غيبت معجزه نا پيدايي

ممكن است اين قدرت استتار و اختفا از برابر ديدگان را معجزه اى از معجزات حجّت خدا و ولىّ او امام مهدى ـ ارواحنا فداه ـ بدانيم، زيرا معجزه آن است كه ديگران از آوردن آن ناتوان باشند.

معجزه نوعى مبارزه طلبى با طبيعت نيز هست و همانگونه كه تفسير و تحليل اعجاز در پرتو قوانين مادّى و طبيعى ممكن نيست، استتار و اختفاى وجود گرامى امام مهدى ـ ارواحنا فداه ـ نيز با اين مفهوم و بيان، از مسائل معنوى و حقايق، فراتر از جهان مادّه و طبيعت است و آن حضرت در پرتو اين قدرت خدادادى مى تواند هرگاه اراده فرمود در برابر ديدگان، ظاهر و آشكار گردد و هرگاه خواست پنهان و ناپديد.
احتمال ديگر اين است كه: آن حضرت با همان قدرت اعجاز، در ديدگان نظاره گر، به گونه اى تأثير و تصرّف نمايد كه آنان نتوانند جمال دلآراى او را بنگرند و اين كار از اولياى خدا كه داراى قدرت تصرّف در جهان آفرينش هستند، بعيد نيست.
معناى غيبت و چگونگى آن
غيبت را مى توان در اينجا به چند معنى تفسير كرد:
1 ـ نخست بدين مفهوم كه آن حضرت در درون جوامع بشرى زندگى نمى كند و در دسترس مردم نيست ـ تا بسان ديگر انسانهاى عادى هر كس خواست او را ببيند و آشنا و بيگانه و دوست و دشمن او را ملاقات كنند ـ .
2 ـ دومين معناى غيبت اين است كه: حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ در ميان همين جامعه و همين انسانهاست اما به قدرت خدا هرگاه اراده كند از برابر ديدگان آنان غايب مى گردد و ديدگان مردم ـ با اينكه آن حضرت موجود و حاضر است ـ او را نمى بينند; همانگونه كه موجودات ديگرى چون فرشتگان، ارواح و . . . را ـ با اينكه به نص قرآن شريف همه در ميان جامعه ها هستند و در اين جهان موجودند، اما نمى بينند.
3 ـ سومين معناى غيبت اين است كه آن حضرت در ميان مردم و جامعه زندگى مى كنند و حتى بنا بر رواياتى افراد جامعه آن حضرت را رؤيت مى نمايند در حالى كه وى را نمى شناسند.
آنچه بديهى ست و بنا بر احاديث ضرورى مى باشد اينكه معناى نخست به طور كلى و عمومى قابل پذيرش نيست. چه آنكه او ولى خدا و هادى و راهنماى حق خواهان است در نتيجه مى بايست به هنگام بروز ضرورتها و مصلحتها در جامعه مؤثر باشد، زيرا او براى انسان و هدايت او مأموريت يافته است. لذاست كه آنچه از احاديث ائمه هدى ـ عليهم السلام ـ استفاده مى شود. آميزه اى از معناى دوم و سوم است. هم هست ـ براى مشتاقان سالك ـ و هم نيست، ـ در نظر ظالمان و بد خواهان ـ در اين باره به سه آيه از قرآن كريم و سخنان ذيل آن اشاره مى كنيم.
1ـ خداوند در قرآن مى فرمايد: (وجعلنا من بين أيديهم سدّاً ومن خلفهم سدّاً فأغشيناهم فهم لا يبصرون )(1).
وما در برابر آنان ديوارى كشيديم و در پشت سرشان (نيز) ديوارى و بر ديدگانشان نيز پرده اى افكنديم تا نتوانند بنگرند و ببينند.
در مورد اين آيه مفسّرين از «عبداللّه بن مسعود» روايت كرده اند كه: حق ستيزان قريش بر درب خانه پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ گرد آمدند تا با او درگير شوند، آن حضرت با نام خدا از خانه خارج گرديد و مشتى خاك بر سر و روى آنان پاشيد و آنان با اينكه حاضر بودند آن حضرت را نديدند.
و نيز از «ابن عباس» آورده اند كه: قريش درب خانه پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ اجتماع نمودند و گفتند: «اگر محمّد بخواهد داخل خانه شود، همگى بصورت يكپارچه بر ضد او بپا خواهيم خواست».
امّا پيامبر گرامى ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ وارد شد و خدا در برابر ديدگان و پشت سر آنان ديوارى قرار داد كه آنان پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ را نديدند. پيامبر نماز خواند و به خانه بازگشت و مشتى خاك بر سر و روى آنان پاشيد و آنان آن وجود گرانمايه را نديدند. هنگامى كه پيامبر از آنجا گذشت، قريش خاك و گرد و غبار را كه در هوا پراكنده بود ديدند و گفتند: «اين همان سحر و جادوى «ابن ابى كبشه»(2) يعنى محمّد ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ است»(3).
طبرى، در تفسير آيه ى مباركه روايتى آورده است كه: ابو جهل گفت: «اگر محمّد را ببينم، چنين و چنان مى كنم». كه اين آيه شريفه نازل گرديد:
(إنّا جعلنا في أعناقهم أغلالاً فهي إلى الاذقان فهم مقمحون وجعلنا من بين أيديهم سدّاً ومن خلفهم سدّا )(4).
ما در گردنهاى آنان غلهايى قرار داديم، از اين رو، سرهايشان بسوى بالاست و نمى توانند پايين بياورند. و ما در برابر آنان، ديوارى كشيديم و در پشت سرشان (نيز) ديوارى و بر ديدگانشان نيز پرده اى افكنديم تا نتوانند بنگرند و ببينند.
عكرمه كه اين روايت را آورده است مى گويد: پس از فرود آمدن اين آيه ى شريفه قريش به ابو جهل مى گفتند: «اين محمّد است». امّا او، آن وجود گرانمايه را نمى ديد و مرتب مى گفت: «كو؟ كجا ؟ . . . محمّد كجاست؟»(5)
2 ـ خداوند مى فرمايد: (وإذا قرأت القرآن جعلنا بينك وبين الذين لا يؤمنون بالآخرة حجاباً مستوراً )(6).
(اى پيامبر!) هنگامى كه تو قرآن تلاوت نمايى، ما ميان تو و آنانى كه به قيامت ايمان ندارند، پرده اى ستبر قرار مى دهيم.
در تفسير اين آيه ى مباركه آمده است كه منظور از: (الّذين لا يؤمنون بالآخرة ) عبارتند از: «ابو سفيان»، «نضر بن حرث»، «ابو جهل»، و «امّ جميل» همسر ابو جهل كه نسبت به پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ شرارت بيشترى مى كردند و خداوند پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ را به هنگام تلاوت قرآن از برابر ديدگان آنان پوشيده مى داشت، آنان به سراغ حضرت مى آمدند و از كنارش مى گذشتند امّا او را نمى ديدند.
نكته اى كه در اينجا جلب نظر مى كند و انسان را به شگفتى وا مى دارد اين است كه قرآن مى فرمايد: (حجاباً مستوراً ) پرده اى نهان و ناپيدا.
آرى! ممكن است انسان در پس پرده اى باشد و ديگران با وجود ديدن آن پرده ى او را نبينند، اما قرآن بر اين نكته رهنمون است كه خداوند پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ را در پس پرده اى مصون و محفوظ نگاه مى داشت كه دشمنان شرارت پيشه نه پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ را مى ديدند و نه آن پرده را، گويى هر دو از نظر آنان پوشيده بود.
نكته ى ديگرى كه نبايد مورد غفلت قرار گيرد اين است كه واژه (وجعلنا ) در آيه نشانگر قدرت بى كران خداست و بيانگر اين واقعيت كه «ما» در برابرشان ديوارى قرار داديم . . .
و يا اينكه «ما» ميان تو اى پيامبر و كسانى كه ايمان به قيامت ندارند، حجابى ناپيدا افكنديم . . . كه به قدرت الاهى تأكيد دارد.
3 ـ هم چنين خداوند در داستان سامرى مى فرمايد: (قال بصرت بما لم يبصروا به فقبضت قبضة من أثر الرسول فنبذتها )(7).
سامرى گفت: من چيزى ديدم كه آنان نمى ديدند، مشتى از خاكى كه نقش پاى آن فرستاده ى خدا بر آن بود برگرفتم و در آن پيكر افكندم . . . .
در اين آيه ى شريفه، سخن از گفتگويى است كه ميان موسى ـ عليه السلام ـ با سامرى، آن گوساله سازِ منحرف، جريان يافته است كه قرآن اينگونه از آن گزارش مى دهد:
(فأخرج لهم عجلاً جسداً له خُوار )(8).
و سامرى براى بنى اسرائيل تنديس گوساله اى را ساخت كه نعره ى گاوان را داشت .
موسى ـ عليه السلام ـ از او پرسيد:
( فما خطبك يا سامرى * قال بصرت بما لم يبصروا به فقبضت قبضة من أثر الرسول فنبذتها )(9).
«و تو اى سامرى! اين چه كارى بود كه كردى؟»
او پاسخ مى دهد: «من چيزى ديدم كه آنها نمى ديدند، من مشتى از خاكى كه نقش پاى آن فرستاده خدا، بر آن بود برگرفتم و در آن پيكر بى روح افكندم . . . .
مفسرين در اين مورد آورده اند: «سامرى، جبرئيل را در شكل انسانى ديد كه پياده يا بر مركبى از مركبهاى بهشتى سوار است و پيام خدا و وحى او را بر موسى ـ عليه السلام ـ مى آورد; در اين هنگام مشتى از خاك پاى او را برداشت و آن را بر آن پيكر بى روح افكند كه بر اثر آن حيات در آن اسكلت بى جان پديد آمد».
به عبارت ديگر: منظور مفسرين اين است كه «سامرى» فرشته وحى را در حالى ديد كه هيچ كس از بنى اسرائيل كه حاضر بودند، نديدند و هدف ما از ترسيم اين آيه ى مباركه اين است كه در نگرش قرآنى ممكن است پديده و موجودى چون فرشته ى وحى براى انبوه ديدگان مخفى و ناپيدا باشد و براى برخى در همان حال و هوا، آشكار و ديدنى.
فلسفه غيبت جارى با سنت خدا
آنچه از منابع حديثى و تاريخى بدست مى آيد آنكه خداوند در طول تاريخ بر سنتى استوار هميشه اصرار داشته است و در ميان هر قوم و ملتى آن را به حركت آورده و به گونه اى عينيت بخشيده است و آن پنهان سازى معلمان و مربيان راستين بشريت از ديده ها بوده است. از اين قانون ژرف امت اسلام نيز استثنا نبوده و به غيبت آخرين امام خود گرفتار آمده است. در اين باره به رواياتى اشاره كرده ايم:
محمد بن مسلم مى گويد: خدمت امام محمّد باقر ـ عليه السلام ـ رسيدم تا درباره ى قائم آل محمّد ـ عليهم السلام ـ از آن حضرت پرسشى كنم. پيش از آنكه من سؤال بنمايم فرمود: اى محمد بن مسلم: در قائم آل محمّد ـ عليهم السلام ـ پنج شباهت [سنت] از پيغمبران است: شباهت با يونس بن متى و يوسف بن يعقوب و موسى و عيسى و محمّد صلوات اللّه عليهم.
شباهتى كه به يونس دارد غيبت اوست كه بعد از پيرى بصورت جوانى نزد قومش بازگشت.
شباهت او به يوسف غيبت و پنهانى او حتى از نزديكان و مردم و ديگر برادرانش و هم چنين رنجى كه كار وى براى پدرش يعقوب پديد آورده بود; با اينكه مسافت بين او و پدرش و خويشاوندان نزديك بود.
شباهتى كه از موسى دارد ترس ممتد وى از مردم و غيبت طولانى و پنهان بودن ماجراى ولادتش، و پنهان گشتن پيروان او بواسطه ى آزار و خوارى كه بعد از وى به نهايت رسيد; تا آن هنگام كه خداوند عزّ وجلّ فرمان ظهور او را صادر كرد و بر دشمنانش پيروز و مؤيد داشت.
شباهت وى به عيسى اختلافى است كه مردم درباره ى او دارند، زيرا جماعتى گفتند: او متولد نشده; و عده اى گفتند: او مرده است; و گروهى گفتند: او را كشتند و بدار زدند.
و اما شباهتى كه به جدش محمّد مصطفى ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ دارد: قيام بشمشير و كشتن دشمنان خدا و رسول و جباران و گردن كشان و پيروزى وى بوسيله ى شمشير و ترسى كه در دلها پديد مى آورد، از جمله علامات قيام او خروج سفيانى از جانب شام و شخص يمنى از يمن و صداى آسمانى در ماه مبارك رمضان و نداكننده اى است كه او را بنام و نام پدرش صدا مى زند(10).
عبداللّه بن سنان مى گويد: از حضرت صادق ـ عليه السلام ـ شنيدم، مى فرمود:
در قائم ـ عليه السلام ـ علامتى از موسى بن عمران وجود دارد. عرض كردم: آن علامت چيست؟ فرمود: پنهان بودن ولادت و غيبت او از قومش. پرسيدم: موسى چند مدت از خويشان و قوم خود غائب گرديد؟ فرمود بيست و هشت سال!(11)
شيخ صدوق از زيد شحام روايت نموده كه حضرت امام جعفر صادق ـ عليه السلام ـ فرمود:
صالح پيغمبر مدتى از نظر قومش غائب شد. وى در روز غيبت مردى كامل و داراى شكمى هموار و اندامى زيبا و محاسنى انبوه و گونه هاى كم گوشت، ميانه بالا و متوسط القامه بود; ولى چون بسوى قوم بازگشت تغيير كرده بود و او را نشناختند در موقع بازگشت وى مردم سه دسته گشتند: يكدسته منكر وى شدند و دسته اى بشك افتادند، و دسته ديگر يقين داشتند كه او همان صالح پيغمبر است . . . (12).
پيامبر اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ فرمودند:
«كائنٌ في أُمّتي ما كان في بني إسرائيل حذو النّعل بالنّعل والقذّة بالقذّة! وانّ الثاني عشر من ولدى يغيب حتّى لا يرى!»(13).
«آنچه در ميان بنى اسرائيل واقع شده در ميان امّت من نيز مو به مو واقع خواهد شد. دوازدهمين [امام كه اوست ]فرزند من، از ديده ها غايب مى گردد و ديده نمى شود».
آنچه كه در ميان بنى اسرائيل روى داده و موجب سرگردانى و حيرت آنها شده بود، غيبت نخستين سبط آنها «لاوى بن بَرخيا» بود كه مدتى بس دراز غيبت كرد و سپس به سوى قوم خود بازگشت و دين خدا را بعد از مندرس شدن ديگر بار زنده ساخت. با پادشاه ستمگرى به نام «قرسيطا» جنگ كرده، بر او پيروز شد. به علاوه حوادثى در ميان آنها روى داد كه با حوادث امت اسلامى هم گونى فراوان داشت، كه يكى از آنها انتظار ظهور حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ است كه از روز شنيدن نويد آن تا به امروز انتظار مى كشند.
حفظ جان امام (ارواحنا فداه )
هرگاه گروهى از شيعيان گرداگرد يكى از امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ گرد آمده، از خرمن علمش خوشه اى چيده اند; بر ستمگران زمان سخت آمده، آتش حسد و كينه شان شعلهور شده، با تمام نيرو براى خاموش كردن آن مشعل هدايت همت گماشته اند.
هنگامى كه به روايات پيامبر و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ در مورد امام عصر ـ ارواحنا فداه ـ مى نگريم; به اين نكته تصريح شده است كه: حكمت غيبت طولانى آن وجود گرانمايه به فرمان خدا، صيانت از جان گرامى و حيات پر بركت او براى تحقّق يافتن نويدها و بشارتهاست.
چرا كه ما مى دانيم دو رژيم سياهكار عثمانى و عباسى و ديگر حكمرانان خودكامه اى كه در طى قرون و اعصار در كشورهاى اسلامى بويژه خاورميانه حكومت مى كردند، همواره تمامى تلاش و كوشش ارتجاعى خود را در راه از ميان برداشتن آن مصلح بزرگ جهانى بكار گرفتند; بويژه پس از دريافت اين حقيقت كه او طبق آيات و روايات همان اصلاحگر پر شكوهى است كه پايه هاى قدرت ظالمانه ى آنان را به لرزه در خواهد آورد و كاخ بيداد ايشان را منهدم مى سازد و آنان را از تسلط ظالمانه بر سرنوشت بندگان خدا و سرزمين آنان باز خواهد داشت.
پس از هجوم مأموران خلافت عباسى به خانه ى امام حسن عسكرى ـ عليه السلام ـ و جستجوى فرزند و جانشين آن امام، روشن گشت كه خطرى جان امام آينده را تهديد مى كند; خطرى بس سهمگين. اين هجوم و پيگيرى ـ در پيدا كردن مهدى ـ ارواحنا فداه ـ ، ايجاب مى كرد تا براى نگهدارىِ جان باقيمانده ى سلسله ى امامت و سلاله ى نبوّت، و مصلح بزرگ بشريت اقدامى بس جدى به عمل آيد. در امر غيبت امام دوازدهم و علل آن مسائل بسيارى وجود دارد. يكى از علتهاى ظاهرى و ملموس آن همين چگونگى و پيشامد بود، كه از سوى دشمنان طراحى شد، و امر عظيم «غيبت» را در پى داشت. در احوالى كه ياد شد ضمن مقارناتى زمينه ى ناپديدى امام از نظرها فراهم آمد. و دوازدهمين هادى، به فرمان الاهى و به قدرت و حكمت خدائى از نظرها پنهان گرديد.
قدرشناسى
ديگر از راز و رمزهاى پيچيده ى نهان زيستى امام مهدى ـ ارواحنا فداه ـ بازشناسى ارزش و اهميت حضور امام معصوم در عرصه هاى مختلف جامعه بشرى است. چو آنكه اين نعمت ناديده انگاشته شد، حرمان از جانب حق عزّ وجلّ ناشكران را لازم آمد; زيرا:
قدر عافيت كسى داند كه به مصيبتى گرفتار آيد
تا ارزش او بازشناسى شود و اين نعمت عظيم طالب و خواهان واقعى يابد!
از اين روست كه بازگشت اين نعمت ـ به هنگام ظهور ـ چون خورشيدى كه از كرانه ى غروب خود سر بر آورد، مانند شده است(14).
و اين بدان معناست كه ناپديد شدن اين خورشيد هدايت ريشه يافته از امور اجتماعى بسيارى است كه يكى از مهم ترين آنها بى توجهى و قدرناشناسى از مقام ولايت و شخص ولى اللّه و امام معصوم زمان وكناره گيرى از درياى بى كران دانش و حكمت و معارف او و سرتافتن از تربيت خداگونه وى و روى آورى به مظاهر پوچى و تباهى است; و بدين علت است كه چنين گوهرى از كفها ربوده شده و تا هنگام خواهش صادقانه انسانها باز پس نمى گردد.
البته اين تنها موردى نيست كه بين خلق و خالق چنين داد و ستد مى شود; بلكه از ديرباز چنين بوده و در زندگانى بسيارى از پيام آوران و فرزانگان الاهى اين نهان زيستى را با همين منظور مى توان مشاهده نمود. چنانچه در گفتار معصومان بدان اشاره رفته و حكمت غيبت امام مهدى ـ ارواحنا فداه ـ و انبياى الاهى را همانند دانسته اند(15).
حال نيز چنانچه درباره پيام آوران پروردگار مى يابيم كه چون ملتها خواهان سامان يافتن واقعى جامعه خويش شدند و اصلاح حقيقى را از پروردگار طلب كردند و در آن اصرار و الحاح نمودند، آن گونه كه ملت به ستوه آمده ى بنى اسرائيل كردند و راهبر راستين خويش را تمنى داشتند و از غفلت و حق فراموشى و قدرناسپاسى روى تافتند (چه آنكه موسى روزگارى در ميان آنان بود، ليك بناچار بدرود آن ديار گفت و تا سالها در مدين اقامت گزيد) پس آنگاه نعمت رهبرى الاهى آنان را در بر گرفت و به سعادت نايل آمدند و خرمى دنيا را با شادكامى عقبى در هم آميختند.
