نقش یزید در شهادت امام حسین (علیه السلام) و عوامل پشیمانی آن

از نظر تاریخ، خصوصاً تاریخ تشیع، مسلّم است که مسبّب اصلی در شهادت امام حسین (علیه السلام) و یارانش یزید بن معاویه بوده است؛ ولی گاه از طرف علمای اهل سنّت این شبهه القا می شود که یزید در قتل حسین (علیه السلام) و یارانش نقشی نداشت؛ بلکه ابن زیاد و کوفیان بودند که هم به عنوان سبب و هم به عنوان مباشر، دست به این جنایت فجیع زدند و برخورد پایانی یزید با اسیران را در شام، و اظهار نارضایتی او را شاهد گرفته اند که یزید به این مسئله رضایت نداشته و نقش سببی نیز نداشته است؛ خصوصاً وهابیون بیشتر به این شبهه دامن می زنند و می گویند که این جنایات بدون آگاهی و اطلاع یزید بوده است و یا حداقل در قاتل بودن یزید تردید داریم. در این باره می توان به ابن تیمیّه و پیروانش و غزالی در «احیاء العلوم» اشاره کرد که به این شبهه دامن زده اند.[۱]
در ابتداء به دلایل و شواهدی می پردازیم که نقش اصلی و مستقیم یزید را در شهادت حضرت حسین بن علی (علیه السلام) و یارانش اثبات می کند؛ آن گاه عوامل رسوایی و پشیمانی یزید را (به ظاهر) از این ماجرا با توجّه به منابع فریقین بررسی می کنیم.

نقش یزید در قتل امام حسین (علیه السلام)
دلایل و شواهد فراوانی بر این امر وجود دارد که به اهم آنها اشاره می شود:

۱ ـ نامه ای به ابن زیاد
وضع کوفه آشفته بود؛ به گونه ای که شهر در معرض سقوط قرار داشت. در این هنگام یزید به «سرجون نصرانی» ـ که مشاور مَحرم اسرار پدرش معاویه بود ـ مراجعه و با او مشورت کرد.
سرجون به یزید گفت: «اگر هم اکنون پدر تو زنده شود و به تو امری کند، اطاعت می کنی؟» گفت: «آری!» سرجون بی درنگ حکم ولایت و سرپرستی عبید الله بن زیاد را بر کوفه بیرون آورد. مفاد حکم چنین بود. «عبید الله بن زیاد با حفظ سِمَت قبلی که ولایت بصره است به ولایت کوفه نیز منصوب شود.»
معاویه، این حکم را به خط خود نوشته و به سرجون سپرده بود تا در وقت مناسب، آن را به یزید ارائه کند.
یزید نیز ابن زیاد را حاکم کوفه قرار داد و در نامه ای به او نوشت: «... قَدْ بَلَغنِی أنّ اهل الکوفة قد کتبوا إلی الحسین فی القدوم علیهم و أنّه قد خرج من مکّة متوجّهاً نحوَهم و قد بلی به بلدک من بین البُلدان و أیّامُک من بین الایام، فإن قتلته و إلا رجعت إلی نسبک عبید، فاحذر أن یفوتک»[۲]؛
به من خبر رسیده که اهل کوفه به حسین [علیه السلام]، نامه نوشته اند [مبنی بر دعوت و] برای اینکه نزد آنان آید، و او نیز به قصد اجابت دعوت از مکه به سوی آنان [و مردم کوفه] حرکت کرده است و به راستی شهر و (محل حکومت) تو از بین شهرها و ایام تو از بین ایام، به این امتحان مبتلا شده است. اگر او را کشتی (که مقصود حاصل است) وگرنه [اعلام می کنم که تو پدر و مادر درستی نداری و] نسبت را به پدرت عبید برمی گردانم (و نسب سابقت را که ولدالزنا هستی به گوش همگان می رسانم). بترس از اینکه فرصت را از دست دهی [و حسین [علیه السلام]، جان سالم به در برد].[۳]
بلاذری نیز شبیه این نامه را نقل کرده است.[۴] طبرانی هم با سند خود روایت کرده است که یزید در نامه ای به ابن زیاد نوشت: «... اگر حسین را نکشی به نسب سابق خود برخواهی گشت.» از این رو، عبید الله بن زیاد امام حسین (علیه السلام) را به قتل رساند و سر مبارک آن جناب را برای یزید فرستاد. وقتی یزید، سر آن حضرت را دید، آن اشعار معروف کفر آمیز «... ولا وحیٌ نزل» را به زبان جاری کرد.
هیثمی با تصریح به صحّت سند این نامه روایت می کند، ابن عساکر در «تاریخ مدینه دمشق»، ذهبی در «سیر اعلام النبلاء»، ابوالفرج ابن جوزی حنبلی در «الرد علی المتعصّب العنید» و سیوطی در «تاریخ الخلفاء»، همه می نویسند یزید در نامه اش به ابن زیاد دستور داد که امام حسین (علیه السلام) را به قتل برساند.[۵]

