از تو آن می خواهم که برادرم موسی خواست و آن این است که: سینه ام را گشاده کنی، و کارم را آسان سازی و گره از زبانم باز کنی، تا سخنانم را بفهمند، و از اهل بیتم برادرم علی را وزیرم سازی، و پشتم را به وسیله او محکم کنی و او را در کار من شریک سازی، تا تو را بسیار تسبیح کنیم، و بسیار ذکر گوییم، که تو به ما بصیر هستی" (67).
مؤلف: قریب به این معنا از سلفی از امام باقر (ع) و همچنین در مجمع البیان از ابن عباس از ابوذر از رسول خدا (ص) روایت شده (68).
و در روح المعانی بعد از نقل این حدیث چنین گفته: "این معنا پوشیده نماند که ما ناچاریم کلمه"امر"را که در این حدیث است حمل بر ارشاد و دعوت به حق کنیم، و نمی توانیم آن را عبارت از نبوت بدانیم، و نیز نمی شود با آن بر خلافت بلا فصل علی کرم الله وجهه استدلال کنیم" (69).
و نظیر این حدیث در آنچه گفتیم کلام دیگر رسول خدا (ص) است، که هنگام جانشین کردن علی در مدینه و بر اهل بیتش در داستان غزوه تبوک به علی فرمود "آیا راضی نیستی که تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی باشی؟ تنها فرق میان من و تو و موسی و هارون این است که بعد از من پیغمبری نخواهد بود"که با آن نیز نمی شود استدلال بر آن مدعا کرد (70).
مؤلف: اما استدلال به حدیث بالا و یا حدیث منزلت بر خلافت بلا فصل علی (ع) بحثی است که از غرض این کتاب خارج است، تنها در اینجا از مراد آن جناب به جمله"و او را در کارم شریک فرما"که مطابق دعای موسی (ع) است گفتگو می کنیم و می گوییم جمله مذکور در دعای رسول خدا (ص) درست مطابق دعایی است که کتاب عزیز خدا آن را از موسی (ع) در حق هارون حکایت کرده است، پس باید دید رسول خدا (ص) از آیه شریفه چه فهمیده که آن را از خداوند در باره علی (ع) درخواست کرده است؟ .
و با در نظر گرفتن اینکه حدیث مذکور حدیثی است صحیح، و مؤید به حدیث متواتر منزلت، که مرحوم بحرانی در"غایة المرام"آن را به صد طریق از طرق اهل سنت و هفتاد طریق از طرق شیعه نقل کرده (71) ، چنین می فهمیم که مراد از آن جناب از شرکت دادن خدا علی را در امر وی به طور قطع نبوت نبوده، چون حدیث منزلت صریحا نبوت را استثناء کرده بود، و از همین جا این معنا را هم می فهمیم که مراد موسی (ع) از امر نیز امر نبوت نبوده، زیرا اگر شامل نبوت هم می بود دیگر دعای: "اشرکه فی امری"از رسول خدا (ص) بدون معنا خواهد بود.
و نیز مراد از آن امر آنطور که روح المعانی (72) پنداشته، مطلق ارشاد و دعوت به سوی حق نیست، برای اینکه مساله ارشاد و دعوت به سوی حق اختصاص به علی (ع) ندارد، تکلیفی است که تمامی امت در آن شرکت دارند، آیات قرآن و روایات همه قائم به آنند مانند آیه"قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیرة انا و من اتبعنی " (73) و نیز مانند روایتی که عامه و خاصه نقل کرده اند که رسول خدا (ص) فرمود: "حاضرین به غائبین برسانند"
و وقتی دعوت به حق امری است مشترک میان همه افراد امت، دیگر معنا ندارد که رسول خدا (ص) درخواست کند خصوص علی را در اینکار شریک وی سازد.
علاوه بر آیه و روایت بالا در خود کلام رسول خدا (ص) که کلمه امر به یای تکلم اضافه شده و فرموده: "امری امر من"یک نحوه اختصاص را می رساند و می فهماند که درخواست کرده که علی (ع) را در امری که مخصوص به خود آن جناب بوده شریک سازد و چنین امری با مطلق ارشاد و دعوت به حق که همه مردم در آن مشترکند منطبق نیست، همچنانکه نظیر این بیان در تفسیر آیه ای که کلام موسی بود و قرآن از او حکایت می کرد گذشت.