بنابر آنچه پيش تر گفتيم نعمت حضور امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ از همان كرانه كه غروب نموده طلوع خواهد كرد; و آن افق بازشناسى مقام و ارزش امام و احساس نياز جدى به وى در تمام عرصه هاى مادى و معنوى است. در تأييد اين سخن به خط سير غيبت و ظهور آن امام معصوم مى نگريم كه چگونه حضور عينى ولايت به هنگام زندگانى ائمه هدى ـ عليهم السلام ـ تا امام هادى و عسكرى ـ عليهما السلام ـ به غيبت امام مهدى ـ ارواحنا فداه ـ انجاميد; ليكن نه غيبت تمام عيار بلكه امام دستورات خود را توسط افرادى ويژه اعمال نموده و مردم نيز چالش هاى زندگى و روحى و جسمى خود را با رهبر خويش به همين ترتيب در ميان مى گذارند; تا آنكه اين مقدار محروميت جامعه را هشيار نساخت و اين هشدار باش آنان را به اقدامى جدى وا نداشت و بى توجهى و قدرناشناسى عمومى ادامه يافت و بلكه شتابى بيشتر گرفت و سپس غيبت كبرا آغاز گرديد و ارتباط با محور انسانيت به سختى گراييد و جز مؤمنان عاشق و پاكباخته محضرش را نيافتند و جوّ فراگير رو به انحطاط و دورى از امام خود نهاد و كار بدانجا رسيد كه:
يكى گفت: مرده است!
ديگر گفت: كشته شده!
آن ديگر گفت: در كجا مسكن دارد؟!!
و به يكبار نام و ياد او را از خاطرها زدودند و غيبت نيز به منتهى اليه انحطاط خويش رسيد.
با توجه به آنچه گفتيم، آيا جامعه اى اين چنين ناسپاس و غافل تربيتى را در سايه پنهان سازى امام معصوم و رهبر الاهى و مربى دلسوز نمى طلبد تا سرانجام جاى خالى او را در عرصه هاى گوناگون زندگى خويش بيابد و رفته رفته يادش را زنده دارد و نامش را گرامى شمارد و شوق وصال در سرش افتد و روى نياز به سويش آرد و دست تمنى به دامنش درآويزد و در طلبش افتد و حضور او را در زندگى فردى خود بيابد و ظهورش را لحظه شمارد.
آرى! اين همان حركت به سوى ظهور اوست. اميد كه چنين باشيم!
آزمايش مردم
امتحان و آزمايش يكى از حكمت هاى غيبت ولى زمان ـ ارواحنا فداه ـ مى باشد كه خود از سنتهاى الاهى است.
خداوند، بندگان خويش را با آزمايش هاى گوناگونى به بوته ى امتحان مى سپارد; از اين رو كسانى كه به خدا و پيام آورش و هر آنچه آن حضرت در مورد حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ آورده است، ايمان بياورند; ديگر درازى غيبت آن گرانمايه هر اندازه اى كه باشد و انتظار غمبار او هر چند طولانى گردد، از ثبات قدم و ايمان عميق و تزلزل ناپذير آنان نمى كاهد; اما نفاق پيشگان فرصت مناسبى براى استهزاء و ياوه گويى درباره اين انديشه ى والا و عقيده ى مقدس مى يابند و آيات قرآن و روايات پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ در اين مورد را به ديوار مى كوبند و همه را كنار مى گذارند كه اين منش باطل گرايان در همه ى عصرها و نسل هاست.
از امام كاظم ـ عليه السلام ـ آورده اند كه در مورد غيبت حضرت مهدى ـ عليه السلام ـ فرمود:
«انّما هي محنة من اللّه عزّ جلّ، امتحن بها خلقه . . .» (16).
غيبت آن حضرت، رنج و آزمايشى از جانب خداست كه بندگان خويش را بدان مى آزمايد.
روشن است كه معنا و مفهوم امتحان اين نيست كه خداوند از واقعيت كار بندگانش آگاه نيست و آنچه در درون دارند، تا آزمايش نكند نمى داند; نه هرگز! بلكه خداوند به هر چيزى داناست از آنچه در سينه ها مى گذرد آگاه است و چيزى بر او مخفى نمى ماند كه قرآن در اين باره مى فرمايد:
(أحسب النّاس أن يتركوا أن يقولوا آمنّا وهم لا يفتنون ولقد فتنّا الذين من قبلهم فليعلمنّ اللّه الذين صدقوا وليعلمنّ الكاذبين )(17).
آيا مردم پنداشته اند همانقدر كه گفتند: ايمان آورديم، به حال خود رها مى شوند و آزمايش نخواهند شد؟ ما كسانى را كه پيش از آنان بودند آزموديم (و اينان را نيز مى آزمائيم) بايد علم خدا در مورد كسانى كه راست مى گويند و كسانى كه دروغ مى گويند، تحقّق يابد.
حال اين آزمايش در قالبهاى گوناگونى طراحى خواهد شد: سختى ها و دين و ايمان
سختى ها
امام صادق ـ عليه السلام ـ خطاب به يار وفادارش «محمد بن مسلم» فرمود:
پيش از قيام قائم نشانه هايى است كه خداوند آنها را ظاهر خواهد ساخت. محمّد بن مسلم پرسيد: آنها چيست؟ فرمود:
آنها را خداوند چنين بيان فرموده است: (و شما را به سختيهائى چون ترس و گرسنگى و نقصان اموال و مرگ و آفات زراعت آزمايش مى كنيم و صبرپيشگان را بشارت ده) (18).
ولنبلونّكم:
يعنى امتحان مى كنيم شما مؤمنان را قبل از خروج قائم ـ عليه السلام ـ .
بشيء من الخوف: يعنى بوسيله پادشاهان بنى فلان، در آخر سلطنت آنها.
والجوع: يعنى با گرانى قيمتها (و گرسنگى).
ونقص من الأموال: يعنى با كسادى تجارت و كمى در آمد.
والأنفس: يعنى با مرگهاى پياپى و ناگهانى.
والثمرات: يعنى با كمى رشد زراعت.
وبشّر الصّابرين: يعنى نويد بده در آن زمان صبر پيشگان را با ظهور قائم و آن بعد از يك فتنه ى سخت و كمرشكن است، كه هر دوستى و خويشى را در هم مى ريزد. همسايه به همسايه اش هجوم برده گردنش را مى زند. و در چنين روزگارى زمين گير شويد و دست و پاى خود را تكان ندهيد (حركتى از خود نشان ندهيد)»(19).
دين و ايمان
غيبت در زندگى پيامبران وجود داشته و در زندگى نامه ى آنان ضبط شده است و اين خود نوعى حكمت و آزمايش است.
حضرت امام حسن عسكرى ـ عليه السلام ـ مى فرمايد:
«انّ ابني هو القائم من بعدي، وهو الذي يجرى فيه سنن الأنبياء
ـ عليهم السلام ـ بالتّعمير والغيبة. حتى تقسو قلوبٌ، لطول الأمد ولا يثبت على القول به إلاّ من كتب اللّه عزّ وجلّ في قلبه ايمان، وأيّده بروح منه»
(20).
پس از من، فرزندم، قائم (و صاحب امر دين و امامت) است. و او است كه مانند پيامبران، عمرى دراز خواهد داشت، و غايب خواهد شد. در غيبت طولانى او دلهايى تيره گردد. فقط كسانى در اعتقاد به او پاى برجا خواهند ماند، كه دل آنان به فروغ ايزدى رخشان باشد، و روح خدائى به آنان مدد رساند.
امام باقر ـ عليه السلام ـ مى فرمايند:
(مهدى) بعد از غيبت و حيرت ظاهر مى شود در اين دوران تنها كسانى بر دين خود ثابت مى مانند كه در ايمان خود مخلص باشند و با روح يقين همراه و آنها كسانى هستند كه خداوند از آنها درباره ى ولايت ما پيمان گرفته، و قلب آنها را براى ايمان به محنت انداخته (گويى قلبها براى استقرار و ثبات ايمان دائم در حال كوشش است كه اين خود رنجى طاقت فرسا و رياضتى ست بزرگ) و آنها را با روحى از خود تأييد نموده است(21).
تا آمادگى
از آنجا كه حضور امام مهدى ـ ارواحنا فداه ـ با ديگر امامان معصوم ـ عليه السلام ـ بنا بر تقدير الاهى هماهنگ نيست چه آنكه وى براى حركتى بزرگ و اصلاحى جهان شمول و عمرانى همه جانبه تدارك شده است; و از اين روست كه ديگر امامان ـ عليهم السلام ـ هر يك بيعتى از ظالم دوران خود بر گردن داشته، ليكن او به منظور جنبش جهانى خود از اين قاعده استثناء است، تا بتواند هرگاه كه زمينه فراهم آمده و وظيفه خود را به انجام رساند. از اين روست كه تا فراهم آمدن زمينه ها پنهان گرديد چرا كه هر انقلاب و هر فعاليت اجتماعى به يك سلسله شرايط و موقعيت هاى عينى و خارجى بستگى دارد كه بدون فراهم شدن آن شرايط، نمى تواند به هدف خود نايل آيد.
اگر چه قسمتى از شرايط و موقعيت هاى انقلاب امام مهدى ـ ارواحنا فداه ـ آسمانى و خدائى است و جنبه آسمانى دارد اما اجراى كلى مأموريت او به گرد آمدن شرايط عينى و خارجى وابسته است.
همان گونه كه آسمان چشم براه ماند تا پنج قرن از جاهليت بگذرد و آنگاه نداى آخرين رسالت آسمانى را از سوى پيامبر ما بشنود; اين انتظار يعنى اجراى برنامه ى الاهى نيز مستلزم تحقق موقعيت هاى عينى و خارجى است; موقعيت هايى كه براى انجام يك دگرگونى بزرگ لازم است يا عواملى است مانند محيط مساعد و فضاى عمومى مناسب و يا برخى ويژگيهاى جزئى كه جنبش دگرگونى بخش از لابلاى پيچ و خم هاى جزئى در جستجوى آن است
سنت تغييرناپذير خداوند بر اين است كه اجراى انقلاب الاهى حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ نيز به موقعيت هاى خارجى و پذيرنده اى كه محيط مساعد و فضاى عمومى را براى درك و پذيرش انقلاب آماده مى سازد، وابسته باشد و به همين دليل هم بود كه اسلام پس از گذشت چندين سده از پايان يافتن كار انبياى پيشين و ايجاد خلأ تلخ چندين صد ساله ظاهر شد. خداوند با همه توانايى اش در هموار ساختن همه مشكلات راه رسالت پيامبر و ايجاد محيط مساعد براى ابلاغ اين رسالت نخواست چنين شيوه اى را بكار گيرد، بلكه با ابتلاء و آزمايش كه تكامل بخش انسانند، كار كلى انقلاب الاهى را به گونه اى طبيعى و بر بنيادها و عوامل اجتماعى صورت داد.
فرهنگى، روانى
از جمله اسرار غيبت امام ـ ارواحنا فداه ـ آن است كه در دوران غيبت ملل جهان به تدريج براى ظهور آن مصلح حقيقى و سامان دهنده وضع بشر آمادگى علمى و اخلاقى و عملى پيدا كنند، زيرا ظهور آن حضرت مانند ظهور پيامبران و ديگر حجتهاى خداوند نيست كه بر پايه اسباب و علل عادى باشد، چرا كه روش آن بزرگوار در رهبرى جهان مبنى بر حقايق و حكم بواقعيات و ترك تقيّه و شدت در امر به معروف و نهى از منكر و مؤاخذه ى سخت از كارگزاران و صاحب منصبان و رسيدگى بكارهاى آنها است; كه انجام اين امور نياز به تكامل علوم و معارف و ترقى و رشد فكرى و اخلاقى بشر دارد; بطورى كه استعداد عالم گير شدن تعاليم اسلام و جهانى شدن حكومت قرآن فراهم باشد.
نيروى انسانى
امر بسيار جالب و مهم و بسيار مغفول، امر آمادگى نظامى در عصر انتظار است. انسانى كه منتظرِ قيامى بزرگ و انقلابى خونين و شورشى شعلهور و درگيريى عظيم و جهانى است، ممكن است كه خود هيچ گونه آمادگى براى حضور در اين درگيرى و كمك به اين انقلاب نداشته باشد؟
مسلمان بايد هميشه آمادگى نظامى و نيروى سلحشورى داشته باشد، تا به هنگام طلوع طلايع حق، به صف پيكارگران ركاب مهدى ـ ارواحنا فداه ـ بپيوندد، و در آن نبرد بزرگ حق و باطل حماسه آفريند و كمك رساند و حضور فعال داشته باشد.
در اينجا تعليمى است خورشيد سان و دستورى است درخشان از حضرت امام جعفر صادق ـ عليه السلام ـ امام در اين تعليم حوزه ى منتظران را فرا مى خواند تا همواره نيرومند و مسلح باشند و دوره ى انتظار مهدى ـ ارواحنا فداه ـ را با دست پر به سر آورند:
«لِيعدَّنَّ أحدكم لخروج القائم ولو سهماً. فإنّ اللّه إذا علم ذلك من نيَّتِه، رجوت لان ينسئَ في عمرهِ حتّى يدركه، ويكون من أعوانه وأنصاره»
(22).
«بايد هر يك از شما براى خروج قائم اسلحه تهيه كنند، اگر چه يك نيزه، چون وقتى خداوند ببيند كسى به نيّت يارى مهدى اسلحه تهيه كرده است، اميد است عمر او را دراز كند تا ظهور را درك نمايد و از ياوران مهدى باشد [تا براى اين آمادگى، به ثواب درك ظهور برسد].
دورى از ظالمان
در تشرفى كه جناب على بن مهزيار اهوازى خدمت امام عصر ـ عليه السلام ـ داشتند حضرت بيان مى فرمايند كه:
پدرم ـ امام حسن عسكرى ـ عليه السلام ـ ـ از من عهد گرفته كه جز در جاهاى مخفى و دور از چشم مردم سكونت نكنم; به خاطر اين كه از اذيت و آزار گمراهان در امان باشم تا زمانى كه خداى تعالى اجازه ى ظهور بفرمايد.
و به من فرموده است: فرزندم، خدا در شهرها و دسته هاى مختلفِ مخلوقاتش هميشه حجّتى قرار داده است تا مردم از او پيروى كنند و حجّت بر خلق تمام شود. فرزندم تو كسى هستى كه خداى تعالى او را براى اظهار حق و محو باطل و از بين بردن دشمنان دين و خاموش كردن چراغ گمراهان ذخيره و آماده كرده است. پس در مكانهاى پنهانِ زمين زندگى كن و از شهرهاى ظالمان فاصله گير و از اين پنهان بودن وحشتى نداشته باش; زيرا كه دل هاى اهل طاعت به تو مايل است مثل مرغانى كه به سوى آشيانه پرواز مى كنند و اين دسته كسانى هستند كه به ظاهر در دست مخالفان خوار و ذليل اند، ولى در نزد خداى تعالى گرامى و عزيز(23).
امام باقر ـ عليه السلام ـ مى فرمايد:
«إذا غضب اللّه تبارك وتعالى على خلقه، نحّانا عن جوارهم» (24)
هنگامى كه خداى تبارك و تعالى بر مردمان خشمگين شود، ما را از مجاورت آنها دور مى سازد.
بيعت نكردن با سلاطين ستمگر
از امام صادق ـ عليه السلام ـ درباره ى بيعت نكردن امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ با طاغوتهاى زمان خود روايت شده كه:
«انّ القائم منّا إذا قام، لم يكن لأحد في عنقه بيعةٌ فلذلك تخفى ولادته»(25).
هنگامى كه قائم ما قيام كند، بيعت هيچ كس را به گردن ندارد، از اين جهت ولادت او مخفى مى شود و خود از ديده ها پنهان مى گردد.
بيعت در اصطلاح پيشوايان معصوم ـ عليهم السلام ـ پيمانى است كه به موجب آن نتوان با ستمگران به نبرد برخاست; پس از امام حسين ـ عليه السلام ـ همه ى امامان ـ بنا بر حكمت الاهى ـ چنين پيمانى را به گردن داشتند. اما حضرت بقيّة اللّه ـ ارواحنا فداه ـ كه الآن در ميان ماست، اگر ظاهر و آشكار مى بود، سكوتش به معناى رضايت بر ستمگرى ستمگران بوده و هرگز او را رها نمى داشتند، مگر آنكه دست بيعت با ايشان دهد; در حالى كه او عهده دار ريشه كن ساختن ستم و ستمگر در هستى است. از اين رهگذر حكمت خدا اقتضا نمود كه او از ديده ها پنهان باشد; تا جانش در امان بوده و سكوتش به معناى تأييد ستمگران نباشد.
از اين رو حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ در نامه ى خود به سفير دوم محمد بن عثمان مى فرمايد:
«. . . وأمّا علّة ما وقع من الغيبة، فإنّ اللّه عزّ وجلّ يقول:
(يا أيّها الذين آمنوا لا تسئلوا عن أشياء إن تبدلكم تسؤكم . . .
)(26) إنّه لم يكن أحد من آبائى إلاّ وقعت في عنقه بيعة لطاغيه زمانه. وإنّي أخرج حين أخرج ولا بيعة لأحد من الطواغيت في عنقي . . .
«. . . امّا در مورد علت غيبت، خداى تبارك و تعالى مى فرمايد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هرگز نپرسيد از مسائلى كه اگر فاش شود شما را اندوهگين سازد . . .) هر يك از پدران من، بيعتى از طاغوتهاى زمان به گردن داشت، ولى (من) هنگامى ظهور خواهم نمود كه بيعت احدى از طاغوتها به گردنم نباشد . . .(27)
آخرين پالايش
پيدايش مؤمنان از نسل كافران ديگر از اسرار غيبت امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ است; چنانچه در احاديث آمده است كه خداوند نطفه هاى بسيارى از مؤمنان را در اصلاب كفار بوديعت نهاده و اين ودايع مى بايست ظاهر شود و پيش از ظهور اين ودايع قيام امام و قتل كفار تحقّق نخواهد يافت، زيرا مانع از خروج اين ودايع مى شود; پس بايد ظهور در موقعى واقع شود كه در اصلاب كفار وديعه اى باقى نمانده باشد.
از امام صادق ـ عليه السلام ـ سؤال شد: چرا امير مؤمنان در ابتداى كار با مخالفان خود پيكار نكرد؟ امام ـ عليه السلام ـ فرمود: بخاطر اين آيه شريفه: اگر جدا مى شدند همانا كافران از ايشان را عذابى دردناك مى كرديم. پرسيد در ابتداى كار با مخالفان خود پيكار نكرد؟ امام ـ عليه السلام ـ فرمود: بخاطر اين آيه شريفه: اگر جدا مى شدند همانا كافران از ايشان را عذابى دردناك مى كرديم. پرسيد: منظور از جدا شدن چيست؟ فرمود: مؤمنانى كه در صلب كافران به امانت اند. وصيتى است قائم ما ظاهر نخواهد شد تا آنكه امانتهاى خدا خارج شود و چون خارج شدند بر دشمنان خدا قيام كرده و آنان را مى كشد(28).
بازشناسى مؤمن از كافر
يكى ديگر از رازهاى غيبت امتحان مردم در مصائب و مشكلات زندگى است تا ظرفيت و يا تحمل هر كس بر خودش آشكار شود كه چندى در راه دين و مذهب و آئين و كيش خود استقامت و پافشارى مى توانند كرد تا بدين امتحان خوب و بد ممتاز شوند (حتّى تبيّن الرشد من الغي وليميز الخبيث من الطيّب ) با امتحان بايد خوب از بد، كافر از مؤمن و منافق از مسلم و فاسق از عادل و زشت از زيبا نمايان گردند و ايمان مؤمنين محكم گردد و شك و شبهه باقى نماند و حجت الاهى بر خلق تمام گردد.
(ليهلك من هلك عن بينة ويحيى من حيّ عن بيّنة )(29) تا آنكه راه هلاكت مى پويد، دانسته بپيمايد و آنكه راه زندگانى در مى نوردد با شناخت گام در آن نهد.