۲ ـ نامه ابن عباس به یزید
شاهد دیگر این است که بعد از خروج حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) از مکّه، عبدالله بن زبیر در مکه اعلام خلافت کرد؛ ولی ابن عباس و علویین با او بیعت نکردند. یزید در نامه ای از ابن عباس به سبب بیعت نکردنش تشکر کرد و نوشت: «ابن عباس! تو با بیعت نکردنت رابطه خودت را با من حفظ کردی... و این لطف تو را فراموش نمی کنیم و به زودی محبّت تو را جبران می کنیم... و از تو می خواهم حقیقت را به مردم بگویی و نگذاری که با ابن زبیر بیعت کنند؛ چرا که تو نزد مردم، فردی مورد قبول هستی...».
ابن عباس در جواب او نوشت: «أمّا بعد فقد جاءنی کتابک فأمّا ترکی بیعة ابن الزبیر فو الله ما أرجو بذلک برّک و لا حمدک و لکنّ الله بالّذی انوی علیهم و زعمت أنک لست بناس بری فاحبس ایّها الانسان! برّک عنّی فانّی حابس عنک برّی. و سألت أن احبب الناس الیک... کیف؟ و قد قتلت حسیناً و فتیان عبد المطلب مصابیح الهدی و نجوم الاعلام ... فما انسی من الأشیاء فلست بناس اطّرادک حسینا من حرم رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) إلی حرم الله و شبیرک الخیول إلیه. فمازلت بذلک حتی امتحنته إلی العراق فخرج خائفاً یترقب فنزلت به خیلک عداوة منک لله و لرسوله و لأهل بیته الذین أذهب إلیه عنهم الرجس و طهّرهم تطهیراً فاغتنمتم قلّة أنصاره و استئصال أهل بیته و تعاونتم علیه کأنّکم قتلتم أهل بیت من الشرک و الکفر...؛ و قد قتلت ولد أبی و سیفک یقطر من دمی و أنت أحد ثاری...»[۶]؛
امّا بعد نامه ات به من رسید (ای یزید!) اینکه من با ابن زبیر بیعت نکردم، به خدا سوگند به جهت محبت به تو و انتظار ستایش تو نبوده و خداوند از نیّت من آگاه است و گمان برده ای که نیکی به من را فراموش نمی کنی. پس ای انسان، دست نگه دار (و به من خوبی نکن)؛ چرا که من به تو نیکی نکرده ام و از من خواسته ای که مردم را به سوی تو دعوت [و از تو حمایت کنم] چگونه این کار را انجام دهم و حال آنکه، تو حسین (علیه السلام) و فرزندان خاندان عبدالمطلب را که چراغ های هدایت و ستارگان دانش بودند به قتل رساندی (و همه
در عراق به دستور تو به قتل رسیدند). پس اگر همه چیز را فراموش کنم این را فراموش نمی کنم که حسین (علیه السلام) را تحت تعقیب قرار دادی تا آن بزرگوار، از حرم رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) خارج شد و به مکّه پناه برد. این کار ادامه یافت تا آنجا که مجبورش کردی با خوف و نگرانی به سوی عراق خارج شود. سربازان تو در آنجا به جهت دشمنی با رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت او (علیهم السلام) آنهایی که خداوند، پلیدی را از آنان دور ساخته و پاکیزه شان نموده است از فرصت کمی یاران و تنگناهی اهل بیت استفاده کردید و همدیگر را یاری دادید، همانند کشتار اهل شرک و کفر، آنان را به قتل رساندید. و (ای یزید از من توقع محبت داری) در حالی که فرزند پدرم را کشتی و از شمشیر تو خون [خاندان] من می چکد و در حالی که تو یکی از کسانی هستی که باید از او انتقام بگیرم.»
در این سخنان به صراحت بیان شده که یزید، قاتل اصلی حضرت امام حسین (علیه السلام) و یارانش بوده است.

۳ ـ اقرار ابن زیاد
خود ابن زیاد به صراحت گفت که قتل امام حسین (علیه السلام) به دستور یزید بوده است: «وَ أمّا قتلی الحسین، فإنّه أشار إلیٌ یزید بقتله أو قتلی فاخترت قتله؛[۷]
اما کشتن حسین به دست من، برای اشاره یزید بود که به من دستور داد [و مرا مخیر گذاشت بین] به کشتن او (حسین) و یا کشته شدن خودم. پس من قتل حسین (علیه السلام) را برگزیدم.»