آری تبلیغ ابتدایی که همان تبلیغ وحی برای اولین بار باشد امری است که نه نبوت است تا آیه و روایت دلیل بر نبوت هارون و علی (ع) باشد، و نه ارشاد و دعوت است تا همه مردم در آن مشترک باشند، بلکه امری است که در عین اینکه نبوت مختص به نبی نیست نبی نمی تواند از پیش خود هر کسی را در آن نائب خود کند بلکه باید از خدا دستور بگیرد که چه کسی را در آن نائب قرار دهد و شریک خویش کند.
در کلام موسی هم شاهدی بر این معنا هست، و آن این است که می گوید: "و اخی هرون هو افصح منی لسانا فارسله معی ردءا یصدقنی"، چون می دانیم مقصودش از اینکه گفت: "مرا تصدیق کند "این نیست که هارون نزد فرعون رود و بگوید برادرم موسی راست می گوید، بلکه مراد این است که در آنجا آنچه از کلام موسی مبهم است توضیح دهد، و آنچه مجمل است تفصیل گوید، و از طرف او پاره ای از آنچه به برادر وحی شده و باید ابلاغ شود برساند.
پس این نوع از تبلیغ و آثاری که از نبوت در پی دارد، مانند وجوب اطاعت و امثال آن، امری است که در عین اینکه از مختصات نبوت است، نیابت بردار هم هست، و اگر کسی در آن شریک نبی شود، شریک در امر نبی شده است، پس همین معنا مراد از کلمه"امری"در دعای رسول خدا (ص) است همچنانکه همین معنا مقصود در دعای موسی است.
در جلد نهم این کتاب در تفسیر اول سوره برائت، در داستان فرستادن رسول خدا (ص) علی را برای خواندن آیات اول سوره بر اهل مکه و عزل ابو بکر از این ماموریت، مطالبی مربوط به بحث ما گذشت، که در آنجا گفتیم اگر رسول خدا (ص) ابو بکر را عزل کرد، به استناد وحیی بود که به آن حضرت شد مبنی بر اینکه: این ماموریت را انجام ندهد مگر خودت و یا مردی از خودت.
و در تفسیر قمی آمده که گفت: پدرم از حسن بن محبوب، از علاء بن رزین، از محمد بن مسلم، از امام ابی جعفر (ع) روایت کرد که فرمود: وقتی مادر موسی حامله شد، هیچ کس از حاملگی او خبردار نگردید، تا روزی که فرزندش را زایید، فرعون به هر یک از زنان بنی اسرائیل زنی از قبطیان را موکل کرده بود که مراقبشان باشند و این سانسور را وقتی پدید آورد که از بنی اسرائیل شنید می گویند به زودی مردی در ما متولد می شود به نام موسی بن عمران که هلاکت فرعون و اصحابش به دست او خواهد بود، فرعون وقتی این را شنید گفت:
من هم تمام اطفال ذکور ایشان را می کشم تا آن منجی که در انتظارش هستند پدید نیاید، آنگاه میان مردان و زنان جدایی انداخت و مردان را زندانی کرد.
همینکه مادر موسی، موسی را آورد و دید که فرزندش پسر است، ناراحت شد و گریه کرد و گفت : "همین الساعه او را می کشند"، ولی خدای تعالی مهر و عطوفتی در آن زن قبطی که موکل بر وی بود ایجاد نمود و از روی دلسوزی پرسید چرا رنگت پرید؟ گفت:
می ترسم بچه ام را بکشند، گفت: نه، نترس و موسی (ع) چنان بود که هیچ کس او را نمی دید مگر آنکه دوستدارش می شد، همچنانکه خدای تعالی فرمود: "و القیت علیک محبة منی"به همین جهت آن زن قبطی دوستدار وی شد (74).