(لئلاّ يكون للنّاس على اللّه حجّة )(30).
تا بندگان حجّتى بر خداوند نيابند مقام امتحان مقامى است كه بندگان خاص خداى بدان امتحان شده اند تا به محك امتحان از غل و غش در آيند.
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان تا سيه روى شود هر كه در او غش باشد .
امام صادق ـ عليه السلام ـ مى فرمايد:
«انّ القائم تمتد غيبته ليصرح الحقّ عن محضه، ويصفو الايمان من الكدر بارتداد من كانت طينته خبثةً من الشيعة الذين يخشى عليهم النّفاق إذا أحسّوا بالاستخلاف والتّمكين والأمن المنتشر في عهد القائم. ثمّ تلا الآية:
(حتّى إذا استيئس الرّسل وظنّوا أنّهم قد كذّبوا أتاهم نصرنا )(31)»(32).
«غيبت قائم ـ عليه السلام ـ به طول مى انجامد تا حق روشن گردد و ايمان محض از تيرگى خالص شود و هر كه از شيعيان سرشت ناپاك دارد و بيم آن هست كه اگر از امكانات وسيع و امن و امان گسترده در عهد قائم ـ عليه السلام ـ آگاه شود، از درِ نفاق در آيد، به ارتداد گرايد و با ارتداد آنها خالص و ناخالص از يكديگر جدا شود. آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: (تا هنگامى كه پيامبران نوميد شدند و مردم خيال كردند كه آنها را به دروغ وعده ى عذاب داده اند، يارى ما فرا رسيد)».
كوتاهى مردم
يكى از مهمترين انگيزه هاى پنهان زيستى و رازهاى غيبت حضرت حجّت ـ ارواحنا فداه ـ اين است كه مردم به حمايت و اطاعت آن حضرت برنخاستند و در وفا به پيمان ولايت، همداستان و يكدل نگشتند. يعنى بايد علت اساسى غيبت را در خود مردم جستجو كرد و بايد جامعه را مسئول آن دانست.
چرا كه خود در نامه اى فرمود: ولو ان اشياعنا ـ وفقهم اللّه لطاعته ـ على اجتماع من القلوب في الوفاء بالعهد عليهم، لما تأخّر عليهم اليمن بلقائنا ولتعجلت لهم السعادة بمشاهدتنا على حق المعرفة وصدقها منهم بنا، فما يحسبنا عنهم إلاّ ما يتصل بنا مما نكرهه ولا نؤثره منهم
(33)، اگر شيعيان ما ـ كه خداوند بر طاعتش موفقشان دارد ـ هم دل و هم رأى مى شدند كه بر عهدى كه بر گردن آنهاست عمل كنند، هرگز سعادت ديدار ما از آنان به تأخير نمى افتاد و رستگارى با ديدار برخاسته از معرفت حقيقى و صدق راستين درباره ما به سوى آنان سرعت مى گرفت.
ليكن آنچه ما را از ايشان دور نگاه داشته كردارى ست كه از آنان به ما رسيده و آن را زشت مى داريم و از آنان روا نمى شماريم.
آرى! مسلم است وقتى جامعه پذيرش حجت الاهى را نداشته باشد و از فرمان او اطاعت نكند، حجّت خدا خانه نشين مى شود و اگر در خانه راحتش نگذارند و قصد جانش كنند، غائب مى شود و به زندگى پنهانى پناه مى برد، تا وقتى كه شرايط ظهورش فراهم آيد و مردم با جان و دل دستوراتش را اجرا كنند.
حضرت اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ بر منبر مسجد كوفه فرمودند:
«واعلموا أنّ الأرض لا تخلو من حجّة للّه عزّ وجلّ ولكن اللّه سَيُعمي خلقه عنها بظلمهم وجورهم واسرافهم على أنفسهم» (34).
«بدانيد كه زمين از حجّت خدا خالى نمى ماند، امّا خداوند در اثر ظلم و ستم و اسراف بر نفس (گناهان) مردم آنان را از ديدن او كور و محروم خواهد ساخت».
فقيه بزرگوار و محقق عاليمقام مرحوم علاّمه حلّى ـ قدس سره ـ ، در شرح اين جمله ى خواجه نصيرالدين طوسى كه گفته است: «وجودهُ لطفٌ وتصرُّفُه لطف آخر وعدمه منّا» وجود امام معصوم لطف است و زمامدارى و تصرف او در كارها لطفى ديگر و فقدان وى از ناحيه ى مردم است. مى نويسد:
تماميت و كامل شدن لطف امامت به سه امر بستگى دارد:
1 ـ آنچه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است و آن آفرينش وجود امام است و دادن قدرت و علم به او و معرفى وى به نام و نسبش، كه اينها را خداوند متعال انجام داده است.
2 ـ آنچه در رابطه با خود امام است و آن اين است كه امامت را بپذيرد و بر دوش كشد، و امام نيز وظيفه اش را به انجام رسانده است.
3 ـ آنچه بر مردم واجب و لازم است و آن اينست كه با امام مساعدت نمايند، او را يارى كنند، دستوراتش را بپذيرند و فرمانش را اطاعت كنند، امّا مردم در اجراى اين مسئوليت، كوتاهى كردند و وظايف خود را نسبت به امام انجام ندادند، پس علت كامل نشدن لطف امامت از سوى مردم است، نه از جانب خداوند تبارك و تعالى و نه از ناحيه ى خود امام.
بنابراين اگر مردم به حسن اختيار بار مسئوليت خود را به دوش كشند و از امام زمان شان اطاعت و حمايت كنند، لطف امامت كامل گشته و حجت خدا زمام امور جامعه را به دست مى گيرد و ملّت را به سعادت مى رساند; اما اگر به سوء اختيار امام را وا گذارند و دستوراتش را بكار نبندند، از كامل شدن لطف امامت مانع شده و زمام امور مملكت را به نااهلان و جاهلان سپرده به انحراف و گمراهى دچار مى شوند و اگر به اين مقدار هم قناعت نكرده، بر قتل امام مصمم گردند; حجت خدا غائب مى شود.
نبود امكان
مرحوم سيّد مرتضى رضوان اللّه تعالى عليه، كه در اوايل غيبت كبرى مى زيسته و از مفاخر شيعه و داراى تصنيفات گرانبهائى است در رساله كوتاهى كه پيرامون مسأله غيبت نگاشته، درباره ى علت نهان زيستى حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ مى نويسد: سبب و انگيزه ى پنهان شدن امام ـ ارواحنا فداه ـ آن است كه ستمگران حضرت را از قتل بيم دادند و از دخل و تصرف امورى كه زمامش بدست آن حضرت است، ممانعت نمودند. زيرا بهره ى كلى و نصيب كامل بردن از وجود امام مشروط است به آنكه حضرت قدرت و تمكّن داشته، زمام امور در اختيارش باشد، دستوراتش اجرا گردد و مانعى در راه رسيدن به اهدافش وجود نداشته باشد; تا نظاميان را بسيج كند و با تجاوزگران بجنگد و حدود الاهى را اقامه نمايد و مرزها را ببندد و داد مظلوم را از ظالم بگيرد. و اين همه انجام نپذيرد مگر با وجود تمكن و قدرت. پس اگر مانعى بين او و مقاصدش حائل گردد و وى را از انجام اين امور باز دارد، وجوب پيشوائى و سرپرستى جامعه از آن حضرت ساقط شود و زمانى كه بر حيات خويش بترسد و از شر ظالمان امنيت جانى نيز نداشته باشد، لازم است غيبت نمايد و از ديده ها پنهان گردد; زيرا اجتناب از خطر و دورى از ضرر هم به حكم عقل و هم به حكم نقل واجب است; چنانكه نبى اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ زمانى در شعب ابى طالب و بار ديگر در غار ثور پنهان شد; در حالى كه اين غيبت و نهان زيستى رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ انگيزه و علتى جز بيم جان و مصونيت از ضررها و خطرات نداشت.
سرّ ناپيدا
علت عمده و سرّ بزرگ و ناموس شگرف غيبت امام زمان ـ عجّل اللّه فرجه الشريف ـ معلوم نخواهد شد مگر پس از ظهور آن حضرت، چنانچه حكمت كارهاى حضرت خضر ـ عليه السلام ـ مانند سوراخ كردن كشتى و كشتن غلام و بپا داشتن ديوار نيز در موقعى كه حضرت موسى ـ عليه السلام ـ با او مصاحبت داشت، معلوم نشد; مگر هنگام جدايى.
چنانچه فائده و ثمره خلقت هر موجودى از جماد و نبات و حيوان و انسان بعد از گذشتن ماه ها و سالها ظاهر شده و مى شود; سرّ آفرينش درختها ظاهر نمى شود مگر پس از آشكار شدن ميوه و حكمت باران آشكار نشود مگر بعد از زنده شدن زمين و سبز و خرّم شدن باغ ها و بوستان ها و مزارع.
از اين رو رمز و راز غيبت نيز آشكار نخواهد شد مگر آنگاه كه خورشيد دلها از افق غيب سر بر آورده و بر مشرق ظهور خرامد كه از آن هنگام رمز سترگ گشوده آيد و آن حكمت كه خدا را در غايب شدن حجّت خويش بود پرده از رخ برگيرد; چنانكه حكمت كار خضر ـ عليه السلام ـ براى موسى ـ عليه السلام ـ پس از انجام يافتن و به پايان رسيدن كار آشكار گرديد.
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمودند: حكمت غيبت مهدى، همان حكمتى است كه در غيبت پيامبران و حجّتهاى الاهى پيشين وجود داشته است . . . اين غيبت امرى از امور الاهى و سرى از اسرار خدايى و رازى از رازهاى ربّانى است. وقتى ما خداوند را حكيم مى دانيم اذعان خواهيم كرد كه همه كارهاى او از روى حكمت است، اگر چه آن حكمت و مصلحت را خود تشخيص ندهيم و به راز آن پى نبريم(35).
حضور مستمر
مستور از ديده ها نه دلها

حضرت بقية اللّه ـ ارواحنا فداه ـ در ميان ماست اگر چه پنهان از ديدگان. او تنها موجودى نيست كه از ديدگان ما غايب است و ما به وجودش ايمان داريم; بلكه موجوداتى نامرئى فراوانى داريم كه در وجودشان كوچكترين ترديدى نيست:
اعتقاد به خداوندى كه هرگز ديده نمى شود، در رأس عقايد ما قرار دارد; روح كه بر بدن ما اشراف دارد و ديناميسم بدن ما از آن سرچشمه مى گيرد، در وجود آن هيچ ترديدى نداريم در حاليكه قابل رؤيت نيست و به چشم نيز ديده نمى شود; يا هوايى را كه روزانه بيش از چهل هزار بار استنشاق مى كنيم و يا گازهاى مختلف سمّى و سودمند و يا صدايى كه از تارهاى صوتى ما بر مى خيزد و پرده ى گوشمان را مى نوازد.
امواج الكتريسيته كه با ديدگانمان نمى بينيم ولى همواره از خطرش ترسناكيم و . . .
اينها نمونه هاى ساده اى از اشياء نامرئى در جهان طبيعت است كه برخى با چشم عادى ديده نمى شوند و برخى ديگر حتى با چشم مسلح نيز قابل رؤيت نيستند و اين هرگز دليل بر عدم وجود و حضورشان نمى باشد.
امام رضا ـ عليه السلام ـ مى فرمايند:
حضرت خضر ـ عليه السلام ـ از آب حيات خورد. پس او تا روز نفخه ى صور زنده است و نخواهد مُرد. او همواره پيش ما مى آيد و براى ما سخن مى گويد صدايش را مى شنويم و خودش را نمى بينيم او هر كجا ياد شود آنجا حضور مى يابد ولذا هر كس او را ياد كند به او سلام بگويد . . .(36).
اينجاست كه در مى يابيم امام عصر ـ ارواحنا فداه ـ اگر چه شايد از ديدگان ما مستورند، ولى نمى توان گفت كه ايشان از يادها و دلها نيز مستور گشته اند چنانچه آن حضرت در نامه ى شريفى خطاب به شيخ مفيد مى نويسند:
«انّا غَيرُ مُهمِلين لمراعاتكم، ولا ناسين لذكركم، ولولا ذلك لاصطلمتكم اللأواء، وأحاطت بكم الأعداء».
«ما شما را رها نكرده و يادتان را از خاطر نبرده ايم و اگر توجهات ما نبود بلاها بر شما فرود آمده، دشمنان شما را پايمال مى كردند».»(37)
وساطت فيض
يكى از بزرگترين مسائل معرفت و شناخت ـ در سطوح مختلف شناختى، اعم از دينى (قرآنى ـ حديثى) و فلسفى و عرفانى ـ مسأله ى «فيض» و «وساطت» است و دانستن چگونگىِ تعلق فيض، از مبدأ هستى به هستها و هستيها. «فيض» همواره بايد از طريقه واسطه اى «قابل» و «مقرَّب» از مبدأ فيّاض گرفته شود و به موجودات ايصال گردد.
مسأله ى فيض و وساطت از روزگاران كهن مطرح بوده است. واسطه ى فيض در معارف دينى و احاديث، به عنوان «نخستين مخلوق» ياد شده است. مسأله ى نخستين مخلوق (أوَّلُ ما خَلَقَ اللّه) با وساطت در فيض ارتباطِ مستقيم دارد ـ بلكه بعين ـ طرح همين مسأله ى مهم است.
اين بحث پيش از اسلام از جمله در فلسفه ى فلوطين (نوافلاطونى) جايى عمده داشته است. در اسلام در مكتبهاى فلسفى در «فلسفه ى فارابى» و فلسفه هاى ديگر و «فلسفه ى ميرداماد»، مطرح گشته و در عرفان ـ بويژه عرفان نظرى ـ نيز اين موضوع مورد نظر قرار گرفته است.
محيى الدين ابن عربى به «فيض اقدس» و «فيض مقدّس» معتقد بوده و «براى وجود كه حقيقت واحد ازلى است»(38) دو تجلى قائل شده است:
1 ـ تجلى اى كه به وسيله ى آن اعيان موجودات در عالم غيب ثابت مى شود (اعيانِ ثابته).
2 ـ تجلى اى كه به سبب آن همان اعيان ثابته ى در عالم غيب در عالم محسوس ظاهر مى شوند. تجلّى نخستين را «فيض اقدس» و تجلى دومين را «فيض مقدّس» ناميده است».
فيض الاهى بطور كلى به دو قسم تقسيم مى شود:
1 ـ فيض خلقت و تكوين.
2 ـ فيض هدايت و تشريع.
مقصود ما در اينجا گفتگويى است باختصار درباره ى «واسطه ى فيض»; از اين رو اين موضوع را در دو قسمت مطرح مى سازيم:
1 ـ وساطت در فيض تكوينى.
2 ـ وساطت در فيض تشريعى.
وساطت در فيض تكوينى
هر گونه فيضى كه از مبدأ فياض مى رسد، از طريق واسطه ى فيض افاضه مى گردد. در واقع فيض اعظم خود واسطه ى وجود و خلقت است. و به اعتبارى خلقت اصلى خودِ اوست. او نخستين خلق است و سبب پديد آمدنِ ديگر مخلوقات. و فيض الاهى پيوسته از طريق او و امتداداتِ وجودىِ او به كاينات ايصال مى گردد. كسب فيض از مبدأ مُفيض، نيازمند به واسطه ى قابل است. واسطه ى قابل به قابليت خود فيض را كسب مى كند و به مستفيض مى رساند.
به تعبيرى ديگر در اينكه همه ى هستى و سراسر كاينات و آنچه در عالم وجود هست ـ مجردات همه . . . و ماديات همه ـ از ذره و كوچكتر از ذره، تا كهكشانها و بزرگترين جهانها و عوالم، تمام به فعل الاهى تحقّق يافته است، سخنى نيست; فعل الاهى صادر از مشيّت و اراده است. و از مشيتِ غنىِّ مطلَق و اراده ى جواد على الاطلاق افاضه و انعام مقصود است. بلكه بايد گفت: متعلَّق مشيت، همان افاضه و انعام است. حال، سخن در اين است كه اين فيض رسانى (افاضه) به موجودات، بىواسطه است يا با واسطه؟
واقع اين است كه تعلق فيض به موجودات عالى و دانى با واسطه است. و واسطه ى فيض نيز فيض است، بلكه حقيقت فيض همان است ـ چنانكه ياد شد.
حقيقت ولايت مطلقه همان فيض است و واسطه ى رسيدن فيض به ديگر كاينات. نفس ولىِّ مطلق «وعاءِ مشيّت» است و مبدأ سَرَيان فيض الاهى است، و سرچشمه ى فَيَضانِ جود و وجود و ديگرِ فيوضات است به موجودات.
بنابراين نفس ولى (پيامبر يا امام) صاحب چنين مركزيتى است در بطن هستى. و ملكوت او معبر تداوم هستى و فَيَضانِ جود و تسلسل آفرينش وجود است. از اين رو در احاديث بسيارى آمده است كه اگر حجت نباشد زمين نابود خواهد شد(39)
به بيان ديگر جهان جهان سببيّت است; همه چيز حساب شده است و بر اساس وسايط و اندازه و تقدير، تقديرى از سوى مقدِّرِ عليم حكيم. در نفس همين جريان سببيّت، و تقدير ازلى عظيم، وجود ولىّ، نخستين نقطه ى فَيَضان است، و مبدأ فَيَضانهاى ديگر. بدينگونه ولى، در بطن و متن هستى جاى دارد. و او خود، سبب همه ى افاضه ها و انعامهاست: هستى ولى، سببيّت دارد براى هستيهاى ديگر.
اين امر، در نظام حكيمانه ى وجود، چنان عام و شامل است ـ و در واقع قانون است ـ كه مى بينيم حضرت آدم صَفىُّ اللّه ـ عليه السلام ـ نيز در مقام استفاضه ى توبه، بايد وسيله اى بجويد و تلقّىِ «كلمات»(40)كند (فَتَلَقّى آدمُ مِن رَبِّهِ كَلِمات فَتابَ عَلَيْه )(41). «فاء»، در تعبير «فَتابَ»، براى تفريع و ترتيب است و اشاره است به همين تَرَتُّب و عليّت.
وساطت در فيض تشريعى
در امر هدايت انسان و تشريع قوانين و تعيين احكام و بيان «صراط مستقيم» نيز امر همينگونه است. امر هدايت و تشريع، خود فيضى عظيم است و افاضه اى بزرگ. پس اين امر نيز نيازمند واسطه ى قابل است. بايد نفوس قابل، وحى و هدايات و آيات الاهى را دريافت كنند و به بشريّت برسانند و بياموزند. اينگونه نيست كه هر نفسى مستعد قبول وحى باشد و هر كسى يا هر قومى خود، پيامبر خود و امام خود باشند. بايد واسطه ى فيض ـ كه مستعد پذيرفتن وحى است ـ بيايد و نفوس را تزكيه كند و كتاب و حكمت تعليم دهد. اين حقايق در «قرآن كريم» ياد شده است. و مبعوث ساختن و فرستادن معلم هدايت جزء نعمتهاى الاهى به شمار آمده است، نعمتهاى بزرگ، كه خداوند آن را با تعبير (لَقَد مَنَّ اللّه . . .
)(42) ذكر فرموده است.
بشر خودبخود نمى تواند به كشف حقايق برسد و به پايگاه عالى خداشناسى و توحيد دست يابد و «تكليف الاهى» خود را بشناسد(43). بشر نمى تواند مسائل جهان بعد را بفهمد و بدون تعاليم آسمانى و گفتار انبيا از آن دانستنيها آگاه گردد و آنچه براى «حيات جاويد» لازم است و توشه ى آن راه و وسائل آن حيات است، تشخيص دهد. بشر نمى تواند شكل اعمال تكاملى و حكمت و اسرار آنها را بيابد و راه حركت صحيح و مستقيم را كشف كند. عقل نيز براى وصول به اين مقصدها كافى نيست(44). عقل به منزله ى چراغى بيش نيست. اگر راه را به او نشان دادند، چه بسا بتواند آن را بپيمايد; اما نه خود مى تواند اصل راه را پيدا كند و نه مى تواند مستقيم بودن راهى را ـ اگر خود پيدا كرد ـ تضمين نمايد(45). اين است كه عقل نيز خود نيازمند به مددرسانى و دستگيرى است. اين چراغ پيوسته به ريختن زيت و روغن و پيراستن فتيله نيازمند است. پس در فيض هدايت نيز بايد به انسان مدد برسد و دست بشر گرفته شود و عقل او به استوارى و استوار روى وادار گردد.