۴ ـ سخنان معاویة بن یزید
وقتی یزید از دنیا رفت، معاویة بن یزید که در توصیف او می گویند: جوان صالحی بود، در نخستین سخنرانی خود به غصب خلافت به دست جد و پدرش و همین طور قاتل حسین (علیه السلام) بودن پدرش اعتراف کرد و گفت: «إنّ هذه الخلافة حبل الله و أن جدّی معاویة نازع الأمر أهل هو من هو أحقّ به منه علی بن ابی طالب، و رکبت بکم ما تعلمون... ثمّ قلّد أبی الأمر و کان غیر أهل له و نازع ابن بنت رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم)»؛ براستی خلافت ریسمانی الهی است و جدّم معاویه، آن را به ناحق از علی بن ابی طالب که سزاوار آن بود گرفت و به منازعه با او پرداخت و آنچه را نسبت به شما انجام داد که می دانید... سپس پدرم امر (خلافت) را به گردن انداخت؛ در حالی که اهلیت تصدّی خلافت را نداشت و با فرزند رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به دشمنی پرداخت.»
او در حالی که گریه می کرد، افزود: «إنّ من أعظم الامور علینا علمنا بسوء مصرعه و بئس منقلبه و قد قتل عترة رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و أباح الخمر و خرّب الکعبة .... فشأنکم أمرکم. والله لئن کانت الدنیا خیرا... و لکن کانت شرّاً فکفی ذُریة أبی سفیان ما أصابوا منها»[۸]؛
از بزرگترین امور (و مصائب) بر ما این است که می دانیم جایگاه بد و محل رجوع بدی (در جهنم) در انتظار اوست و او عترت پیامبر را کشت و خمر را مباح و کعبه را تخریب کرد. پس خودتان می دانید و حکومت (من به شما کاری ندارم) اگر دنیا خیر بود... و اگر شر است فرزندان ابو سفیان را آنچه بدان رسیده اند کافی است.
در کلمات معاویه بن یزید به صراحت پدرش یزید را قاتل امام حسین (علیه السلام) و یارانش شمرده شده است.

۵ ـ فرستادن سرها نزد یزید
شاهد دیگر این است که ابن زیاد پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) و یارانش سرها را با سرعت، نزد یزید فرستاد.
بلاذری در این باره می نویسد: «نصب ابن زیاد رأس الحسین بالکوفة و جعل بدار به فیها، ثم دعا زحر بن قیس[۹] الجعفی فسرّح معه برأس الحسین و رؤوس أصحابه و أهل بیته إلی یزید بن معاویة»[۱۰]؛
ابن زیاد سر [مبارک] حسین (علیه السلام) را در کوفه نصب کرد و در آن دور گرداند. سپس زحر بن قیس را خواست و سر حسین (علیه السلام) و سرهای اصحاب او را همراه با اهل بیتش توسط او به سوی (شام نزد) یزید بن معاویه فرستاد.
ابن کثیر از شاگردان ابن تیمیه ـ که سعی دارند مسایل مربوط به اهل بیت (علیه السلام) را بپوشانند ـ در
این باره می گوید: «ثمّ امر ابن زیاد برأس الحسین فنصب بالکوفه و طیف به فی ازقٌتها ثم سیّره مع زحر بن قیس... فخرجوا حتی قدموا بالرؤوس کلها علی یزید بن معاویة»[۱۱]؛
ابن زیاد امر کرد سر [مبارک] امام حسین (علیه السلام) را در کوفه نصب کردند و در کوچه های آن دور کرداندند. سپس به همراه زحر بن قیس با سایر سرهای اصحاب به سوی یزید فرستادند و آنها از کوفه خارج شدند و همراه تمام سرها بر یزید بن معاویه وارد شدند.
فرستادن سرها و اسرا از دو جهت مؤید است که یزید به این قتل راضی بوده و فرمان داده است: یکی از این جهت که اگر یزید فرمان نداده بود و راضی نبود ابن زیاد جرأت نمی کرد یک چنین جنایاتی انجام دهد و سرها و اسیران را با وضع زننده ای به شام بفرستد. جهت دوم این است که شواهدی در منابع اهل سنّت وجود دارد که خود یزید دستور داد سر حسین (علیه السلام) و اسیران را نزد او بفرستید.
طبری می نویسد: «از جانب یزید نامه ای رسید که اسیران را به سوی او بفرستند؛ از این رو عبید الله بن زیاد مخفر بن ثعلبه و شمر بن ذی الجوشن را
همراه زنان و کودکان و سر حسین به سوی امیر المؤمنین (یزید بن معاویه) فرستاد. آنان نیز از کوفه به سمت شام حرکت کردند. وقتی یزید نگاهش به سر امام حسین (علیه السلام)
افتاد، این شعر را خواند:

یفلّقن هاماً من رجالٍ اعزّهٍ
علینا و هم کانوا اعق و اظلما[۱۲]

سرهایی از (بزرگان) و عزیزان بر ما جدا شدند که آنان نافرمان (و از امر ما سرپیچی کردند) و ستم پیشه بودند.

ابن سعد می نویسد: «قدم رسول من قبل یزید بن معاویة یأمر عبید الله ان یرسل الیه بثقل(براس) الحسین و من بقی من ولده و اهل بیته و نسائه؛ فرستاده ای از جانب یزید به عبید الله امر کرد که سر [مبارک] حسین (علیه السلام) و خانواده ای را که از او باقی مانده اند به سوی یزید بن معاویه بفرستد.»
و همین طور تاریخ نگاران از جمله طبری نوشته اند که وقتی سر مطهر امام حسین (علیه السلام) همراه
اسیران اهل بیت (علیهم السلام) به شام فرستاده شد، ابتدا خیلی خوشحال شد و از ابن زیادی که محبتی به او نداشت، بسیار راضی و خوشنود شد؛ ولی مدّت کمی نگذشت که از این قتل پشیمان شد.[۱۳]
یزید در ابتدا به اندازه ای خوشحال شد که حقوق ابن زیاد را افزایش داد! ابن اثیر در این باره می نویسد: «وقتی سر [مبارک] امام حسین (علیه السلام) را نزد یزید آوردند، مقام و جایگاه ابن زیاد به حدّی نزد او نیکو شد که از روی خوشحالی، حقوق ابن زیاد را افزود و پاداشی به وی داد.»

عوامل رسوایی و پشیمانی یزید
اکنون باید دید که چرا یزید با اینکه دستور شهادت امام حسین (علیه السلام) و یاران او را داد و از شهادت وی و اسارت اهل بیتش به شدّت خوشحال شد و از آن استقبال، و ابن زیاد را تشویق و ترغیب کرد، چرا بعدها اظهار پشیمانی کرد؟
چه عاملی زمینه رسوایی و پشیمانی یزید را فراهم کرد؟ در این بخش به این مسئله می پردازیم و عوامل آن را بررسی می کنیم.

۱. بردن اهل و عیال
بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب
ور نه این بی حرمتی را کی روا دارد حسین (علیه السلام) [۱۴]

بسیاری از عقلای زمان همچون محمد حنفیّه، عبد الله بن عباس و ... با بردن اهل بیت همراه حسین (علیه السلام) مخالفت می کردند و به ظاهر، حق با آنها می نمود؛ ولی امام حسین (علیه السلام) بر این مسئله اصرار داشت که حتماً باید اهل و عیال را همراه خود ببرد؛ از این رو در پاسخ این مسئله که چرا اهل و عیال را می بری، فرمود: «ما أری إلا الخروج بالأهل و الولد»[۱۵]؛
من راهی جز خروج با اهل و فرزندانم در پیش رو ندارم.