و در کتاب علل به سند خود از ابن ابی عمیر روایت کرده که گفت: به موسی بن جعفر (ع) عرض کردم: از معنای آیه"اذهبا الی فرعون انه طغی و قولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشی "برایم بفرما، فرمود: اما جمله"فقولا له قولا لینا"معنایش این است که او را به اسم صریح نخوانید، بلکه به کنیه بخوانید و بگویید"یا ابا مصعب"چون کنیه فرعون ابو مصعب و نامش ولید بن مصعب بود، و اما جمله"لعله یتذکر او یخشی"را برای این فرمود تا موسی به رفتن حریص تر شود، و گر نه خدای تعالی می دانست که فرعون نه متذکر می شود و نه می ترسد، مگر وقتی که عذاب را ببیند، همچنانکه خود خدای تعالی فرمود: "حتی اذا ادرکه الغرق قال آمنت انه لا اله الا الذی آمنت به بنو اسرائیل و انا من المسلمین آنگاه که دچار غرق شد، گفت: ایمان آوردم که معبودی نیست جز همان خدایی که بنی اسرائیل به وی ایمان آوردند، حالا دیگر تسلیمم"و خدای تعالی هم ایمانش را قبول نکرد، و فرمود:
"الان و قد عصیت قبل و کنت من المفسدین حالا؟ بعد از آن عصیانها که قبل از این کردی و از مفسدین بودی؟ " (75).
مؤلف: صدر این حدیث را الدر المنثور از ابن ابی حاتم از علی (ع) روایت کرده (76) ، و اگر"قول لین"را به"کنیه"تفسیر کرده، از باب این است که کنیه یکی از مصادیق قول لین است نه اینکه منحصر در آن باشد.
ذیل حدیث را کافی هم به سند خود از عدی بن حاتم از علی (ع) نقل کرده، و در آن آنچه ما قبلا در باره"لعل"گفتیم تایید شده که این کلمه در باره خدای تعالی نیز به همان معنای خودش یعنی امیدواری استعمال شده است (77).
منابع مقاله:
ترجمه المیزان، ج 14، علامه طباطبایی؛
پی نوشت ها:
1) هیچ بشری را خداوند طرف صحبت و کلام خود قرار نمی دهد، مگر یا از وحی، یا از پشت پرده، یا با فرستادن رسولی پس وحی می شود به او به اذن خداوند آنچه بخواهد.سوره شوری، آیه .51
2) او را از ناحیه طور ایمن ندا کردیم، و آهسته نزدیکش کردیم.سوره مریم، آیه .52
3) از ساحل راست وادی در آن سرزمین بلند و پر برکت از میان یک درخت.سوره قصص، آیه .30
4) در کتاب، موسی را یاد آور که او مخلص و رسولی نبی بود.سوره مریم، آیه .51
5) مجمع البیان، ج 7، ص .5
6 و 7 و 8 و 9) روح المعانی، ج 16، ص 172 و .173
10) نماز بخوان هنگام ظهر.سوره اسری، آیه .78
11 و 12 و 13 و 14 و 15) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص 19 الی .21
16 و 17 و 18 و 19 و 20) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص 19 الی .21
21) و جز به طور ناگهانی به سراغ شما نمی آید.سوره اعراف، آیه .187
22) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص .20
23) این پروردگار من است، چون این (از آن دو) بزرگتر است.سوره انعام، آیه .78
24) کوبنده چه کوبنده عظیمی است.و تو نمی دانی که کوبنده چیست؟ روزی است که مردم چون ملخ فراری، روی هم می ریزند، سوره قارعه، آیات 1 .4
25) قیامت آن روز حق و حقیقت است که حقوق خلق و خلایق امور در آن به ظهور می رسد.دانی چه روز هولناک سختی است؟ چگونه سختی و عظمت آن روز را درک توانی کرد؟ سوره حاقه، آیات 1 .3
26) سوره قصص، آیه .31
27) ناگهان عصای خود را افکند و اژده های آشکاری شد.سوره اعراف، آیه 107 و سوره شعراء، آیه .32
28) و چون آن را دید که حرکت می کند گویی مار است آنچنان فرار کرد که دیگر پشت سر خود را ننگریست، گفتیم ای موسی بیا و نترس.سوره قصص، آیه .31