واسطه ى فيض تكوينى و واسطه ى فيض تشريعى در مصداق خارجى يكى است: پيامبر و به نيابت از پيامبر، امام. در پيامبر اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ مرتبه ى كامل ولايت و رسالت تحقّق يافته است. در ائمه ى طاهرين ـ على و اولاد على ـ عليهم السلام ـ ـ نيز هم ولايت است و هم امامت، كه نيابت از رسالت است. اينان هم واسطه ى فيض تكوينند.
لَولا وُجودُهُمْ لَمْ تَأْوِ صورَتُنا إلى الهَيُولى، فَلَمْ نَخْرُجْ مِنَ العَدَمِ
و هم واسطه ى فيض تشريع،
بِآلِ مُحمّد عُرِفَ الصَّوابُ وَفي أبياتِهِم نَزَلَ الكِتابُ
از اين رو در تعاليم دينى ما آمده است: «بنا عبد اللّه و بنا عرف اللّه»
(46) بوسيله ى ما خداوند پرستش مى شود و بواسطه ما او شناخته خواهد شد.
قانون بزرگ تكوين و تداوم آن
در بحث پيش ديديم كه خداوند، فيض رسانى و فيض بخشى را بر قانونِ «وساطت» بنا نهاده است، و جهان و امور جهان را بر بنياد قويمِ اسباب و مُسَبَّبات مبتنى ساخته است. همچنين توجه كرديم كه ولايت (وساطت در فيض گيرى و فيض بخشى) يكى از عمده ترين قوانين سببيّت است. اين چگونگى در مرتبه و مراتب بعد عام تر مى شود، و وسايط و اسباب، به سلسله ى مراتب، فراوان مى گردند، و همه در ارتباط با واسطه ى نخستين قرار دارند.
يكى از علتها و حكمتهاى اين قانون (ترتب اسباب و مسبّبات) اين است كه بدينگونه فيض بيشترى افاضه مى شود، زيرا وسايط و اسباب فيض نيز وجود مى يابند و از فيض وجود و ديگر فيضها بهره مند مى شوند. بدينسان تراكم عظيم مُستفيضها و مُفيضها (فيض گيران و فيض بخشان)(47)، خود قوانينِ مُحيِّر، و آميختگىِ شِگرْف، و تنظيم ژرف، و شور گسترده و رابطه ى عميق و غوغاى بى نهايت و پهنه هاى بيكران هستى را پديد مى آورد.
جهان ـ چنانكه مى بينيم و علوم همه گواه آن است ـ از دقيقترين تنظيمات برخوردار است. نظم و تنظيم در تحقق خارجى مساويند. طبيعت تنظيم امور در ارتباط با طول زمانى مستلزم اجمال و تفصيل است. «شب قدر» يكى از نهادهاى بزرگ نظم و تدبير امور است. شب قدر مرحله ى «اجمال» است و ظرف زمانىِ سال مرحله ى «تفصيل». پس شب قدر و حضور مُجرى ـ در ارتباط با كاينات جهان ارض ـ جزء نظامِ كلّىِ وجود است، و يكى از اركان مهم تقدير و حكمت و نظم. تقديرات اين جهان بر طبق حكمت خلل ناپذير در اين شب به صورت اجمالى و كلى تعيين مى گردد و سپس تفاصيل آن در طول سال تحقّق مى يابد.
نفس ولىّ و قلب او(48)، بزرگترين عامل رسيدن فيض است، به موجودات و مخلوقات. و همانگونه كه ولى واسطه ى فيض است، مركز تنظيمات فيضها و تقديرها نيز هست. فيوضات و همه ى سرنوشتها و تقديرها در مرحله ى اجمال بر او عرضه مى گردد و در مرحله ى تفصيل از طريق او و اراده ى او تحقّق مى يابد. خداوند را «ولىّ از ذُلّ» نيست(49)، امّا «ولىِّ از عِزّ» هست.
بدينگونه مى نگريد كه جريان «شبِ قدر» (با محتواهاى خود و به عنوان فاصله ى يكساله ى تنظيم و تقدير امور) جريانى ساده نيست، بلكه ناموسى است همواره در تداوم و قانونى است بى هيچ دگرگونى. و اين امر از دو جهت، جزء نظام تكوين و تقدير است:
1 ـ از جهت قانون وساطت در فيض.
2 ـ از جهت قانون اجمال و تفصيل در تنظيم و تقدير.
غيبت شأنيّه
با تأمّل در آنچه پيشتر در بحث حضور مستمر گذشت و با توجه به شؤون و تصرّفات گوناگون امام در جهان به اين نتيجه مى رسيم كه غيبتِ حجّت خدا غيبت كلى نيست، بلكه اين غيبت و عدم حضور غيبت جزئى است، يعنى: غيبت و عدم حضور است در شأنى از شؤون ولايت. و آن شأن معاشرت با مردم و هدايت مستقيم اجتماع بشرى و تشكيل حكومت حَقّه است. امام در «عصر غيبت» در همين يك شأن از شؤون ولايت و مقامات و تصرّفات خويش غايب است و در ديگر شؤون حاضر است و نافذ و فعّال. بلكه به تعبير درستتر، غيبت براى امام و خليفة اللّه در همه ى جهات و شؤون معنى ندارد، بلكه تصور ندارد; زيرا مثل اين است كه عقل معلولهاى فراوانى را كه همه مربوط به يك علتند، تصور كند و تحقّق آنها را بنگرد و باور نمايد بدون تحقّق علت! و اين امر معقول و قابل قبول نيست. و همين حقيقت، يعنى: حضور عام حجّت در عين غيبت خاص در يكى از زيارات آن امام بزرگ به اين عبارت ادا گشته است:
السّلامُ عَليكَ يا حُجَّةَ اللّه، الّتي لا تَخْفى!
درود بر تو اى حجّتِ ناپنهان الاهى!
اين ناپنهانى ـ در عين غيبت ـ اشاره به همان حضورهاى ديگرِ امام است، در شؤون ولايت. با توجه به بحث «وساطت فيض» هر كس در وجود هر چيز و از جمله در وجودِ خود و حيات خود و حركات خود آثار حضور وساطتىِ حجّت را مشاهده مى كند(50). اين يك واقعيت شناختى بزرگ است. و ما از اين «واقعيت شناختى» در ابواب معرفت ـ يعنى: اينكه غيبت فقط در يك جهت است وبس ـ به «غيبتِ شأنيّه» تعبير كرديم. امام در عصر غيبت داراى «غيبتِ شأنيّه» است و «حضور شؤونيّه». او بجز يك شأن در همه شؤون ديگر خويش حاضر است، زيرا كه اين شؤون و حضور در ارتباط مستقيم است با بقا و امتداد تكون كائنات; و تا اين تكون ادامه دارد و جهان بر سر پاست، علتِ اِفاضىِ آن نيز هست; زيرا كه معلولى بدون علت خود نخواهد بود. و آن علت در عليّت خود ـ كه به اذن و فضل الاهى است ـ فعليّت و تماميّت دارد.
آثار وجودى حجّت در عصر غيبت
در بحث پيش زمينه ى شناخت آثار حجّت در عصر غيبت بيان گشت; آنجا كه گفتيم امام و حجّت خدا را غيبت كلّى نيست; آنچه هست غيبت جزئى است و او در اصل ايصال فيضِ وجود و وصول نعمتها همواره حضور دارد. بنابراين قوانين و اصول «حجّت» دايمُ الاستفاضه و دايمُ الافاضه است. همواره فيض مى گيرد و همواره فيض مى بخشد. جعل الاهى اين است كه اينگونه باشد.
بدينسان مى يابيم كه عمده ترين فايده ى وجود حجّت آثارِ ولايت تكوينىِ اوست. حجّت و ولىّ از نظر ناموس تكوين و قانون ايجاد و پيوستهاى درونىِ نظام حكيمانه ى آفرينش بايد باشد. زيرا مبناى عالم هستى ـ چنانكه در پيش نيز ياد شد ـ بر اسباب و وسايط است; و بر وجود فرد كامل در سببيّت و وساطت، كه خود واسطةُ الوَسايط، و سبب الاسباب است. پس تربيت مردم و اداره ى اجتماع و نشر اسلام در همه ى جهان و تشكيل حكومتِ حَقّه يكى از چند و چندين اثر وجود حجّت است و در صورتى كه به دليل حكمتهايى چند عملى نگشت و به تأخير افتاد و حجّت از نظر عامه ى مردم غايب شد، ديگر آثار ـ كه عمده است ـ بر وجودِ او مترتب است. و بلكه آن آثار مساوى با نفس وجود اوست. و احكام دو شىءِ مساوى، مساوى است. ثبوت هر يك، عين ثبوتِ ديگر است: تا حجّت هست، جهان است. چنانكه تا جهان هست، حجّت هست.
خلاصه: رسيدن فيض پياپى هستى و تحقّق مراحل «اِضافاتِ اِشراقيّه» به وجود ولىّ بسته است، او چون آينه اى تابان در برابرِ مطلعِ انوار بيكرانِ ازليّت قرار مى گيرد و فروغ حياتبخشِ هستى را بر جان كاينات ـ هم در مرحله ى تحقّق، و هم در مرحله ى تداوُم ـ منعكس مى سازد.
اين است كه آثار وجود حجّت را تنها نبايد از جهتِ تربيت اجتماعات و حضور در جوامع و تشكيل حكومت الاهى مورد توجه قرار داد; بلكه بايد از نظر قانون تكوين و روابط ماهوى تسبيب و عليّت نيز به اين واقعيت نگريست و ديد كه حجّت در اين رابطه حضور عِلّى دارد و اگر نباشد لَساخَتِ الأرْضُ بِأهْلِها
(51) خواهد شد; نه زمينى بر جاى خواهد ماند; و نه زمينى بر روى آن جاى خواهد گرفت. و به تعبير متكلم معروف، شيخ عبدالجليل قزوينى رازى:
امام روزگار خاتمُ الاَبرار مهدى بن الحسن العسكرى ـ عليه وعلى آبائه الصلاة والسلام ـ . . . كه وجود عالم را حوالت به بقاى اوست و عقل و شرع منتظرِ حضور و ظهور و لقاى او . . .(52)
آنچه گفته شد اشاره اى بود به آثار وجودى حجّت غايب در بُعد وساطت تكوينى. اما در بعد وساطت تشريعى و امر هدايت و تربيت بشر بايد بگوييم كه غيبت در اين بعد بيقين آثارى ناگوار دارد. محروميت انسان از درك حضور مربّىِ اكبر و حجّت بالِغه امرى ساده نتواند بود. ليكن اين پيشامد كه بر طبق علتها و حكمتهايى بوده است ـ چنانكه گذشت ـ موجب نگشته است تا آثار هدايت و تربيت بكلى از ميان برود. غيبت كبراى امام غايب در شرايطى به وقوع پيوسته است، كه اين امكانات در اختيار بوده است:
1 ـ كتاب خدا.
2 ـ روش و سنّت رسول ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ .
3 ـ احاديث و كلمات و تعليمات يازده امام معصوم عليهم السلام.
4 ـ سيره ى عملى و روش زندگانى يازده امام، در طول 250 سال در ابعاد گوناگون تعهد و تكليف، و تربيت و اقدام، و حماسه و ايثار . . .
5 ـ دوره ى 70 ساله ى غيبت صغرا و مجموعه ى تعاليم و ارشاداتى كه در اين مدّت از سوى امام غايب افاضه گشته و به وسيله ى نايبان و سفيران امام، در اختيار امّت قرار گرفته است ـ كه در پيش اشاره كرديم.
6 ـ وجود جمعى از عالمان و بزرگان شيعه كه خود با واسطه هاى كم دوره هاى تربيتى و تعليمىِ ائمه ى طاهرين را ديده بودند.
از فيلسوف بزرگ، ابو نصر فارابى، و برخى ديگر از بزرگان و فيلسوفان شنيده ايم كه گفتند: هنگامى كه رئيس «مدينه ى فاضله» غايب بود بايد به سنن و قوانين پيشينيان او عمل كرد. علماى بزرگ تشيّع نيز همين سيره را عملى كرده اند. اين است كه با وجود اين ميراث هدايتى و تربيتى بزرگ در ابعاد گوناگون مسائل زندگى و حيات و با خطِّ «نيابتِ عامّه»، در عصر «غيبت كبرا» مى نگريم كه آثار وجودى حجّت در دوران غيبت نيز بطور كلى منتفى و منقطع نيست.
پس، مثال خورشيد ابرآلود كه براى امام غايب آورده اند، بدرستى صدق مى كند: خورشيد، چه آشكار باشد و چه در پس ابر، خورشيد است و همه ى آثار وجودى و فعليّتهاى تأثيرى او برقرار است. نهايت هنگامى كه در پس ابر است، پرتو طلايى رنگ او به چشمها نمى رسد; اما ديگر اثرها و تأثيرهاى او در جريان است و مستدام.
استاد بزرگوار ما شيخ مجتبى قزوينى خراسانى ـ كه از نوادر روزگار بود و از «نيكبختان» ـ فوايد وجود امام بزرگ، مهدى موعود ـ ارواحنا فداه ـ را در حال غيبت با بيانى آميخته با آگاهى عينى ياد كرده است. خوب است در اينجا سخنِ او را بشنويم كه عندليب آشفته تر مى گويد اين افسانه را:
امام، در حال غيبتى كه در اثر عصيان خود مردم به وجود آمده است باز حجّت است و در صورتى كه مردم به اخلاص وى را بخواهند، آشكار خواهد گشت و در همان حال غيبت نيز:
1 ـ حوايج و مقاصد متوجِّهين و متوسِّلين را برآورده مى سازد.
2 ـ در مشكلات علم دين و پى بردن به معارف جويندگان را امداد مى كند.
3 ـ دعا و اراده اش در دگرگون ساختن نيات سركشان و متنفِّذين اثر مى گذارد.
4 ـ چون او ناظر كردارهاست، مردم معتقد از گناه و خلافكارى چشم مى پوشند و راه صلاح و تقوى در پيش مى گيرند.
5 ـ تربيت و ايصال نفوس مستعدِ در سير مدارج كمالات باطنى نيز به عهده ى اوست. او طالبان بصير را مدد مى كند و از اينكه به دام هوسبازان و دينسازان و مدعيان و اقطاب دچار آيند، نگاه مى دارد(53).
نظام تكوينى و سامان اجتماعى
ياد كرديم كه حضور تربيتىِ «حُجّت»، و حاكميت او در ميان اجتماعات، يكى از آثار وجودى است. بايد بگوييم كه دو جريان، به وجود «حجّت» و خليفه ى خدا، در زمين، بستگى دارد:
1 ـ سامان داشتن كاينات ارضى.
2 ـ سامان يافتن اجتماعات بشرى.
جريان نخست ـ مربوط است به تداوم نظم و تكوين در جهان.
جريان دوم ـ مربوط است به سامان يافتن زندگى و حركت انسان.
به تعبير ديگر: جريان اول مربوط است به «ولايتِ تكوينى» و جريان دوم مربوط به «ولايت تشريعى». پيداست كه جريان نخست اصل است و مقدم است و اهمّ است و اعم. و اگر در زمانهايى جريان دوم ـ كه فرع است و مؤخَّر است نسبت به جريان اول و مهمّ است و عام نه اهمّ و اعمّ ـ بطور كامل قابل اجرا و انفاذ نبود، جريان نخست پابرجاى و استوار خواهد بود; و جز اين نتواند بود. بنابراين غيبت در موردِ «حضورِ كائناتىِ امام» هيچ مفهومى ندارد; چنانكه در بحث «غيبت شأنيّه» ياد كرديم.
پس آنچه در مورد لزوم حجّت و حتميّت وجود او در درجه ى نخست اهميّت قرار دارد، «حضور» اوست در جهان; نه «ظهور» او در ميان مردمان. و به اصطلاح علماى منطق: لزوم حجّت اعم است از غيبت و ظهور، نه اينكه مساوى است با ظهور.
اكنون براى حسن ختام اين فصل و تأييد آنچه در اين مقوله گفته شد و هم تيمن و تبرّك استشهاد مى جوييم به كلام امام اهل يقين وصىِّ اوصيا و مقتداى صِدّيقين، حضرت اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ :
«اللّهمّ بَلى! لا تَخْلُو الأرض، مِن قائِم للّهِ بِحُجَّة، إمّا ظاهِراً مَشهوراً، وإمّا خائِفاً مَغموراً، لَئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَبَيِّناتُهُ . . .» (54).
ـ بار خدايا! البته چنين است كه زمين از حجّت خدا تهى نخواهد ماند، چه او آشكار باشد و شناخته، و چه (بنا به علتها و حكمتها) نگران از ستمكران و در پهناور گيتى و مجامع ـ نهان. اينچنين است (و حجّت همواره هست)، تا تداوم حجّتها و بيّنات الاهى از هم نگسلد . . .
بهره ورى از امام غائب
روايات متعدّدى در مورد ترسيم ثمرات و فوايد وجود گرانمايه ى امام غائب ـ ارواحنا فداه ـ رسيده كه در آن چگونگى بهرهورى از وجود مبارك آن حضرت نيز بيان شده است. برخى را به تناسب بحث، مى آوريم:
1 ـ از «جابر بن عبداللّه انصارى» است كه از پيامبر گرامى ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ پرسيد:
«هل ينتفع الشيعة بالقائم
ـ عليه السلام ـ في غيبته؟»
آيا شيعيان در زمان غيبت «قائم» از وجود مبارك او بهرهور مى گردند؟
پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ پاسخ داد:
«إي والذي بعثني بالنبوّة إنّهم لينتفعون به ويستضيئون بنور ولايته في غيبته، كإنتفاع النّاس بالشمس وإن جلَّلَها السحاب» (55).
آرى! سوگند بخدايى كه مرا به رسالت برانگيخت، آنان در غيبت او، از وجودش بهره مند مى گردند و از نور ولايت و امامت او، نور و روشنايى براى زندگى خويش مى گيرند، درست همچون بهرهور شدن از خورشيد، اگر چه ابرها چهره ى آن را بپوشانند.
2 ـ «سليمان بن اعمش» از امام صادق ـ عليه السلام ـ آورده است كه فرمود:
«لم تَخْلُ الأرض مُنْذُ خَلَق اللّه آدم من حجّةِ للّه فيها، ظاهر مشهور، أو غائب مستور، ولا تخلو إلى أن تقوم الساعة من حجَّةِ للّه فيها، ولولا ذلك، لم يُعبد اللّه».
زمين از آفرينش آدم تا كنون و تا هميشه ى تاريخ، از حجّت خدا تهى نخواهد بود، خواه حجّت حق ظاهر و آشكار و شناخته شده باشد، يا بنا به مصالحى، نهان و پوشيده. و تا رستاخيز نيز چنين خواهد بود، كه اگر جز اين باشد خداى يگانه پرستيده نمى شود.
سليمان مى گويد، گفتم: «سرورم! مردم چگونه از امام غائب از نظر، بهرهور مى گردند؟»
حضرت فرمودند:
«كما ينتفعون بالشمس إذا سترها السحاب»(56).
همانگونه كه جهان و جهانيان از خورشيد بهرهور مى گردند گرچه ابر، چهره ى آن را پوشانده باشد.
3 ـ و درست نظير همين روايت، از چهارمين امام نور، حضرت سجّاد ـ عليه السلام ـ نيز آمده است(57).
4 ـ و نيز در توقيع مباركى كه از سوى حضرت مهدى ـ عليه السلام ـ صادر شده است، در اين مورد به «اسحاق بن يعقوب» كه يكى از خوبان است، مرقوم داشته است كه: «. . . وأمّا وجه الانتفاع بي في غيْبتي فكالإنتفاع بالشّمس إذا غيّبها عن الأبصار السّحاب . . .» (58)
امّا چگونگى بهرهورى جامعه و مردم از من در عصر غيبت، درست همانند بهرهورى زمين و پديده هاى آن از خورشيد است، به هنگامى كه ابر آن را از چشمها بپوشاند.