در جای دیگر فرمود: «إنّ الله قد شاء أن یراهنّ سبایا»[۱۶]؛
به راستی خداوند خواسته است آنها را اسیر ببیند. سرّ اصرار امام حسین (علیه السلام) بر این امر بعدها روشن شد؛ زیرا اسارت اهل بیت در رسوایی یزید، نقش مهم و اساسی بازی کرد.
شاید اگر اسرا نبودند به نوعی قضیه کربلا فراموش می شد، در واقع بردن اهل بیت (علیهم السلام) یکی از نقشه های الهی و سرّ غیبی بود تا یزیدیان رسوا و داستان کربلا ماندگار شود. هر چند یزید، خود به اسارت خاندان امام حسین (علیه السلام) و فرستادن آنها به شام دستور داد، ولی همین اسارت اهل بیت (علیهم السلام) از عمده ترین عوامل رسوایی یزید شد.
در واقع می توان گفت همراه کردن اهل بیت برای اهداف ذیل انجام گرفت:
۱. مظلوم و غریب بودن اهل بیت (علیهم السلام) در شهر پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم)؛
۲. جلوگیری از برنامه ایزایی امویان علیه اهل بیت (علیهم السلام) با هدف تحت فشار گذاشتن امام؛
۳. ارائه اهل بیت (علیهم السلام) به عنوان الگوهای تربیتی ـ حماسی حسینی در تمام مراحل قیام به جهانیان؛
۴. ارائه الگو به جامعه آن روز مبنی بر لزوم سهیم بودن تمام اعضای خانواده در قیام؛
۵. رعایت اعتدال بین خود و دعوت گران و یاران، و خانواده های آنها؛
۶. معرفی الگوی عملی و دینی و مقاومت و حفظ مسایل شرعی به جامعه بشری؛
۷. نقش آفرینی تک تک افراد خانواده در هر مرحله سنّی.
۸. مجموع این اهداف باعث شد که با رفتن اهل بیت (علیهم السلام) در شهرهای مخلتف، زمینه پیام رسانی عاشورا و بیداری مردم و در نتیجه، رسوایی یزید و پیروان او فراهم شود تا آنجا که یزید مجبور شد از این جریان، اظهار پشیمانی کند و مسئولیت آن را به عهده ابن زیاد بیندازد.[۱۷]
۹. در واقع یزید با بردن اهل بیت (علیهم السلام) به سوی شهرها، خصوصاً شام، زمینه رسوایی خود را فراهم کرد؛ چنان که فرعون با گرفتن کودک نیل یعنی موسی از آب، عامل نابودی خویش را در کاخ خود پرورش داد.

۲. قرآن خواندن سر مبارک
یزیدیان، اهلی بیت را به عنوان خارجی معرّفی کرده بودند و به این دلیل در شهرهای مختلف به آنها اهانت می شد؛ ولی به اعجاز الهی، سر بریده امام حسین (علیه السلام) در جای جای مسیر راه کوفه تا شام، قرآن تلاوت کرد و به این وسیله، نقشه تبلیغی آنها را خنثی و زمینه رسوایی و پشیمانی یزیدیان را فراهم ساخت.

شوریده سری که شرح ایمان می کرد
هفتاد و دو فصل سرخ عنوان می کرد

با نای بریده نیز بر سر نی
تفسیر خجسته ای ز قرآن می کرد

در کوفه
زید بن ارقم می گوید: وقتی سر مبارک امام حسین (علیه السلام) را از مقابل منزل ما عبور دادند در حالی که بالای نیزه بود، با کمال حیرت دیدم که امام حسین (علیه السلام) این آیه را تلاوت کرد:
«اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً»[۱۸]؛
آیا گمان می کنی که اصحاب کهف و رقیم از آیات و نشانه های عجیب ما بودند؟! به خدا سوگند! موی بدنم راست شد و بر خود لرزیدم. در آن حال گفتم ای فرزند رسول خدا! تلاوت قرآن تو در بالای نیزه از اصحاب کهف و رقیم خیلی شگفت انگیزتر و عجیب تر است.»[۱۹]
در روایت دیگر آماده است: «لمّا صلبوا رأسه علی الشجر سمع منه «وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُون»[۲۰]
و سمع ایضاً صوته بدمشق یقول: «لا قُوٌة الا بالله» و سمع ایضاً یقرأ «ام حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً»[۲۱] فقال زید بن ارقم: أمرک أعجب یا ابن رسول الله»[۲۲]؛
هنگامی که سر حسین را بر چوبه دار یا درختی زدند این صدا از سر شنیده شد: «و آنها که ستم کردند به زودی می دانند بازگشتشان به کجاست!» و در دمشق شنیده که می فرمود:
«قدرت و یاری جز از طرف خدا نیست.» و شنیده شد که می خواند: «براستی (داستان) اصحاب کهف و رقیم از نشانه های عجیب ما بودند.» زید بن ارقم گفت: ای پسر رسول خدا! امر تو (و قرائت قرآن از سر بریده) عجیب تر است.»

در شام
ابن عساکر که خود از اهل شام است، می گوید: «سه روز سر مطهر امام حسین (علیه السلام) را در شهر شام بر محلّی نصب کردند و از آن سر مطهّر، آیه شریفه شنیده می شد «اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً»[۲۳]؛ آیا گمان بردی که اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟![۲۴]
منهال بن عمرو می گوید: «أنا والله رأیت رأس الحسین حین حمل و أنا بدمشق و بین یدیه رجل یقرأ الکهف حتی بلغ قوله «اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً»؛ فانطلق الله الرأس بلسان
ذرب ذرلق فقال: اعجب من اصحاب الکهف قتلی و حملی»[۲۵]؛
به خدا سوگند! سر حسین را بر نیزه در دمشق دیدم، در حالی که مردی در پیش او سوره کهف را می خواند تا به آیه ام حسبت ... رسید. ناگهان خداوند سر بریده را به زبان آورد که با زبان روان و سریع فرمود که قتل من و به نیزه زدن سرم عجیب تر از اصحاب کهف است.»
هر چند مردم شام در جهالت عجیبی به سر می بردند؛ ولی به این اندازه می فهمیدند که این چگونه خارجی است که برای مردم قرآن می خواند؟ این حادثه کم کم عامل بیداری و آگاهی مردم شام شد و زمینه رسوایی و پشیمانی یزید را در کنار عوامل دیگر فراهم کرد.