29) آنانکه رسالتهای خدای را می رسانند و از او خشیت دارند، و از احدی خشیت ندارند مگر خدا.سوره احزاب، آیه .39
30) دستت را داخل گریبانت کن.سوره نمل، آیه .12
31) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص .30
32) این دو برهان است از پروردگارت به سوی فرعون و رجال دربارش.سوره قصص، آیه .32
33) تفسیر روح المعانی، ج 16، ص .184
34) برادرم هارون زبانش از من فصیح تر است، او را با من بفرست، تا مرا تصدیق کند.سوره قصص، آیه .34
35) سوره نحل، آیه .68
36) قبل از تو هیچ رسولی نفرستادیم، مگر مردانی از اهل هر دیاری که به سویشان وحی می کردیم .سوره یوسف، آیه .109
37) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص .52
38 و 39) روح المعانی، ج 16، ص .188
40) ما او را به مادرش برگرداندیم تا چشمش روشن شود و غمگین نگردد و تا بداند که وعده خدا حق است.سوره قصص، آیه .13
41) مترس که از مردم ستمکار رهایی یافتی.سوره قصص، آیه .25
42) مفردات راغب ماده"فتن".
43) روح المعانی، ج 16، ص .192
44) مجمع البیان، ج 7، ص .11
45 و 46) روح المعانی، ج 16، ص .193
47) بیاد آر در کتاب، موسی را که مخلصی بود.سوره مریم آیه .51
48 و 49) مجمع البیان، ج 7 ص .11
50) منهج الصادقین، ج 5، ص .488
51) مجموعة من التفاسیر، ج 4، ص .198
52) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص .59
53) ما از قرآن چیزهایی نازل می کنیم که برای مؤمنین شفاء و رحمت است، و ظالمان را جز بر خسارتشان نمی افزاید.سوره اسری، آیه .82
54) تفسیر فخر رازی، ج 22 ص .61
55) بزودی بازویت را به وسیله برادرت قوی می کنیم و برای شما نیرویی قرار می دهیم که آنان نتوانند به شما کاری کنند.سوره قصص، آیه .35
56) مجمع البیان، ج 7، ص .13
57) سوره قصص، آیه .34
58) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص .61
59) تفسیر قمی، ج 2، ص .60
60) الفقیه، ج 1، ص 160، ح .2
61) تفسیر قمی، ج 2، ص .60
62) الدر المنثور، ج 4، ص .292
63) مجمع البیان، ج 7، ص .6
64) روح المعانی، ج 16، ص .171
65) فروع کافی، ج 3، ص 293، ح 4 و .5
66) مجمع البیان، ج 7، ص .6
67) الدر المنثور، ج 4، ص .295
68) مجمع البیان، ج 6، ص .185
69) روح المعانی، ج 16، ص .18
70) بحار الانوار، ج 21، ص .208
71) غایة المرام.
72) روح المعانی، ج 16، ص .158
73) بگو این راه من است که من و پیروانم با بصیرت کامل همه مردم را به سوی خدا دعوت می کنیم.سوره یوسف، آیه .108
74) تفسیر قمی، ج 2، ص .135
75) علل الشرایع، ج 1، ص .67
76) الدر المنثور، ج 4، ص .301
77) کافی، ج 7، ص 460 ح .1

دیدگاه‌ها   

0 #1 RE: داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن(1)نوژاااااا 1391-08-24 21:18
عاااااااااااااا ااااااالی ! واقعا ممنونم :x
نقل قول کردن | گزارش به مدیر

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

  1. كتابخانه
  2. كليپ های تصويری
  3. گالری تصاوير
  4. آرشيو صوتی

قرآن كريم

 

انتشار کتابی جدید

انتشار جلد يازدهم کتاب العروة الوثقى و التعليقات عليها
جلد 11 كتاب العروة الوثقى و التعليقات عليها تأليف فقيه نامور سيد محمد کاظم طباطبایی یزدی ، به چاپ رسید . این جلد شامل کتاب الزکاة می باشد كه در 488 صفحه با جلد گالینگور به بازار نشر عرضه شد . .... ادامه مطلب ...
facebook
Youtube
Lenzor
Afsaran