زيباترين تعبير
راستى كه اين تشبيه چقدر عميق و اين تعبير چقدر زيبا و كامل است.
اگر مردم در روزگاران گذشته از اين كره ى آتشين تنها هدين را مى شناختند كه يكى از اجرام بزرگ كيهانى است و فايده اش اين است كه بر زمين مى تابد و با تابش انوار طلايى خويشچروز را آغاز و با غروب خود روز را به پايان برد و اجسام تر و مرطوب را خشك و آنها را تبديل به بخار و جوّ را لبريز از حرارت و گرما مى سازد; اينك دانش روز دريافته است كه اين گوى غلطان در فضا علاوه بر آنچه آمد، فوايد عظيم و منافع سرنوشت ساز ديگرى دارد كه توضيح آن فرصت ديگرى مى طلبد.
در رواياتى كه از پيامبر گرامى ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ و سه تن از پيشوايان نور ـ عليهم السلام ـ ترسيم گرديد، روشن شد همه ى آنها به يك واقعيّت پافشارى مى كنند; به گونه اى كه گويى هر چهار روايت از يك منبع سرچشمه گرفته است. و نيز روشن شد كه هم پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ و هم امامان گرانقدر ـ عليهم السلام ـ حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ را در دوران غيبت به «خورشيد رخ بركشيده در پس ابرها» تشبيه نمودند.
پرسش: اينك جاى سؤال است كه: «چرا آنان، آن حضرت را به ماه رخ بركشيده،0در پس ابرها تشبيه نكردند; با اينكه مى دانيم ماه نيز اثرات سازنده و بسيارى، هم ون روشنگرى، و ايجاد جزر و مدّ درياها و . . . در كره ى زمين مى گذارد؟»
پاسخ: خورشيد، در مقايسه با ماه، داراى امتيازات متعدّدى است كه از آن جمله:
1 ـگ نور و روشنايى خورشيد از خودشسرچشمه مى گيرد، در حالى كه ماه نور خويش را از نور خورشيد مى گيرد.
2 ـ پرتو خورشيد، داراى فوايد بسن ارى است در حالى كه پرتو ماه فوايدش به اين پايه نمى رسد.
3 ـ نقش خورشيد در منظومه ى شمسى،نقش رهبرى برجسته است، اما ماه اين گونه نيست، چرا كه ماه خود يكى از سيّاره هايى است كه در منظومه ى شمسى شناور است.
و امتيازات ديگرى دارد كه در اينجا مورد نظر نيست.
پرسشى ديگر: چرا پيشوايان نور وجود گرانمايه امام غائب را به خورشيد تشبيه كرده اند؟
پاسخ: پاسخ اين پرسش در گرو اين مطلب است كه مقدارى درباره ى خورشيد و نقش سازنده و اثرات حياتى آن بر كره ى زمين و پديده هاى موجود در آن تا آنجايى كه دانش بشر بدان رسيده است، بحث شود. اما از آنجايى كه بحث عميق و گسترده در اين مورد با موضوع كتاب سازگار نيست، بحث فشرده اى را ترسيم مى كنيم تا نخست موارد شباهت ميان خورشيد و حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ روشن گردد و آنگاه موارد شباهت ميان آن حضرت در دوران غيبت و خورشيد جهان افروز به هنگامى كه ابرها ـ چهره اش را پوشانده است.
خورشيد
در اين فضاى گسترده و بى كران، ميليونها منظومه ى شمسى شناورند كه هر كدام از آنها داراى مركز و سيّاره هايى هستند.
اين سياره ها هر كدام در مدار خويش و در فاصله اى مشخّص با سرعتى كه نظام بخش تواناى هستى، تدبير و اندازه گيرى كرده است، بر گرد مركز خويش مى چرخند.
منظومه ى شمسى ما نيز يكى از آن ميليونها منظومه ى شمسى در اين فضاى بى كران است كه داراى مركزى است به نام خورشيد و سياره هايى كه بر گرد آن مى گردند.
در مراكز علمى مشهور است كه سياره هايى كه بر گرد اين مركز آتشين و اين منبع نور و حرارت مى گردند، نُه سيّاره اند: زمين، زهره، عطارد، مريخ، مشترى، زحل، اورانوس، نپتون و پلوتون.
نيروى شگرف جاذبه و گريز
در اين منظومه هاى شمسى كه در اين فضاى بى كران شناورند، نظام شگرف و بديعى قرار داده شده است. و نيرويى كه بقا و حيات آنها را تضمين مى كند، همان نيروى شگفت انگيزى است كه خداى حكيم و مدبر كه بر هر كارى تواناست آن نيرو را در آن به وديعت نهاده است و ما از آن به «نيروى جاذبه» و «گريز از مركز» تعبير مى كنيم.
اين نيرو در مراكز اين مجموعه ى عظيم قرار داده شده است كه آنچه بر گرد آن مى چرخد همه را به سوى خود جذب مى كند. از آن طرف سياره هايى كه در حال گردشند، نيز كه با تمام قدرت از مركز خويش مى گريزند و دور مى شوند و اينجاست كه به بركت اين نيروى جاذبه و گريز توازن و تعادل مورد نظرِ تدبيرگر تواناى اين نظام شگرف تأمين و حيات و بقاى ميليونها منظومه ى شناور در فضا تضمين مى گردد.
با اين بيان عامل بقاى اين مجموعه و منظومه و نظم شگرف حاكم بر آنها و گردش شگفت انگيزشان تنها نيروى جاذبه است. نيروى بهت آورى كه آفريدگار تواناى هستى آن را در مركز اين منظومه هاى شناور در فضا قرار داده است. نيرويى كه اگر لحظه اى نباشد اين نظام شگرف از هم مى پاشد و اين منظومه ها به هم مى ريزند و تمامى سيّاره ها پراكنده گشته و با خروج از مدار خود به يكديگر برخورد مى نمايند و همه چيز در اين فضاى بى كرانه اى كه جز خدا هيچكس از مرزهاى آن آگاه نيست، منهدم مى گردد و هستى جاى خويش را به نابودى و نيستى مى سپارد.
راستى كه منزه است آن آفريدگار توانايى كه آسمان و زمين را از زوال و نابودى نگاه داشته است.
اوست كه نيروى شگرف جاذبه را در خورشيد قرار داد و نيروى گريز از مركز را در سياره ها; به همين جهت است كه هر سياره اى بر آن است كه با قدرتى وصف ناپذير از مركز خويش كه خورشيد است دور گردد; اما نيروى جاذبه ى خورشيد از گريز آن مانع مى شود. اگر نيروى گريز از مركز نبود، سياره ها به خورشيد نزديك مى شدند و شعله ور مى گشتند. از آنسو اگر نيروى جاذبه را نظام بخش هستى در خورشيد قرار نداده بود، سياره ها پخش و پراكنده گشته و از مدار خويش خارج مى شدند و نظام به هم مى ريخت و زندگى براى هميشه نابود مى شد.
بنابراين خورشيد در منظومه ى شمسى پناهگاه و مايه ى حيات و عامل امنيت است. عامل امنيت و حيات و نظام منظومه شمسى از انهدام و نابودى.
اين نگرشى گذرا و شرحى كوتاه در نقش حياتى و اثرگذارى خورشيد بر سياره هايى ست كه بر گرد آن مى چرخند. سياره هايى كه زمين با پديده هاى موجود در درون و برون آن، يكى از آنهاست.
با اين بيان به نقش حياتى و اهميّت بسيار اين توده ى شعلهور و تابنده اى كه با فرستادن پرتو مفيد و سازنده ى خويش به زمين بصورت گوناگونى در زندگى انسان، حيوان، گياه، هوا، آب، خاك و ديگر پديده ها . . . اثر گوناگونى مى گذارد، بنگر!
روشن است كه ابرها چيزى از آن اثرگذارى نمى كاهند و تنها مانع رؤيت چهره ى آن مى گردند، آن هم نه همه جا و هميشه، بلكه در آن محدوده اى كه ابرهاى غليظ بطور موقّت سايه افكنده اند.
و مى دانيم كه ابرها نيز تنها در پرتو تابش خورشيد مى توانند پديد آيند و باران نيز از ابرها فرو مى ريزد. بنابراين اگر خورشيد نباشد، نه ابرى خواهد بود و نه بارانى، نه گياهى و نه حيوانى، نه جاندارى و نه بى جانى و آنگاه ديگر سرنوشت حيات و زندگى روشن است.
خورشيد عالم افروز
امام مهدى ـ ارواحنا فداه ـ كه پيامبر گرامى ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ و دو امام گرانقدر، حضرت سجّاد و حضرت صادق ـ عليهما السلام ـ در رواياتى كه گذشت او را به «خورشيد فروزان رخ بركشيده در پس ابرها» تشبيه نموده اند; همان پيشواى گرانقدرى است كه انسانيت به بركت وجود گرانمايه ى او متنعّم است و زندگى اش سامان مى يابد.
اوست كه تمامى خوبيها و بركات و الطاف نهانى خدا و بهره هاى معنوى او به مردم همه از وجود او سرچشمه مى گيرد.
اوست كه به اذن خدا از پس پرده ى غيبت بر جهان هستى حاكم و ناظر است. همواره در كران تا كران جهان و همه ى موجودات تصرّف و دخالت مى كند و همه ى اختيارات و صلاحيّتهايى را كه خداوند به او و آنها داده است، همه را در كف با كفايت خويش دارد.
زندگى آن گرامى زندگى انسان ناتوانى نيست كه فاقد قدرت، امكانات و نيرو باشد و تنها به نماز و روزه بسنده كند و وقت گرانمايه ى خويش را در دشتها و بيابانها و بيگانه از مردم و بى خبر از سرنوشت بندگان و شهرها بگذراند، هرگز ! . . . .
حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ با وجود پنهانى از نظرها ـ به قدرت خدا از توان و نيرويى بهرهور است كه آن گرامى را به انجام هر كارى كه اراده فرمايد، قادر مى سازد و همه وسايل و امكانات لازم را براى او فراهم مى آورد.
چيزى كه هيچ ترديدى در آن روا نيست، اين واقعيت است كه همه ى كارها و تصرّفات آن حضرت ره آورد عملكرد او بر اساس حكمت و مصلحت است، نه مطابق با هواى دل و تمايلات نفسانى.
بر اين اساس است كه به يكى مى بخشد و ديگرى را باز مى دارد.
يكى را يارى مى كند و ديگرى را وا مى گذارد.
يكى را دعا مى كند و خواسته ى او را از خدا مى خواهد و يكى را دعا نمى كند.
گمشده اى را راه مى نمايد و بيمارى را شفا مى بخشد و آن گنگ بيچاره را گويا مى سازد . . .
خود را به اين انسان وارسته نشان مى دهد و آن انسان شايسته را به ديدار مفتخر مى سازد.
گاه در «عراق» يا «ايران» است و گاه در موسم حجّ، گاه در «مكّه» است و گاه در «منى» و «عرفات».
در برخى اوقات خود را در «بحرين» به برخى شايستگان مى نماياند و برخى اوقات در «قفقاز» يا ديگر نقاط گيتى.
و تمامى اين كارهاى بزرگ و برخاسته از اعجاز، به قدرت خدا و به اذن او صورت مى گيرد.
آرى! خواننده ى گرامى! اينك با تعمق در آنچه آمد پرتوى از معنا و مفهوم رواياتى كه آن خورشيد جهان افروز رخ بركشيده در ابر غيبت را به خورشيد آسمان يا خورشيد پوشيده شده در پس ابرها تشبيه مى نمايد، آشكار خواهد شد.
آرى! اين است آن امام گرانقدرى كه خداوند او را برگزيده است، نه آنكه مردم بر مى گزينند!
اين است آن امام بزرگى كه جانشين به حق پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ است، نه هر آنكه ادّعاى جانشينى پيامبر نمايد!
اين است آن امام والا مقامى كه از سوى خدا نصب شده است نه هر آنكه به نام امام ناميده شده است!
و نه هر كسى كه حكومت و زعامت و رهبرى را به كف گيرد . . . نه! هرگز ! . . . .
بلكه او امام راستين و والايى است كه تمامى ويژگيهاى امامت و رهبرى به مفهوم واقعى كلمه براى او فراهم است. و هر آنچه بشريّت بدانها نيازمند است، در وجود گرانمايه اش گرد آمده و فراتر از آن، تمامى آنچه زندگى شايسته و در خور شأن انسان، بدان احتياج دارد و جهان هستى بدان نيازمند است، همه و همه، در وجود گرامى او جمع است.
آرى! امام ـ عليه السلام ـ با اين اوصاف و ويژگيها، براستى براى زمينيان مايه ى امنيّت و آرامش و پناهگاه است و وجود گرانمايه اش سبب بقا و حيات زمين و زمينيان.
به بركت وجود او همه ى موجودات روزى مى خورند و زمين و آسمان استوار مى گردد و به حيات و جريان طبيعى خويش ادامه مى دهد.
دير زيستى
نظرگاههاى علوم تجربى
موضوع ديگرى كه بايد درباره ى «مهدى موعود» موردِ پژوهش قرار گيرد، «طول عمر» است. شايد اين مسأله براى برخى نياز به توضيح داشته باشد. پس بجاست آن را از نظرگاههايى چند، مورد رسيدگى قرار دهيم.
در اين مقام مى خواهيم ببينيم: آيا دليلى عقلى يا برهانى علمى يا قانونى آزمايشى و صد در صد كلى وجود دارد كه ثابت كند طول عمر امرى است محال و غير قابل وقوع، يا نه; چنين دليلى و چنين برهانى و چنين قانونى وجود ندارد؟ همچنين ببينيم: تجربه ى بشرى ـ در طول تاريخ بزرگ انسان ـ چه حكم مى كند؟ آيا طول عمر در هيچ مورد اتفاق نيفتاده است، يا اتفاق افتاده است؟
مى خواهيم بدانيم: طول عمر از نظر دلايل عقلى از نظر قوانين زيست شناسى و بيولوژيكى، از نظر تجربه ى بشرى و واقعياتِ تاريخى، از نظر چگونگى نواميس و قوانين طبيعى و از نظر متفكران بزرگ و دانشمندان علوم چگونه است؟
بدانيم: درازْ عمرى و وقوع آن، در همه ى شرايط و احوال و نسبت به همه ى اشخاص يك حكم كلى و قانون تخلف ناپذير و قاعده ى بى استثناء دارد، يا نه؟ چنين نيست؟ و پس از اينها همه، آيا رابطه ى طول عمر با قدرت الاهى چيست و چگونه است؟ اينها مسائلى است كه در اين فصل به بيان آنها مى پردازيم.
الف ـ در زيست شناسى
ب ـ در قوانين طبيعى
ج ـ قوانين طبيعى و انواع آن
دـ در تجربه تاريخى
هـ ـ معمرين
وـ در زندگى حاضر
زـ چگونگى ارتباط ميان پيرى و مرگ
ح ـ اسرار تغذيه
الف ـ در زيست شناسى
زيست شناسان مى گويند: عمر بشر اندازه و حد ثابتى ندارد. در طبيعت همه گونه عمر بوده است و ممكن است باشد. وايْزْمن، عالم آلمانى، مى گويد:
مرگ لازمه ى قوانين طبيعى نيست. و در عالم طبيعت، از عمر ابد گرفته تا عمر يك لحظه اى همه نوعش هست. آنچه طبيعى و فطرى است، عمر جاودانى و ابدى است. بنابراين، افسانه ى عمر نهصد و شصت و نه ساله ى مِتوشِلح (متوشالح)(59) نه مردود عقل است و نه مردود علم. در همين دوره ى ما ميزان طول عمر بالا رفته است، و دليلى ندارد كه از اين بالاتر هم نرود و يك روز نيايد كه بشر به عمر نهصد ساله برسد(60).
پس به نظر متخصصين طول عمر انسان به هر اندازه هم باشد، بر خلاف اصول علمى نيست; بلكه علم آن را تأييد مى كند. تأييد طول عمر از نظر علم جديد تا جايى است كه در اين دوره ى اخير در صدد برآمده اند تا حد و مرز را از زندگى انسان بردارند و با پيدا كردن راه سالم نگاه داشتن سلولهاى بدن، بر طول عمرِ انسان سالهايى مديد بيفزايند(61). عدّه اى پا فراتر نهاده اند، و در راه تحصيل عمر جاودانى براى بشر (با پيدا كردن هورمونهاى(62) مخصوص و استعمال آنها در انسان) به كوشش افتاده اند، و حتى مى توانند تا حدودى جوانى را به پيران فرتوت باز گردانند.
ب ـ در قوانين طبيعى
قوانين و نواميس طبيعت نيز بطلان طول عمر زياد را به ثبوت نمى رساند.
اصولاً حكمهايى كه راجع به قوانين طبيعت داده مى شود، اغلب منشأ آنها جستجو و تحقيقات ناقص است; و محدود است به حدودِ ديد و درك و تجربه ى اشخاص; نه شامل همه ى واقعيات وسيع طبيعت، در همه ى موارد. علماى منطق مى گويند: «استقراى ناقص نمى تواند دليل حكم كلى گردد»(63). به عنوان مثال: اگر ما در محيط زندگىِ خود درختانى ديده ايم كه تلقيح و بارور شدن آنها، در اثر عواملِ خارجى (از قبيل دخالت اشخاص) نبوده است، به صرف اين نمى توانيم بگوييم همه ى درختان جهان اينسان است. زيرا كه ما يك يك درختانِ همه جاى جهان را نديده ايم، و از چگونگيها و كيفيات همه ى آنها آگاه نيستيم. ممكن است در ميان آنچه ما نديده ايم و تجربه نكرده ايم درختانى باشد كه عمل تلقيح در آنها نياز به دخالت پرورشكاران و كشاورزان داشته باشد. پس هنگامى مى توانيم درباره ى موضوعى حكمى كلى بدهيم، كه همه ى موارد آن را ـ موارد معمولى و موارد نادر و غير طبيعى را ـ رسيدگى كرده و احكام همه را شناخته باشيم.
همچنين است قوانين زيست شناسى و معرفة الحيات. هنوز همه ى اين قوانين و موارد شناخته نشده است، چه از جهت داخله ى علوم زيستى و زيست شناختى و چه از جهت ارتباط مسائل اين علوم با علوم ديگر. چون در قلمرو علوم، مسائل ناشناخته بسيار است. و قوانين و كشفها و شناختهاى علوم، در تكميل و رد و اثبات مسائل يكديگر نقش دارد. و چه بسا قانونها و حقايقى در فيزيك، در آسمان شناسى، در شناخت انوار جوى و آثار آنها، در زيست شناسى، و . . . كشف شود، كه همه در چگونگى حيات انسانى و مسائل زيست شناسى مؤثر باشد. كشفهايى تازه كه نظرياتِ گذشته را عوض كرده است، فراوان اتفاق افتاده است. حيات و زيست انسان در روى زمين هنوز قوانين مجهول بسيار دارد و با وجود اين قوانين ناشناخته چگونه مى توان درباره ى مسائل متفاوت زيست در موارد كاملاً متفاوت به احكامى كلى و تخلف ناپذير معتقد گشت؟ و چيزى را صد در صد ممكن و چيزى را صد در صد محال دانست؟
قوانين طبيعى و انواع آن
قانونهايى كه در طبيعت وجود دارد بطور كلى دو نوع است:
1 ـ قوانين عام و ظاهر
2 ـ قوانين خاص و مخفى
بخش نخست قانونهايى است كه در همه يا بيشتر افرادِ دسته يا صنفى كه قانون در آن يافت مى شود، جارى است; و با مطالعه و آزمايشهايى ـ نه چندان دشوار و وسيع و طولانى ـ كشف مى شود.