۳. خطبه و سخنان امام سجاد (علیه السلام)
یکی دیگر از عوامل رسوایی یزدی و پشیمان شدن یزید، خطبه غرای امام سجاد (علیه السلام) در مسجد دمشق بود. یزید که سر مست غرور و پیروزی خود بود با دعوت سفرای کشورهای خارجی و فراهم کردن بزم شراب خواری خواست لذت پیروزی خویش را دو چندان کند؛ ولی خطبه حضرت سجاد (علیه السلام) تمام نقشه های او را بر آب کرد و پیروزی را در کام او تلخ ساخت و وی را نزد خاص و عام رسوا کرد.
اکنون به نمونه از بازتاب های این سخنرانی اشاره می کنیم:

یک: یکی از علمای بزرگ یهود
که در مجلس یزید حضور داشت، از یزید پرسید: «این نوجوان کیست؟» یزید گفت: «علی بن الحسین [علیهما السلام] است.» پرسید: «حسین کیست؟» یزید گفت: «فرزند علی بن ابی طالب [علیه السلام] است.» پرسید: «مادر او کیست؟» یزید گفت: «دختر محمّد [صلوات الله علیهما]» یهودی گفت: «سبحان الله!! این فرزند دختر پیامبر شماست که او را کشته اید؟! شما چه جانشین بدی برای فرزندان رسول خدا بودید؟! به خدا سوگند که اگر پیامبر ما موسی بن عمران [علیه السلام] در میان ما فرزندی می گذاشت، ما گمان می کردیم که او را تا سرحدّ پرستش باید احترام کنیم، و شما دیروز پیامبرتان از دنیا رفت و امروز بر فرزند او شوریده و او را از دم شمشیر گذراندید؟! وای بر شما امّت!!»
یزید به خشم آمد و فرمان داد او را بزنند. آن عالم برخاست و فریاد زد: «اگر می خواهید مرا بکشید، باکی
ندارم! من در تورات یافته ام کسی که فرزند پیامبر را می کشد او همیشه ملعون خواهد بود و جایگاه او در آتش جهنّم است.»[۲۶]

دو: همسر یزید
هند دختر عبد الله
بن عامر همسر یزید چون شنید که یزید سر امام حسین (علیه السلام) را بر سر در خانه اش آویخته است، پرده ای که یزید را از حرمسرای او جدا می کرد درید و بدون روسری به سوی یزید دوید؛ در حالی که در مجلس عمومی نشسته بود و فریاد زد: «ای یزید! سر فرزند فاطمه دختر رسول خدا [صلوات الله علیهما] بر سر در خانه من آویخته شود؟» یزید از جای خود برخاست و او را پوشاند و گفت: «آری برای حسین ناله کن! و بر فرزند فاطمه دختر پیامبر اشک بریز! که همه قبیله قریش بر او گریه می کنند! عبید الله بن زیاد در
کشتن او شتاب کرد که خدا او را بکشد.»[۲۷]