بخش دوم قانونهايى است كه در بعضى افراد، در بعضى شرايط، يافت مى شود. براى قوانين نوع دوم به نمونه هاى بسيارى مى توان دست يافت در علوم طبيعى، در روانشناسى، در ستاره شناسى، در شيمى، و . . . و در اختلافات گوناگونى كه حتى در افراد انسان ـ كه از يك جنسند ـ وجود دارد، در مثال: اختلاف در قوه ى بينايى، اختلاف در قوه ى شنوايى، اختلاف در نيروى حافظه، اختلاف در جاى قلب، ريه، كبد، طحال، و...
اين امور همه ثابت مى كند كه ممكن است در طبيعت بر خلاف آنچه متعارف بوده و در موارد بسيار ديده شده است، چيزهايى به وقوع برسد و براى قوانين متعارف استثناهايى يافت گردد.
ج ـ در تجربه ى تاريخى
واقعيت ديگرى كه در شناخت مسأله «طول عمر» و امكانِ آن بايد مورد نظر باشد، تجربه ى تاريخ طولانى بشريت است; در ادوار و اعصار. اگر مسأله ى درازْ عمرى در تاريخ زندگى بشر اتفاق افتاده باشد ـ اگر چه در مواردى نه چندان بسيار ـ تكرار يافتنِ موارد يا مورد مشابه آن امرى خواهد بود طبيعى و معقول و قابل تحقّق و قبول. فلاسفه مى گويند:
بهترين دليل، براى امكانِ چيزى واقع شدنِ آن چيز است.
نيازمند توضيح نيست كه امكان وقوعى ناظر به «وقوعِ نوعى» است، نه «وقوعِ شخصى»; و دليل است بر صحّت امكانِ امثال و موارد ديگر.
همچنين روشن است كه نقل تاريخى بويژه نقل متواتر و نقل مشهور سبب يقين و باور مى گردد. ما به استناد نقل تاريخى قبول مى كنيم كه قرنها پيش در سرزمين ميهن عزيز ما حكيم يا وَخْشورى به نام زردشت پديد آمده است; يا خاندانهايى به نام اشكانى و ساسانى وجود داشته اند. حتى انتساب آثارى را كه به آنان منسوب است، از طريق نقل تاريخى باور مى كنيم; با اينكه خود نه آنان را ديده ايم و نه پديد آمدن آن آثار را به دست خود آنان يا كارگران و كارگزاران ايشان مشاهده كرده ايم. ما اينها همه را از راه «نقلِ تاريخى» پذيرفته ايم. معلوماتِ بشر درباره ى گذشته از همين طريق است(64).
نقل تاريخى يكى از راههاى حصول علم و يقين و يكى از مهمترين منابع اطلاعات بشر است. حتى درباره ى كسانى مانند سعدى و حافظ كه تا اين اندازه مورد يقينند، آيا ما بجز از راه نقل به وجود آنان علم پيدا كرده ايم؟ آيا ما خود ديده ايم كه سعدى و حافظى در جهان باشند و زندگى كنند و اين اشعار را بسرايند و خود بر اوراقى بنويسند؟
پس نقل تاريخى يكى از مهمترين منابع علم و اطلاع حتى اطلاعات يقينى انسانها در همه ى عصرها و دورانهاست. و ما مى بينيم كه منابع نقل و كتب تاريخ، كسان بسيارى از «مُعَمَّرين» را نام برده اند و شرح نسب و احوال زندگى و فرزندان و حوادث حيات آنان را ثبت كرده اند(65); كسانى كه عمرهايى بسيار دراز داشته اند. اين گونه كسان هم در ميان مردم عادى بوده اند و هم در ميان مشاهير تاريخ و از جمله در ميان پيامبران. چنانكه «قرآن كريم» نيز عمر طولانى حضرت نوح ـ عليه السلام ـ را بصراحت ذكر فرموده است. پس مسأله ى امكان عمر طولانى و تحقق يافتن آن در مواردى متعدد امرى است كه از نظر وقوع خارجى و تحقّق عينى نيز مصداقهايى دارد و از نظر نقل تاريخى مسلم است و قطعى.
د ـ معمرين
مُعَمَّرين (و مُعَمَّرون)، جمع «مُعَمَّر» است، بر وزنِ «مكرّر» يعنى: درازْ زى، انسانِ دراز عمر، «دراز زندگانى» كسى كه عمر دراز كرده است. اين كلمه در كتابهاى تاريخ و سيره و اَنساب اصطلاح شده است(66). و اين به دليل داشتنِ مصاديق بسيار است.
آرى! در مآخذ تاريخى و منابع معتبر نقل و استناد، كسانِ بسيارى معرفى گشته اند كه عمرهايى بس طولانى داشته اند و روزگارانى دراز زيسته اند و بهارها و پاييزهايى بسيار ديده اند; اينگونه كسان با عنوان «مُعَمَّرين» مشهور گشته اند.
مورخان و پژوهشيانى كه در صدد جمع آورى تواريخ و اخبار و احوال مردمان بوده اند و از سرگذشت انسانهاى پيشين ـ و بويژه از قبايل و انساب در محيط عربى ـ آگاهيهاى فراوان گرد آورده اند، نمونه هايى بسيار از مُعَمَّرين و درازْ زيان برشمرده اند. مورخان اين كسان را بخوبى شناسانده اند و نام و نشان، نسب و قبيله، سالهاى عمر، مكان زيست، شماره ى فرزندان، سفرها، برخوردها و ملاقاتهاى آنان، همه را ضبط كرده اند; و حتى كلمات و سخنان و وصايا (پندها و سفارشها) از ايشان نقل كرده اند.
اينك شمارى از مورخان مورد اعتبار كه در كتابهاى خويش برخى از مُعَمَّرين را ياده كرده اند:
1 ـ عبداللّه بن قُتَيبَه(67) در كتاب المعارف.
2 ـ احمد بن يحيى بَلاذُرى(68) در كتاب اَنسابُ الاَشراف.
3 ـ محمّد بن جَرير طَبَرى(69) در كتاب تاريخُ الاُمَم والمُلوك.
4 ـ على بن حسين مسعودى(70) در كتاب مُرُوجُ الذَّهَب.
5 ـ ابو عبداللّه حمزه ى اصفهانى(71) در كتاب تاريخُ سِنى مُلوكِ الاَرض.
6 ـ شيخ صدوق(72) در كتاب اِكمالُ الدّين.
7 ـ شيخ طوسى(73) در كتاب اَلغَيبَة.
8 ـ ابوالفرج ابن جَوزى(74) در كتاب اَلمُنتَظَم في تاريخِ المُلوكِ.
9 ـ عِزُّ الدّين ابن اَثير(75) در كتاب الكامل فى التّاريخ.
10 ـ عِمادُ الدّين ابو الفِداء دمشقى(76) در كتاب مختصر تاريخ البشر.
همچنين برخى از مورخان به نوشتن كتابهايى ويژه ى احوال مُعَمَّرين دست يازيده اند، مانند:
1 ـ هِشام بن محمّد سائب كَلبى(77) نويسنده ى كتاب المُعَمَّرين(78).
2 ـ ابو حاتم سَهل بن محمّد سجِسْتانى(79) نويسنده ى المُعَمَّرُونَ وَالوَصايا(80).
عالمان و نويسندگان عصرهاى اخير و معاصر نيز با استناد به منابع پيشينيان به ذكر معمّرين پرداخته اند، مانند:
1 ـ علامه ى مجلسى(81) در بحارالانوار (ج 51).
2 ـ سيّد اسماعيل عقيلىِ طبرسى(82) در كفايةُ الموحّدين (ج 3).
3 ـ سيّد محسنِ امينِ عاملى(83) در البرهان على وجود صاحب الزّمان.
از نويسندگان معاصر اخير نيز گروهى در كتابهاى خويش به يادكرد معمّرين مبادرت ورزيده اند، از جمله نويسنده ى فاضل عراقى، على محمّد على دُخَيِّل، در كتاب پر ماده ى «الامام المهدىّ»(84).
در كتاب اخير 223 تن از معمرين ـ بر اساس مآخذ تاريخ و منابع نقل و استناد ـ شناسانده شده اند، و ذكر نام و نشان و سالهاى عمر و شمار فرزندان و خصوصيات ديگر آنان آمده است(85).
و خود توجه داريم كه اين شمار بر پايه ى مآخذ عربى است و تا آنجايى است كه اطلاع حاصل شده، و مربوط به بخشى از بشريت كه همان مناطق سكونت عرب است، يعنى جاهايى كه تواريخ را بيشتر ضبط مى كرده اند و به علم انساب و روابط نژادى و قبيله اى توجهى مخصوص داشته اند. پس اگر اين پژوهش و آمارگيرى و ثبت در ديگر مناطق سكونتِ انسان جريان مى يافت ـ چه آنجاها كه تواريخى داشته اند(86) و چه مناطق بسيارى كه تواريخ گذشته هاى دور آنان در دست نيست ـ شمار مُعَمَّرين به تعدادى بسيار بيش از آنچه هست مى رسيد.
البته عمر بشر ـ بطور معتاد و متعارف ـ اندازه اى دارد معين و نوسانى محدود. ليكن آنچه از طرح مسأله ى «مُعَمَّرين» مقصود است، اين است كه نشان داده شود كه مقدار عمر دو جريان دارد:
1 ـ جريان معمولى و متعارف كه در اغلب افراد انسان وجود داشته است و وجود دارد.
2 ـ جريان نادرُ الوقوع و غير معمولى و استثنايى كه در پاره اى از افراد انسان وجود داشته است و وجود دارد. پس درازْ عمرى داراى يك قاعده ى قطعى و ضابطه ى كلى نيست و مواردى از آن قابل نفى نيست.
هـ ـ در زندگى حاضر
بجز تجربه ى تاريخى و واقعيات گذشته و نقلهاى مكرر در روزگار معاصر و حال حاضر نيز نمونه هايى از درازْ عمرى وقوع يافته است; درازْ عمريى كه بر خلاف ميزان متعارف است. در همين 50 سال اخير در روزنامه ها و مجلات داخلى و خارجى موارد فراوانى از عمرهاى نسبتاً طولانى و معرفى اشخاص مُعَمَّر و كهنسال ديده شده است و شرح زندگانى، تصوير، شماره ى فرزندان و نوادگان و محل سكونت آنان درج گشته است.
من در اين باره قصد تتبع ندارم وگرنه نمونه هاى مستند بسيار مى توان ياد كرد. در برخى از كتابهاى و رساله هايى كه در موضوع حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ نوشته اند، شمارى از نمونه هاى ياد شده را ذكر كرده اند. در اينجا فقط يك نمونه، از كتاب «شيعه چه مى گويد» مى آورم. عالم مجاهد، حاج شيخ مهدى سراج انصارى در كتاب ياد شده چنين آورده است:
لى چينك چينى، كه گراور عكس او را بيشتر مجله ها و روزنامه هاى جهان و كشور چاپ و منتشر نمودند و همه نوشتند كه اين مرد 252 سال عمر دارد . . . كسانى كه «سالنامه ى پارس» را دارند (سال 1311، بخش دوم، صفحه 100، چاپ تهران) مى توانند عكس اين مرد را ببينند و شرح حال او را بخوانند(87).
و ـ چگونگى ارتباط ميان پيرى و مرگ
همواره چنين به نظر مى آيد كه ميان پيرى و مرگ ارتباطى حتمى و قطعى وجود دارد; به طورى كه به محض رسيدن عمر به مراحل بالا بايد صد در صد مرگ فرا برسد. اين تصور به دليل وضع جارى و عرف و عادت است. در زندگانيهاى معتاد بشرى چنين است كه پيرى (در حد متعارف از 80 ـ 90 سال تا 120) همراه با مرگ است; ليكن اين وضع معتاد نمى تواند دليل كليّت آن باشد. ميان «كليّت» و «عموميّت» فرق است. كليّت آن است كه حتى يك مورد استثنا نداشته باشد. و ما ديديم كه در گذشته و حال ميان پيرى متعارف و مرگ رابطه اى كلى نبوده است; بلكه در مواردى استثنا پيش آمده است، پيرى منجر به مرگ نگشته است; بلكه انسان سالخورده ى كهن سالهاى سال ديگر نيز زندگى كرده است. و اين موارد متعدد هم بوده است. همچنين ميان طول عمر و پيرى نيز رابطه اى چندان قطعى و كلى وجود ندارد; رابطه اى كه بى استثنا باشد. در تحقيقات جديد نيز به اين مسائل اشاره شده است; چنانكه در يكى از منابع اطلاعاتى مى خوانيم:
لزومى ندارد كه پير شدن را در همه ى موارد يك «سير طبيعى» تلقى كرد. به دنبال ساليان دراز تحقيقات ژرف و گسترده، انجمن انژيولوژى آلمان فدرال، گزارش اميدبخشى بدين گونه منتشر كرد، كه اكنون مى توان با اقدام بهنگام از پير شدن مغز جلوگيرى كرد.
نيز در همان منبع آمده است:
دكتر مورتون، استاد روانپزشكى دانشگاه شيكاگو، در يك كنفرانس اعلام داشت كه مرگ انسان مدتها قبل از حادث شدن آن، در بدن انسان جايگزين مى شود، اما اين موضوع هيچگونه ارتباطى به سن اشخاص ندارد.
در اينجا خوب است اشاره كنم به بحث عميق و زيباى عالم و متفكر اسلامى شهيد، آيت اللّه سيّد محمّد باقر صدر، درباره ى مسائل مربوط به مهدى ـ ارواحنا فداه ـ ، در رساله ى «بَحثٌ حَولَ المَهدى».
وى در اين رساله از جمله مباحثى درباره ى طول عمر مطرح مى كند و اين موضوع را از نظر منطقى ـ فلسفى و از نظرِ علمى و از نظر عملى مورد گفتگو قرار مى دهد و آشكار مى كند كه امكان طول عمر علاوه بر نظرگاه فلسفى، از نظرگاهِ علمى نيز قابل قبول است. وى در همين بحث اشاره مى كند به دو نظريه ى «سببيّت»، و «اِقتِران»، و عدم رابطه ى ضرورى ميان پديده ها ـ بنابر نظريات علم جديد ـ و امكان هرگونه استثنا و تخلف در قوانين علمى و استقرائى.
عالم و متفكر شهيد سپس در خلال همين بحثها به مسأله اى ژرف و لطيف نيز اشاره مى كند، مى گويد:
نمى دانم، آيا اين ـ بواقع ـ يك تصادف است كه دو تن فقط دو تن در تاريخ انسان بپا خيزند و عالم بشريت را از محتواى فاسد خود خالى كنند و سپس آن را از نو بسازند؟ و اين هر دو عمرى دراز داشته باشند، بسيار درازتر از عمرهاى متعارف! يكى نقش خود را در گذشته ى تاريخ ايفا كند، يعنى: نوح پيغمبر كه قرآن كريم بصراحت مى فرمايد كه 950 سال در ميان قوم خود زيست. و پس از طوفان جهان بشريت را از نو بنا كرد. و ديگرى نقش خود را در آينده ى تاريخ ايفا نمايد، يعنى: مهدى، كه تا كنون بيش از 1000 سال در ميان قوم خود زيسته است. و او نيز به هنگام ظهور خود جهان بشريّت را از نو بنا خواهد كرد.
ما كه طبق فرموده ى قرآن كريم نوح را با 1000 سال عمر مى پذيريم، چگونه مهدى را نپذيريم؟!
ز ـ اسرار تغذيه
واقع اين است كه علل مرگ و اسرار پيرى مرموزتر از آن است كه بتوان درباره ى همه ى عوامل و مقتضيات و همه ى موارد و مصداقهاى آن اطلاعى جزمى حاصل كرد. آنچه ما مى دانيم برخى از علل ـ يا شبه علل ـ مرگ است، همانگونه كه علل حيات نيز هنوز ناشناخته است.
يكى از امور مهم در مقابله با پيرى و مرگ تغذيه است. تغذيه داراى چگونگيها و انواعى است. استفاده از انوار خورشيد و كواكب ـ و بويژه استفاده از انوار كواكب به طرق خاص ـ در امر سلامت جسم و توانايى آن براى بقا تأثيرهايى عظيم دارد. بجز اشعه ى خورشيد اشعه ى ديگرى نيز به ما مى رسد. دانستن چگونگى استفاده از انوار و اشعه در كار استوار ساختن نيروهاى بدنى و سالم نگاهدارى آنها امرى مهم و رازى عظيم است. مسأله ى ديگر مسأله ى ادويه و تركيبات آنهاست; چه گياهى و چه حيوانى و چه كانى. در برخى از كانيها و كيفيت پروردن آنها فوايدى مهم نهفته است. گاه ممكن است درازْ عمرى مستند به رازها و چيزها و خوراكها و آبهاى موجود در طبيعت باشد. البته اگر كسى علم آن را داشته باشد.
بشر در گذشته مسافتها را با زحمت و مشقت بسيار و در مدتهايى دراز مى پيمود. امروز كه توانسته است نيروهايى را در مخلوقات خدا و در عالم طبيعى بشناسد و به كار گيرد مسافتهاى عظيم را در زمانى بسيار اندك با راحتى و آسايش طى مى كند . . .
اگر صد سال پيش مى گفتند وسيله اى تواند بود كه علاوه بر حجم سنگين خود 500 ـ 600 انسان و بارها و وسائل آنان را حمل كند و با پرواز در هوا و سير از روى كوهها و هامونها و درياها در مدتى كوتاه از اين سوى كره ى خاك به آن سوى كره ى خاك ببرد و هيچ اتصالى به زمين نداشته باشد; چه كسى بسادگى باور مى كرد؟ اگر صد سال پيش بلكه پنجاه سال پيش از راديو، تلويزيون سفر به ماه و ديگر كرات عكسبردارى از ته دريا عكسبردارى از كرات گفتگو با انسانِ پياده شده در ماه از زمين، راهنمايىِ خودرو و در ماه از زمين و امثال اين امور، سخن گفته مى شد، مردمان چه عكس العملى نشان مى دادند. و امروز اين مسائل براى مردم عصر ما عادى است و شگفتى اى بر نمى انگيزد.
ما بايد از اين اتفاقات و اكتشافات تجربه بياموزيم و بر عرصه ى ديد و درك خود بيفزاييم; و وسعت نيروهاى جهان و اسرار زمان را بپذيريم. انسان خردمند هيچگاه اسرار نامحدود جهان را محدود به آزمايشها و اطلاعات فعلى و وسايل كنونى نمى كند; و خود را از شناخت وسيع جهان پهناور محروم نمى سازد. در مطلبى كه سپس از استاد خود نقل مى كنم، اشاره شده است به اهميت «نور» در كار تغذيه و حفظ قوت و سلامت مزاج.
وقتى همين مطلب را با يكى از پزشكان در ميان گذاشتم; او بر اهميت اين مطلب تأكيد كرد. و با اظهار تعجب گفت: چگونه عالمى روحانى و دور از محيط آزمايشى به نور و اهميّت آن در امر تغذيه و تأثير آن در مزاج و بدن توجه كرده است; و به اين مطلب پى برده است؟
آرى! آن پزشك تعجب كرد. و چه بسيار مطالب و حقايق مسلم بود كه آن عالم روحانىِ دور از محيطِ آزمايشگاه مى دانست(88) و صدها دانشمند تجربى و آزمايشگاهى از دانستن و پى بردن به آن حقايق و مطالب محروم بودند و محروم هستند. اين محروميت به دليل همان محدودانديشى و غرورى است كه در برخى پديد مى آيد و سبب مى شود تا هر درى را بر روى خود ببندند و در چهارچوبه ى دانستنيهاى بسيار محدود خويش محبوس گردند. البته بايد ياد كرد كه بسيارى از فرزانگانِ اين علوم به محدوديت و نارساييهاى علوم تجربى و آزمايشگاهى بصراحت اعتراف كرده اند. اين محدوديت در خود اين علوم نيز و كشفهايى كه پيوسته مسائل تازه اى مطرح مى سازد و داده هاى گذشته را مخدوش مى كند و مجهولات ديگرى در پى مى آورد، بخوبى نمايان است.