سخنان حضرت سجاد (علیه السلام)
سخنان آن حضرت، نقش مهمّی در روشنگری مردم و رسوایی یزید داشت. وقتی اسیران را وارد مجلس یزید کرد، که حضرت سجاد (علیه السلام) در زنجیر بود و یزید، مستانه شعر می خواند. آن گاه امام سجاد (علیه السلام) این آیه را تلاوت کرد: «مَا اَصَابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الاَرْضِ وَلَا فِی اَنْفُسِکُمْ اِلَّا فِی کِتَابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرَاًهَا»[۲۸]؛
هیچ مصیبتی (ناخواسته) در زمین و نه در وجود شما روی نمی دهد، مگر اینکه قبل از آنکه زمین را بیافرینیم در لوح محفوظ ثبت است.
این مسئله بر یزید گران آمد که حضرت سجاد (علیه السلام) به آیه تمثل کند؛ ولی یزید به شعر، پس یزید این آیه را خواند: «وَمَا اَصَابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ اَیْدِیکُمْ وَیَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ»[۲۹]؛ هر مصیبتی به شما رسد به سبب اعمالی است که انجام داده اید، و بسیاری را عفو می کند.[۳۰]
حضرت فرمود: «ای پسر معاویه و هند! نبوت و پیشوایی، همیشه در اختیار پدران و نیاکان من بوده قبل از آن که تو زاده شوی، در جنگ بدر و اُحُد پرچم رسول خدا در دست علی (علیه السلام) بود و پرچم کافران در دست پدر و جدّ تو بود.» .
همچنین حضرت سجاد (علیه السلام) در جواب مرد شامی که گفت: خدای را سپاس که شما را از بین برد و فتنه را نابود کرد، فرمود: «أقرأت القرآن؟»؛ آیا قرآن خوانده ای؟ گفت: «آری.» فرمود: «این آیه را خوانده ای «قُلْ لاَ اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی»[۳۱]
«بگو از شما مزد و اجری جز دوستی نزدیکانم (اهل بیتم) در برابر رسالتم نمی خواهم.» گفت: «شما مصداق این آیه هستید؟» فرمود: «آری.»[۳۲] آن مرد بعد از شنیدن این سخنان، پشیمان شد.

سخنان حضرت با منهال
منهال بن عمرو صائبی، آن حضرت را در بازار دمشق دید، پرسید: «ای فرزند رسول خدا! ایّام را چگونه
سپری می کنی؟» حضرت فرمود: «اَمسینا کبنی اسرائیل فی آل فرعون، یذبّحون أبناءهم و یستحیون نساءهم، یا منهال! امست العرب تفتخر علی العجم لان محمد (ص) منهم و امست قریش تفخر علی سائر العرب بانّ محمداً منها، و امسینا اهل بیت محمد و نحن مبغوضون مظلومون مقهورون مقتلون منبتورون مطرودون، فانّا لِلّه و انّا الیه راجعون علی اسینا فیه»[۳۳]؛
ای منهال! روزگار ما همانند بنی اسرائیل نزد آل فرعون سپری می شود؛ فرزندان ما را کشتند و بانوان ما را زنده گذاردند (و اسیر کردند) ای منهال! افتخار عرب بر غیر عرب، آن است که محمد رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرب است و فخر قریش بر دیگر عربها به وجود پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) است و ما (نیز) اهل بیت محمدیم؛ در حالی که ما مورد بغض، ظلم، قهر، قتل، خواری و طرد قرار گرفتیم. و انّا لله... [و کلمه استرجاع را باید جاری کرد] بر آنچه در این ایام بر ما سپری می شود ای منهال.[۳۴]

۴. سخنرانی حضرت زینب (علیه السلام)
دین حق در انزوا می ماند اگر زینب نبود *** پرچم ناحق به پا می ماند اگر زینب نبود
برد پیغام حسین از کربلا تا شام شوم *** کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود
از گلستان حسینی از هجوم زاغها *** صد چمن گل زیر پا می ماند اگر زینب نبود
با نوایش نینوا را زنده و جاوید کرد *** نینوا هم بی نوا می ماند اگر زینب نبود
گر چه تاریخ از صدای کربلا بیدار شد *** کربلا هم بی صدا می ماند اگر زینب نبود
زینت اشعار سائل نام نیک زینب است *** شعر او بی محتوا می ماند اگر زینب نبود[۳۵]

خطبه غرٌای حضرت زینب (سلام الله علیها) در کوفه، آن چنان مردم را منقلب و یزیدیان را رسوا کرد که تا چند لحظه دیگر ادامه می یافت مردم علیه ابن زیاد قیام می کردند. این گزارشی است که مأموران اطلاعات ابن زیاد داده اند.
راوی گوید: بعد از خطبه حضرت زینب (سلام الله علیها) مردم کوفه را دیدم که حیرت زده دستان خود را به
دندان می گزند. پیرمرد سالخورده ای چنان می گریست که محاسن سفیدش از اشک تر شده بود و دست به آسمان برداشته بود و می گفت: «پدر و مادرم فدای شما باد...»[۳۶]
مجموع این امور باعث شد که یزید از داستان کربلا به ظاهر اظهار ندامت کند و تقصیر را به گردن ابن زیاد و امثال آن بیندازد، با اینکه بعد از قضیه عاشورا ابن زیاد وقتی به شام آمد یزید، مال فراوان به او بخشید و وی را نزد خود نشانید و به حرمسرای خود برد و با هم شراب خوردند. وی در حال مستی، این اشعار را می
خواند:
اسقنی شربة تروی مشاشی ***** ثم مل فاسق مثلها ابن زیاد
صاحب السرّ و الامانة عندی ***** و لشدید مغنمی و جهادی
قاتل الخارجی اعنی حسیناً ***** و مبید الاعداء و الاضداد