بيان ديگرى درباره ى امكان دراز عمرى
براى امكانات درازْ عمرى، بيان ديگرى در خور تقرير است، كه اينك از آموزگارِ بزرگِ معارف حَقّه، مُتَألِّهِ اخيرِ خراسان، حضرت شيخ مجتبى قزوينى خراسانى، نقل مى كنيم: وى مى گويد:
مطابق قواعد فلسفه و حكمت، هر طبيعتى كه در عالم موجود شود، و قابل زياده و نقض باشد، به مقتضاى اينكه طبيعت، كمال اقتضاى خود را طالب است، بايد فرد كامل از آن، موجود گردد. بر اين قاعده، مسائل فلسفى چندى پيريزى شده، كه از آنجمله است وجود فرد كامل در بشر، كه از چنين فردى به «نبى» يا «حكيم» تعبير مى شود. مطابق اين قانونِ مُبَرهَنِ فلسفى، مزاج و استعداد عمر و زندگى در بشر مراتبى دارد. و زندگىِ هزار سال يا دو هزار سال، يقيناً اقصى مراتب امكان زندگى نيست، بلكه بيش از اينها هم امكان دارد.
قطع نظر از اين قانون طول عمر بعضى خلاف طبيعت نيست; زيرا واضح است كه زندگانى هر فرد بستگى دارد به صحت قواى مزاجى او; هر مقدار مزاج صحيح و قويتر باشد، مقتضى بقا بيشتر خواهد بود. و توليد مزاج قوى در انسان و صحت آن به واسطه ى موجوداتى از قبيل نور، آب، هوا، خاك، اغذيه، ادويه و غير اينهاست; و بقا و صلاح مزاج در هر آنى محتاج به بدَلِ ما يَتَحَلَّل و حفظ اعتدال است. پس چه مانعى دارد اگر كسى در قواى روحى و علمى چنان قوى باشد كه به كيفيت توليد مزاج صحيح و قوى و حفظ آن و خصوصيات نافع و مضر مزاج و بدَلِ ما يَتَحَلَّل علم داشته باشد، كه بتواند مزاج خود را به حد اعتدال نگاه دارد و به زندگانى خود بيشتر ادامه دهد. و امروز نيز بسيارى از دانشمندان براى حصول اين مقصود در سعى و كوشش مى باشند(89).
دراز عمرى و اقسام آن
براى تكميل نسبى بحثهاى پيشين بايد يادآور شويم كه درازْ عمرى تنها يك گونه نيست. در اينجا براى بيشتر روشن شدنِ موضوع، به اقسامى از طول عمر اشاره مى كنيم. تشخيص اين اقسام و جدا ساختن هر يك از ديگرى صورتهاى ممكن را قابل توجه و قبول مى سازد. اينك اقسامى از طول عمر:
1 ـ طول عمر محال.
2 ـ طول عمر ممكن.
قسم دوم نيز دو قسم است:
1 ـ ممكن عادى.
2 ـ ممكن غير عادى.
قسم دوم نيز دو قسم است:
1 ـ غير عادى فعليت نيافته.
2 ـ غير عادى فعليت يافته.
قسم دوم نيز دو قسم است:
1 ـ فعليت يافته در گذشته.
2 ـ فعليت يافته در حال.
اينك توضيحى درباره ى اين اقسام.
1 ـ طول عمر محال: مانند طول عمر در مورد كسى كه علم به طرق مختلف حفظ مزاج نداشته باشد و اراده ى الاهى نيز به آن تعلّق نگرفته باشد.
2 ـ طول عمر ممكن عادى: مانند طول عمر از 80 سال تا 120 سال.
3 ـ طول عمر ممكن غير عادى فعليت نيافته: مانند عمر 500 سال و 1000 سال در مورد اغلب افراد بشر.
4 ـ طول عمر ممكن غير عادى فعليت يافته در گذشته: مانند عمرهاى مُعَمَّرين، چه پيامبران و چه ديگران.
5 ـ طول عمر ممكن غير عادى فعليت يافته در حال: مانند عمر حضرت حجّت بن الحسن العسكرى ـ ارواحنا فداه ـ
پس طول عمر داراى يك قسم و داراى يك حكم نيست. برخى از اقسام طول عمر عقلاً محال نيست يعنى عقل آن را محال نمى بيند; نهايت از نظر عرف و احوال عادى محال به نظر مى آيد; چون در مورد همه ى افراد بشر يا جمع بسيارى اتفاق نيفتاده است. اينگونه طول عمر با اينكه بر حسب عرف و عادت و نگرش محدود و سطحى بعيد و چه بسا محال به نظر آيد; بر حسب موازين عقلى و قوانين امكانى هرگز محال نيست.
سنجش با كدام ميزان؟
آنچه اكنون در ميان مردم وجود دارد، قسم دوم است: طول عمر ممكن عادى. و معلوم است كه اين قسم نمى تواند معيار حكم همه ى اقسام باشد; زيرا فرد مقيّد از طبيعت و كلى نمى تواند ميزان سنجش همه ى افراد آن طبيعت و كلى باشد ـ چنانكه در علم منطق توضيح شده است ـ. بنابراين اگر بخواهيم در اين باره به شناختى درست برسيم، بايد نخست معيار اندازه گيرى را پيدا كنيم; همچنين اقسام مورد نظر را از هم جدا سازيم، تا حكم هر كدام را جداگانه تشخيص دهيم. ما نمى توانيم يك ميزان كلى پيدا كنيم و آن را در همه جا قابل انطباق بدانيم. چنين كارى هم از نظر عقل صحيح نيست، هم از نظر علم و هم از نظر تجربه ى تاريخى. آيا به حكم عقل اين كليّت را ثابت مى كنيم؟ از تحقيق نيز كه حكم كلى استنباط نمى شود؟ آيا به واقعيت خارجى و آنچه اتفاق افتاده است، استناد مى كنيم؟ واقع كه دهها مُعَمَّر را به ما معرفى مى كند، كه همه و همه نقض اندازه و معيارى است كه متعارف است.
اشكال كار اين است كه منكران طول عمر آن را نسبت به خود و حدود خود مى سنجند. بايد اين امر را نسبت به تاريخ بشر سنجيد و نمونه هايش را در امتداد جارى تاريخ جست.
نوادر طبيعت، اسرار مجهول
پيشتر اشاره كرديم كه طبيعت داراى نوادر است. جهان چه در مقياس وجود انسان چه در مقياس اين سياره و اين منظومه و چه در مقياس كهكشانها و كرات و منظومه هاى پهناور و بى نهايتِ ديگر، همه و همه حاكى از شگفتيها و قدرتهاست و شامل نمونه هايى است نادرُ الوقوع.
چگونه ممكن است انسانِ با خرد جز آنچه با دانش محدود و بينش مسدود درك و كشف شده است (و همواره با صدها مجهول توأم است) چيزى ديگر را نپذيرد؟ يا دست كم احتمال وقوع ندهد؟ آيا بشر امروز همه ى اسرار زيست انسانى را و انواع حيات و عمر را و همه ى علل بقاى سلامت و دراز زيستن، يا عوامل انحلال جسم و مرگ را كشف كرده است؟ آيا ديگر در علوم مجهولى باقى نمانده است؟ چنين ادعاهايى خنده آور است.
گفتيم كه دانشمندان علوم تجربى نيز اينگونه ادعاهايى ندارند. آنان خود فرياد مى زنند كه واحدهايى كه بشر ـ به عنوان معيار ـ شناخته است، در برابر حجم واقعيت بسيار كوچك است. يك معلوم غرق در هزاران مجهول است. و با هجوم اينهمه اسرار مجهول و علامت سؤال گويى هنوز انسان به علمى نرسيده است، و چيزى نمى داند. آرى! (وَما أُوتيتُم مِنَ العِلمِ إلاّ قَليلا)(90).
شما از دانش بهره اى اندك داريد.
از كهكشانها و بيكرانها بگذريم و به جهان طبيعت بنگريم. همين جهان و همين منظومه، با همه ى اكتشافها و تحقيقهايى كه درباره ى آنها شده است، باز اسرارى را اندك اندك مكشوف مى دارد كه بشر تا كنون آنها را نمى دانسته است. اين داده هاى تازه ى علم و تجربه و شناخت ما را به اين نتيجه مى رساند كه با «زادن در بهاران و مرگ در دى» نمى توان به زواياى اسرارآميز و گوشه هاى بيكران «اين باغ» پى برد و بر همه ى قوانين حاكم بر آن تسلط يافت:
آدمى داند كه خانه حادِث است پَشّه كَى داند كه اين باغ از كِىَ است كرم كاندر چوب زايد، سست حال كى بداند چوب را، وقت نهال
عنكبوتى نى، كه در وى، عابِث است كو بهاران زاد و مرگش در دى است كى بداند چوب را، وقت نهال كى بداند چوب را، وقت نهال
مجهولات علم
چه بسيار اتفاق افتاده است و اتفاق مى افتد، كه كشفِ تازه اى در علوم تجربى گوناگون، قوانين و فورمولها و نظريّه هايى را كه درست مى دانستند، بر هم مى زند(91) و مطالبى كه كسى را زهره ى مخالفت با آنها نبود، بر باد هوا مى دهد. و اين كار بايد پيوسته اتفاق بيفتد وگرنه علم، علم نيست. دانشمندان ژرف بين بخوبى دانسته اند كه محدود انگارىِ حقايق و دانشزدگىِ بيرون از اندازه، علم را به جهل مبدل مى سازد. و اينجاست كه مى گويند:
فيزيكدان فيلسوف، بايد در وراى فيزيك، به حد فاصل جهان مادى و روحى، ناظر باشد(92).
و در مقام تدبّر در عظمت عالم و ژرف نگرى در هزاران قانون و راز است كه خردپيشگان اين قوم ـ يعنى اصحاب علوم آزمايشى ـ با شهامت و صراحت مى گويند:
تحقيقات علمى منجر به معرفت بر ماهيت باطنى اشياء نمى شود. در هر موقع كه خواص يك جسم را به زبان كميّاتِ فيزيكى بيان مى كنيم، ما فقط عكس العمل وسايل مختلف اندازه گيرى را در برابر وجود جسم مزبور عرضه مى داريم ولاغير(93).
همچنين مى گويند:
بايد در نظر داشت كه فيزيك و فلسفه، حداكثر بيش از چند هزار سال از عمرشان نمى گذرد، ولى شايد هزاران ميليون سال ديگر در پيش داشته باشند. اين دو رشته دارند تازه به راه مى افتند. و ما هنوز به قول «نيوتن»، چون كودكانى هستيم كه در ساحل درياى پهناورى به ريگبازى مشغولند، و حال آنكه اقيانوس عظيم حقيقت، با امواج كوه پيكرش، در برابرمان همچنان نامكشوف مانده و در عين نزديكى از دسترس ما خارج است»(94).
همچنين مى گويند:
فيزيك در قرن نوزدهم معتقد بود كه همه ى مسائل حيات را حتى شعر را مى تواند توجيه كند. و امروز فيزيك معتقد است كه حتّى مادّه را هرگز نخواهد توانست، شناخت(95).
آرى، درست گفت قرآن كريم: (. . . وَما أُوتيتُم مِنَ العِلمِ إلاّ قليلا ).
ژرف بينى فرزانگان
دانشمندانِ بزرگ و فرزانگانِ ژرف انديش به هيچ روى دستخوش غرورهاى كاذب نگشته اند. آنان با اسرار طبيعت، و نوادر وجود و قوانين مجهول عالم ژرف بينانه و با بصيرت برخورد كرده اند. و از «ممكن نيست» و «نمى شود» گفتنهاى بچگانه احتراز جسته اند. همچنين حد علم و آزمايش را نگاه داشته اند و احتمالات و امكانات هستى را در مد نظر قرار داده اند.
سخن ابن سينا در اين باره معروف است(96). گفته ى ملاى رومى را نيز ديديم. نظر نيوتن و برخى ديگر از دانشمندان جديد را نگريستيم. نيوتن نويسنده ى كتاب «فلسفه ى طبيعى اصول رياضيات» و كاشف «قانون جاذبه ى عمومى»، و از بنيانگذاران رياضيات عاليه در قرن جديد(97)، دانشمند آزمايشگر را به كودكى تشبيه مى كند، كه بر ساحل اقيانوسى نشسته است و سرگرم بازى است، و گاه دانه اى شن، يا سنگى براق، نظر او را جلب مى كند، اما درياى مجهول معرفت، همچنان در برابر او امتداد دارد . . .
پس از اين نيز نظريه ى دو انديشمند بزرگ بشريت ابو ريحان بيرونى و خواجه نصير طوسى را خواهيم ديد.
فرزانگان در هر باره با نهايت دقت و احتياط اظهار نظر كرده اند. اى كاش! برخى از مدعيان و بتبعِ آنان برخى از جوانان به خود مى آمدند و همه چيز را اعتقادات و اخلاق را و ديگر اصولِ خويش را فداى اين «علم ناقص» و گاه «علم غلط»(98) نمى كردند. حدِّ اطلاعات روز را نگاه مى داشتند، و كاسه ى از آش داغتر نمى شدند. البته آنان كه اين علوم را «مى دانند» آنگونه اند كه خود گفتند، و ياد شد. ليكن برخى از آنان كه اين علوم را «مى خوانند» اينگونه اند. كسانى چند كتاب در اين باره ها از نظر عبور مى دهند ـ و گاه در همين حد هم نيست ـ و سپس درباره ى همه چيز و همه ى عالم و آدم از ازل تا ابد و از كران تا بيكران فتوى مى دهند و اظهار نظر مى فرمايند! همين مدعيان باعث مى شوند تا گروهى جوانان بى اطلاع از موازينِ شناختى و اصول مطالعات علمى تحت تأثير قرار گيرند و چه بسا فريب خورند و «غير علم» را به جاى «علم» و «علم ناقص توأم با مجهولات» را به جاى «علم كامل خالص» بپذيرند. و بدينگونه مطالب و دريافتهاى خويش را علم و علمى بدانند و علم و علمى بخوانند; تا بدانجا كه تصور كنند هيچ چيز جز انچه آنان دانسته اند، درست نيست و اصلاً علمى جز آنچه آنان در كتابها مرور كرده اند، نيست!! علمزدگى خود نوعى جهل است. و اين حالت كه بدان اشارت رفت هزار مرتبه از علمزدگى نيز منحط تر است.
نظر ابو ريحان بيرونى
پس از بحثهاى گذشته كه ديديم طول عمر و مقدار واقعىِ زندگى انسان را نمى توان در اندازه هاى معين براى همه ى موردها و مصداقها منحصر كرد، خوب است كه سخن يكى از بزرگترين دانشمندان تاريخ علم را نقل كنيم. داناى بزرگ ابو ريحان بيرونى را بيانى است كه يادآورى آن بس سودمند است. او مى گويد:
برخى از نادانان حَشْوِيَّه و دَهريان سبكسر طول عمرى را كه درباره ى مردمان گذشته گفته مى شود . . . انكار كرده اند. همچنين اين امر را كه گذشتگان داراى پيكرهايى عظيم بوده اند، نادرست پنداشته اند. و به قياس مردمى كه در عصر خود مى بينند، طول عمر و بزرگى جُثّه ى برخى از پيشينيان را بيرون از دايره ى امكان و داخل در ممتنِعات دانسته اند . . . اينان سخن منجمان را نفهميده اند، و بر خلاف مبانى صحيح تأثير نجوم در عالم طبيعت، استدلال كرده اند.
بيرونى، آنگاه به تشريح مبانى صحيح اين مقوله مى پردازد و عمر نهصد و شصت ساله و هزار ساله را ممكن مى شمارد. بعد، اين نظر علمى را مطرح مى كند كه اتفاقات و حوادثِ عالم چندين گونه است. و به صرف اينكه ما گونه اى از آنها را مى شناسيم گونه هاى ديگر را نمى توانيم منكر گشت. سپس به ذكر انواع امورى مى پردازد كه در انسان و جانوران و گياهان روى داده است و روى مى دهد و غير عادى است. آنگاه پس از بحثهاى چند، مى گويد:
بنابراين دليلى كه دهريان از گفته ى منجمان آوردند، درست نيست; زيرا ـ چنانكه گفتيم ـ دانشمندان نجوم طول عمر را ممتنع نمى دانند بلكه مطابق اقوال و آراء آنان، كه نقل شد، آن را امرى ثابت شده مى شناسد. اگر كار انكار به اين سخافت باشد كه اشخاص هر چه در غير زمان آنان يا شهر آنان اتفاق افتاده باشد، منكر شوند ـ با آنكه عقل آن را محال نداند ـ و اگر بنا شد كه هر چه در پيش چشم مردم اتفاق نيفتد، قابل قبول نباشد، بايد خلقها حوادث بزرگ را باور نكنند; زيرا حوادث بزرگ هر دم و هر ساعت اتفاق نمى افتد. و در صورتى كه در قرنى اتفاق افتاد به آيندگان و مردم پس از آن قرن و پس از آن زمان جز از راه خبر متواتر و نقل تاريخ نخواهد رسيد. پس نمى توان همه ى آنچه را كه ما نديديم و از راه گوش بدان مى رسيم، منكر شد; كه اين سوفسطاييگرىِ محض است و انكار حقايق است. چنين مردمى لازم است كه شهرها و مردمى را كه خود نديده اند، نيز باور نكنند . . .
ابوريحان بيرونى، پس از اين مباحث به اين سخن كه بشر داراى چند بلوغ است و عمر انسان چند برابر سن بلوغ است، مى پردازد و اين مقياس را براى تعيين قطعى طول عمر ياوه مى داند. مى گويد:
مقاله اى ديدم از ابو عبداللّه حسين بن ابراهيم طبرى ناتلى كه در آن مقاله مقدار عمر طبيعى را معين كرده بود و منتهاى عمر را صد و چهل سال خورشيدى گرفته و گفته بود: «بيشتر از اين امكان ندارد» با آنكه كسى كه بطور مطلق مى گويد: «امكان ندارد» بايد دليل بياورد تا انسان اطمينان يابد. ناتلى براى اين سخن دليلى نياورده است، جز اينكه گفته است: «آدمى را سه كمال است: يكى آنكه به حدى رسد كه بتواند توليد مثل كند. و اين در چهارده سالگى است. دوم آنكه نفس ناطقه (و متفكر) او تام و كامل شود و عقلش از قوه به فعل آيد. و اين در آغاز چهل و دو سالگى است. سوم آنكه بتواند خود را ـ در حالت انفراد ـ و خانواده را ـ در حالت تأهل ـ و توده را ـ در حالت فرمانروايى ـ اداره و رهبرى كند و شايسته ى چنين امرى باشد. و دوران رسيدن به اين سه كمال 140 سال است». دانسته نشد كه وى اين اعداد را به چه نسبتى استخراج كرده است با آنكه نه در خود آنها و نه در تفاضل آنها تناسبى وجود ندارد.
در اين صورت اگر ما كمال انسان را داراى سه مرحله بدانيم و براى هر كدام ـ مانند ناتلى ـ عددى قائل شويم و آخر كار ـ اگر از ما دليل بطلبند نترسيم و ـ بگوييم مدت رسيدن به اين كمالات صد سال است يا هزار سال و امثال آن ميان ما و ناتلى [در بى دليل سخن گفتن ]تفاوتى نخواهد ماند. ما در روزگار خود مى بينيم كه انسانهايى در غير آن سالها و اوقاتى كه او گفت به آن مراحل و كمالات مى رسند . . .(99)
از سخنان اين حكيم بزرگ مى توان بهره ى بسيار برد و نكته هايى ژرف آموخت. من در اينجا به يكى از آنها اشاره مى كنم. و آن اين است كه حوادث عالم از نظر وقوع عينى و منطق تسلسلِ مناسبِ هر شىء در طبيعت داراى انواع و اقسامِ گوناگون است. مثلاً برخى حوادث چنان است كه لحظه به لحظه اتفاق مى افتد، برخى ساعت به ساعت، برخى روز به روز، برخى ماه به ماه، برخى سال به سال، برخى قرن به قرن، و برخى هزار سال به هزار سال، يا ديرتر. پس چنانكه ملاحظه مى كنيم، ممكن است حوادثى با فاصله ى چندين قرن يكبار اتفاق بيفتد. از اينجا پى مى بريم كه ممكن است حوادثى در عالم رخ دهد كه وقوع آن در «اَدْوار» باشد و حوادثى كه در «اَكْوار» وقوع يابد و چه بسا در عالم يكبار اتفاق افتد . . . جاى تفصيل اين مسأله در علوم مربوط به آن است. فقط بايد دانست كه اين خود، نوعى محدوديت فكرى است كه ما نتوانيم بفهميم كه ممكن است جهان صدها گونه پديده و رويداد ديگر داشته باشد، كه حتى دست تجربه ى نسلهاى بسيار نيز بدانها نرسيده است.
نظر خواجه نصير الدين طوسى
خواجه نصير الدين طوسى ـ عقل بزرگ ـ نيز درازْ عمرى را قابل تحقّق شمرده است و انكار آن را «جهلِ محض» خوانده است. و اين به دليل وسعت ديد علمى اوست. عين سخن او را نقل مى كنيم، تا معلوم شود كه مغزهاى غول آساى تاريخ علوم و مراجع بزرگ عقليات و رياضيات عاليه و انديشه هاى پر هيمنه ى بشريت چگونه با واقعيات پهناور جهان برخورد مى كنند. او چنين مى گويد:
فايده: حرمان خلق از امام، و علت غيبت او، چون معلوم است كه از جهت خداى سُبحانَه نباشد، و از جهت امام نبود، پس لابد از جهت رعيت بود. و تا آن علت زايل نشود، ظاهر نگردد; چه بعد از اِزاحتِ علّت و كشفِ حقيقت حجّتْ خداى را باشد بر خلق نه خلق را بر وى. و استبعاد از درازى عمر حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ نمودن چون امكانش معلوم است و از غير او مُتَّفِق(100)، جهلِ محض بود(101).
در قلمرو قدرت الاهى
تا اينجا مسير طبيعى بحث را درباره ى طول عمر دنبال كرديم. و ديديم كه درازْ عمرى به هيچ دليل و ضابطه اى محال نيست; بلكه از نظر عقلى و ديد وسيع علمى و امكان وقوعى چندان نيز نبايد بعيد شمرده شود. اكنون از نظر قدرت الاهى بدان نظر مى افكنيم. پيداست كه از اين نظر هيچ امرى ناممكن نيست. همه ى مردمانى كه معتقد به خدا و مبدئى براى عالم هستند، از هر مذهب و ملت به قدرت مطلقه ى خدا قائلند. و مى دانند كه همه چيز در يدِ قدرت الاهى است، از جمله مقدار عمر انسان. اجلها و عمرها، همه در دست خدا و به اراده ى خداست. از عمر يكروزه، عمر يكماهه، عمر يكساله، تا عمرهاى بسيار طولانى . . . همه و همه، در برابر قدرت خداوند، يكسان است. براى خدا، كوچك و بزرگ، سخت و آسان، كم و بسيار، همه يكى است. در قدرت خدا، عجز و ناتوانى تصور ندارد.
بنابراين خداوند همانگونه كه به كسى 70 سال عمر مى دهد و او را در اين مدت زنده نگاه مى دارد و حفظ مى كند، مى تواند 170 سال عمر دهد و زنده نگاه دارد، و مى تواند 1700 سال عمر دهد، و زنده نگاه دارد، و اجل او را نرساند. اينها و كمتر از اينها و بيشتر از اينها در برابر قدرت مطلقه ى الاهى با هم مساوى است.
خداوند بر همه چيز تواناست (إنّ اللّه على كل شيء قدير ). «تمام آثار و نتايج نجومى و ارضى و مادى، با يك اراده ى خداوند توليد مى شود».
البته حكمت كل عالم بر اين قرار گرفته است كه انسان داراى عمرى محدود باشد; زيرا اين جهان سراى عبور است و تالار بزرگ امتحان. اينجا جاى امتحان شدن است و رفتن به مركز رسيدگى به كارنامه ها و نمره ها و اعلام نتايج . . .
بنابراين مدت و فرصت محدود است و عمرها كوتاه، ليكن استثنا نيز هست. گاه همان حكمت كلى عالم در مواردى اقتضا مى كند كه به كسى ـ يا كسانى ـ عمرى درازتر داده شود، مانند عمر حضرت نوح ـ عليه السلام ـ در پيشينيان و عمر حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ در آخر الزّمان. و هر چه اراده ى الاهى به آن تعلّق گرفت، شدنى است.
غيبت امام دوازدهم و طولانى شدن اين غيبت و امتداد يافتن حيات امام تا به هنگام ظهور و بعد از ظهور . . . اينها همه ـ طبق روايات مُسلّم ـ حقيقت است و مورد اراده ى ازلىِ الاهى است و واقع است و واقعيّت.
طبق حكمتِ الاهى امام دوازدهم مهدى موعود ـ ارواحنا فداه ـ ، بايد از انظار غايب شود و سالهاى سال زنده بماند و رازدارِ جهان و بقاى جهان باشد و پس از گذراندن غيبتى طولانى ظاهر گردد و جهان آكنده از ستم و بيداد را آكنده از عدالت و داد بسازد.
________________________________________
1. سوره ى يس، آيه ى 9.
2. «ابن ابى كبشه» مردى از «خزاعه» بود كه در مورد بت پرستى با قريش مخالفت كرد و نپرستيد و به همين جهت هنگامى كه پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ مردم را به توحيد فرا خواند و بتها را مردود اعلان كرد، آن حضرت را به مرد ياد شده كه از اجداد مادرى پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ نيز بود، تشبيه كردند.
3. مجمع البيان، ج 8، ص 416، ذيل آيه.
4. سوره ى يس، آيه ى 8 و 9; جامع البيان فى تفسير القرآن، ج 22، ص 99.
5. مجمع البيان، ج 6، ص 418.
6. سوره ى اسراء، آيه ى 45.
7. سوره ى طه، آيه ى 96.
8. سوره ى طه، آيه ى 88.
9. سوره ى طه، آيه ى 95 و 96.
10. كمال الدين: 327; بحارالانوار: 51 / 217.
11. كمال الدين: 152; بحارالانوار: 51 / 216.
12. كمال الدين: 136، بحارالانوار، 51 / 215.
13. كفاية الاثر: 15.
14. كمال الدين، 1 / 77.
15. بحارالانوار، 52 / 91.
16. كافى، ج 1، ص 336، بحارالانوار، ج 51، ص 150، معجم احاديث الامام مهدى ـ عليه السلام ـ ، ج 4، ص 138.
17. سوره ى عنكبوت، آيه ى 3 ـ 5.
18. سوره ى بقره، آيه ى 155.
19. غيبت نعمانى، ص 132; اعلام الورى، ص 427; الزام الناصب، ص 18، 175 و 185; ارشاد مفيد، ص 340; منتخب الاثر، ص 440، ينابيع المودّة، ج 3، ص 76; المهدى، ص 197; بشارة الاسلام، ص 176; الامام المهدى، ص 33.
20. اكمال الدين، بحارالانوار، ج 51، ص 224.
21. كشف الغمة، ج 3، ص 311; بحار، ج 51، ص 110; اعلام الورى، ص 401; بشارة الاسلام، ص 53; منتخب الاثر، ص 229; الامام المهدى، ص 79 و 125; الزام الناصب، ص 69.
22. غيبت نعمانى; 320.
23. كمال الدين، 2 / 448.
24. اصول كافى، ج 1، ص 343; بحارالانوار، ج 52، ص 90.
25. اعلام الورى، ص 400، الامام المهدى، ص 80، بشارة الاسلام، ص 52 از امام جواد ـ عليه السلام ـ ; منتخب الاثر، ص 251، از امام محمّد باقر ـ عليه السلام ـ .
26. سوره ى مائده، آيه ى 101.
27. بحارالانوار، ج 52، ص 92 و ج 53، ص 181; كمال الدين: 483; غيبت طوسى: 290.
28. كمال الدين: 641.
29. سوره ى انفال، آيه ى 42.
30. كافى: 8 / 173.
31. سوره ى يوسف: آيه ى 110.
32. غيبت طوسى: 108.
33. احتجاج طبرسى: 2 / 498.
34. غيبت نعمانى، باب دهم، ص 141.
35. كمال الدين، 2 / 481; بحارالانوار، 52 / 91.
36. بحارالانوار، ج 52، ص 152 و 277.
37. احتجاج طبرسى، ج 2، ص 497.
38. بنا بر اصطلاح آنان.
39. كمال الدين: 203.
40. اين كلمات (بر اساس حقايق علم حروف، بويژه آنچه از ائمه ى طاهرين رسيده است) ناگزير بايد اسمائى باشد (و حاكى از ذواتى كه آنان نيز به اعتبارى اسماء اللّه اند)، تا بتواند منشأ افاضه و وجه سَرَيانِ فيض قرار گيرد. اين است كه در روايات ـ از طريق اهل سنّت و شيعه ـ رسيده است، كه آن كلماتى كه آدم صفى فرا گرفت و تلقى كرد، و آنها را واسطه ى فيض ربوبى قرار داد، نامهاى مبارك پنج تن بود.
41. سوره ى بقره (2)، آيه ى 37.
42. سوره ى آل عمران (3)، آيه ى 164.
43. اين مطلب، در نوشته اى ديگر، اينگونه بيان شده است: «همانطور كه فيوضات تكوينى واسطه مى خواهد، فيوضات تشريعى هم واسطه مى خواهد. بشر خودبخود نمى تواند خدا را بشناسد، بايد واسطه اى باشد كه مقرّب تر و شايسته تر و نزديك به نور الاهى باشد، و وجه ربّ باشد. صفات «خدا» هم شناخته نمى شود مگر مظاهرى داشته باشد. و ائمّه ـ عليهم السلام ـ مظاهر صفات الاهى اند».
44. «إنّ مجرّد العقل غير كاف في الهداية إلى الصراط المستقيم».
45. بر فرض بپذيريم كه عقل مى تواند مطالبى را درك كند، و آداب و سلوكى براى زندگى تعيين نمايد، و آنچه او درك مى كند بى نقص است و رساننده ى به سعادت، بر فرض كه چنين چيزى را ـ در كار عظيم هدايت و سعادت فرد و اجتماع ـ بپذيريم، مى دانيم كه اين امكان براى همه ى عقول و همه ى افراد نيست، بلكه شمار اندكى از بزرگان و متفكرين ممكن است چنين استعدادى داشته باشند (آنهم نه در همه ى امور و مسائل و جوانب)، پس باز بايد آنان براى توده هاى بشرى سرمشق قرار گيرند، و دستور دهند، و راهنما تهيه كنند، و كتاب بنويسند، و قانون بگذرانند. در اين صورت، پيروى از كتاب آسمانى و نبى مرسل، اولى است، يا پيروى از تعدادى فيلسوف و متفكّر و قانونگذار بشرى، كه با همه ى كمالاتى كه دارند، داراى هزار گونه نقصند و نارسايىِ تشخيصى و عدم شناخت، و گرفتار تفكرات متناقضند و اميال گوناگون و جهت گيريهاى پراكنده؟
46. كافى: 1/145.
47. يا: مُستفيضهاى مُفيض (فيض گيران فيض بخش)، و مُفيضهاى مُستفيض (فيض بخشان فيضگير).
48. اگر بخوهيم، با اصطلاحات اهل عرفان سخن بگوييم، مى توانيم گفت: «سِرّ ولىِّ مطلق»، واسطه ى «فيض اقدس» است، و «قلب او»، واسطه ى «فيض مقدّس». چنانكه در معرفتى ديگر، مى گوييم: «قالب او»، مربّىِ «صُوَرِ نوعيّه» است. اين بنده، به اين حقايق شناختى، در معرفت آثار ولايت، در منظومه اى به عربى، اشاراتى آورده ام، اينك به سه بيت از آن منظومه:
قالِبُهُ مُصَوِّرُ الأنواعِ وَقَلْبُهُ واسِطَةُ الإبْداعِ قالِبُهُ مُفيضُ أنواعِ الصُّوَر وَقَلْبُهُ سِرُّ نِفاذاتِ القَدَر لَوْلاهُ ما مَعنى نُزولِ الأمرِ في كُلِّ عام في لَياليِ القَدرِ
49. سوره ى اِسراء (17)، آيه ى 111.
50. يعنى كه او، بدون وجود حجّت، نمى توانست وجود داشته باشد. و اين امر، مربوط به تقدير الاهى و تنظيم ازلى است، كه اينچنين است. خداوند خود اينچنين قرار داده و اينچنين خواسته است.
51. اصول كافى، كتاب الحجّة، باب «انّ الارض لا تخلو من حجّة»، حديث 1 ـ 13.
52. نقض، مقدمه، ص 6، چاپ محدث ارموى.
53. بيان الفرقان، ج 5; كفاية الموحدين، ج 3.
54. نهج البلاغه، ص 1158.
55. كمال الدين، ج 1، ص 253; بحارالانوار، ج 52، ص 92.
56. كمال الدين، ج 1، ص 207; بحارالانوار، ج 52، ص 92.
57. الامامة، احمد محمود صبحى، ص 413; رجوع شود به: معجم احاديث الامام المهدى ـ عليه السلام ـ ، ج 3، ص 367.
58. اكمال الدين، ج 2، ص 485; غيبت شيخ طوسى، ص 177; بحارالانوار، ج 52، ص 92.
59. Methuselah.
60. به نقل برناردشا، در كتاب «Back to Methuselah» رجوع شود به كتاب «پانزده گفتار» ـ نگارش استاد مجتبى مينوى.
61. طول عمر كه در قرنهاى اخير مورد قبول برخى نبوده و چون رؤيا تلقى شده است، اكنون ـ از نظر علم اصطلاحىِ خود آقايان نيز ـ تا حدّى تحقّق يافته و به واقع نزديك شده است. مطلبى كه در زير نقل مى شود، در خور تأمّل و دقّت بسيار است: «كيمياى نوين، كه در نتيجه ى تحقيقات مربوط به اتم شكنى پيدايش يافت، با تحقيقاتى كه در باب انرژى اتمى به عمل آمد، از 1940 به بعد، به صورت علمى پر دامنه در آمد. اين علمِ كيمياى جديد پا را فراتر نهاد; دانشمندان عناصر جديدى ساختند، و رؤياى تبدل عناصر تحقّق يافت. رؤياى ديگر، يعنى افزودن طول حيات، نيز با كشف داروها، ويتامينها، هورمونها و آنتى بيوتيكها تا حدّى تحقّق يافته است» ـ دايرة المعارف فارسى، ج 1، ص 609.
62. Hormone.
63. شيخ فلاسفه ى اشراق، اين موضوع را، به صورتى زيبا بيان كرده است: «و علماء چون حكم كنند بر امكان چيزى مر چيزى را، يا به وجوب، يا به امتناع، اعتبار كنند به لزوم آن چيز مر ماهيت را، و اعتماد بر استقراء نكنند. و استقراء آن باشد كه گويند بيشتر را چنانكه ديدم پس بايد كه چنين باشد. و اين ضعيف است، زيرا كه حكم آنچه نديده باشند، بر خلاف آن باشد كه ديده اند. چنانكه كسى حكم كند كه هر جانورى كه در آتش درنگ كند بسوزد، زيرا كه من بيشتر جانوران را چنان ديدم چون اسب . . . و اين درست نيست، كه از جانورانى كه اين كس نديده است سمندر است. و او را آتش نمى سوزاند». الواح عمادى، «مجموعه ى مصنّفات شيخ اشراق»، ج 3، مقدمه، ص 113.
64. حتى درباره ى وضع حاضر نيز بسيارى از اطلاعات از راه نقل به دست مى آيد. اكثريت غالب بشر امروز آنچه را درباره ى ديگر كشورها و مردمان و اشياى جهان و وضع و احوال ديگران مى دانند، از راه نقل مى دانند; نه اينكه خود ديده باشند.
65. حتى كتابهايى ويژه ى احوال آنان نوشته اند، كه ذكر برخى از آن كتابها خواهد آمد.
66. اين كلمه در «قرآن كريم» نيز به كار رفته است: سوره ى فاطر (35)، آيه ى 11.
67. درگذشته ى 276 هجرى قمرى.
68. درگذشته ى 279 هجرى قمرى.
69. درگذشته ى 310 هجرى قمرى.
70. درگذشته ى 333 (يا: 345) هجرى قمرى.
71. درگذشته ى بين 350 ـ 360 هجرى قمرى.
72. درگذشته ى 381 هجرى قمرى.
73. درگذشته ى 460 هجرى قمرى.
74. درگذشته ى 597 هجرى قمرى.
75. درگذشته ى 630 هجرى قمرى.
76. درگذشته ى 732 هجرى قمرى.
77. مؤلف پر كار پر اثر، درگذشته ى 204.
78. «تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام»، تأليف علامه سيّد حسن صدر كاظمينى، ص 238.
79. درگذشته ى 250.
80. چاپ دار احياء الكتب العربية، قاهره (1961)، به تحقيق عبد المُنعم عامر.
81. درگذشته ى 1111 هجرى قمرى.
82. درگذشته ى 1320.
83. درگذشته ى 1371 هجرى قمرى.
84. چاپ نجف (1385).
85. صفحات 161 ـ 214.
86. در اينجا اشاره مى كنيم كه در تواريخ و اطلاعات مربوط به «ايران باستان» نيز، از معمّرين و دراز عمرانى چند ياد شده است، كه با صرف نظر كردن از تفاصيل مى توان، بطور اجمال، وجود مصاديقى از اين پديده را ـ در قوم ايرانى نيز ـ تحقّق يافته دانست.
87. شيعه چه مى گويد، ص 343، چاپ سوم.
88. و همانند او نيز مى دانستند. و اكنون نيز اگر باشند مى دانند.
89. بيان الفرقان، ج 5، ص 11 ـ 12.
90. سوره ى اسراء (17)، آيه ى 85.
91. در اين كتاب نمى خواهيم به نقل شواهدى در اين باره بپردازم. همين اندازه ياد مى كنم كه در همين ايام، در رسانه هاى گروهى اعلام داشتند كه اندازه ى ماههاى زحل كوچكتر از آن در آمده است كه تا كنون معتقد بوده اند. ملاحظه مى كنيد! اين موضوعى است كه در معرض حس است و با تلسكوپ مشاهده مى شود، وقتى اين موضوع چنين باشد، هزاران موضوع ديگر، كه به ميليونها سال پيش مى رسد، و ديگر امور و موضوعاتِ دور از حس و . . . چگونه خواهد بود؟ پس در عين اينكه بايد به اين اطلاعات ارج نهاد، نبايد به آنها مغرور شد، و حكم را كلى گرفت، و سخنِ علم روز را، در همه ى مراحل و مسائل، سخن نهايى دانست. هرگز چنين نيست.
92. فلسفه ى علمى، ج 2، ص 117، چاپ جيبى.
93. فلسفه ى علمى، ج 2، ص 155.
94. فلسفه ى علمى، ج 2، ص 264، در اين باره در كتابهاى تواريخ علوم، در زيستنامه هاى دانشمندان علوم تجربى، و در اقوال آنان در كتابهاى فيزيك و فلسفه، و فلسفه ى علمى، مطالب بسيار مى توان ديد.
95. سخن يكى از رياضيدانان بزرگ فرانسوى، «نگاهى به تاريخ فردا»، دكتر على شريعتى، مجموعه ى آثار، ج 31، ص 277.
96. الاشارات والتنبيهات» (همراه شرح خواجه نصير طوسى و شرح فخر رازى)، جزء 2، ص 143، چاپ مصر (1325 هـ .ق).
97. بزرگان فلسفه، ص 412.
98. فلسفه ى علمى، ج 2، ص 162.
99. آثار الباقية، ص 78 ـ 84، چاپ زاخاو لاپيزيك (1878).
100. يعنى طول عمر، در غير مهدى ـ ارواحنا فداه ـ اتفاق افتاده و مُحَقّق شده است، چون چنين است، استبعاد نمودن طول عمر در مورد مهدى ـ ارواحنا فداه ـ ، جهل محض است.
101. فصول خواجه ى طوسى، ص 38، انتشارات دانشگاه تهران.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

سلام ، برای ارسال سؤال خود و یا صحبت با کارشناس سایت بر روی نام کارشناس کلیک و یا برای ارسال ایمیل به نشانی زیر کلیک کنید[email protected]

تماس با ما
Close and go back to page