به من شراب بنوشان تا درونم را سیراب کند. آن گاه روی گردان و مانند آن به ابن زیاد بنوشان ، ابن زیادی که صاحب اسرار و امانت من است، برای این که پیروزی و جهادم کامل شود. کشنده مرد خارجی یعنی حسین [علیه السلام] و نابود کننده دشمنان و مخالفان من.
ولی عوامل پیش گفته، یزید را وادار کرد که برعکس حالت مستی خویش اظهار پشیمانی کند و لعن و نفرین نثار ابن زیاد کند. اکنون به نمونه هایی در این باره توجه شود::
۱. طبری می نویسد: «فسرّ بقتلهم أوّلاً و حسنت بذلک منزلة عبید الله عنده ثمّ لم یثبت إلاّ قلیلاً حتی ندم علی قتل الحسین»؛ در مرحله اول، یزید از کشته شدن حسین [علیه السلام] و یارانش خوشحال شد و منزلت و مقام عبید الله نزد او بالا رفت؛ ولی مدّت کمی نگذشت که از قتل حسین [علیه السلام] پشیمان شد و آه و نفرین را متوجه ابن زیاد کرد: «لعن الله ابن مرجانة فبغّضنی إلی المسلمین و زرع لی فی قلوبهم العداوة فبغضنی البَرّ و الفاجر بما استعظم الناس من قتلی حسیناً»ُ[۳۸؛
خدا لعنت کند فرزند مرجانه (ابن زیاد) را که من را نزد مسلمانان مبغوض کرد و دشمنی با من را در دلهای آنها کاشت تا آنجا که نیک و بد، من را به علت بزرگ شمردن (گناه) قتل حسین [علیه السلام] مبغوض (و دشمن) می دارند.

۲. سیوطی می نویسد: «فسرّ بقتلهم اوّلاً ثمّ ندمّ لمّا مقته المسلمون علی ذلک و ابغضه الناس و حقّ لهم أن یبغضوه»[۳۹]؛
اوّلاً (یزید) با کشتن حسین [علیه السلام] و یارانش خوشحال شد، ولی وقتی مسلمانان به سبب این قتل با او بد شدند و از وی نفرت پیدا کردند پشیمان شد، البته حق مسلمانان بود که به دلیل این جنایت بزرگ او را مبغوض و منفور بدانند.»

۳. فرهاد میرزا می نویسد: «چون سر امام حسین (علیه السلام) را به شام آوردند نخست یزید شاد شد و از کار ابن زیاد اظهار خشنودی کرد و برای وی جوایز و هدایایی فرستاد. اندکی که از ماجرا گذشت. نفرت و خشم مردم را از این عمل زشت احساس کرد و دید که مردم به او دشنام می دهند؛ در نتیجه از کرده و گفته خود پشیمان شد و می گفت: «خداوند پسر مرجانه را لعنت کند که کار را آن چنان بر حسین [علیه السلام] سخت گرفت که راه مرگ را آسان تر شمرد و شهید شد.»[۴۰]
و می گفت: «مگر در میانه من و ابن زیاد چه بود که مرا چنین مورد خشم مردم قرار داد و تخم دشمنی مرا در دل نیکوکار و بزهکار کاشت؟!»

از نمونه های فوق، این نکات به دست می آید:
۱. یزید به قتل حسین و یاران او کاملاً راضی بوده است؛ از این رو به ابن زیاد جوایز فراوان داد و وی را تشویق کرد.
۲. عواملی در کار بود که مردم را آگاه کرد و نفرت یزید و یزیدیان را در قلب آنان کاشت.
۳. یزید بعد از این تحول، اظهار پشیمانی کرد، آن هم نه واقعاً و از ته دل بلکه در واقع، اظهار ندامت، جنبه سیاسی داشت؛ یعنی تلاش کرد جلو نفرت مردم و رسوایی خود را بگیرد.

پی نوشت ها:
[۱]. ر.ک: ناگفته هایی از حقایق عاشورا، سید علی حسینی میلانی، نشر حقایق اسلامی، ۱۴۲۸ ق، جاپ دوم، ص ۱۳۳ و ۱۳۴.
[۲]. شرح منهاج الکلامة فی الامامة، سید علی میلانی، مؤسسة دار الهجرة، قم، ۱۴۱۸ ق، چاپ اول، ج ۱، ص ۴۹۳.
[۳]. تاریخ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، شریف رضی، ۱۴۱۴ ق. چاپ اول، ج ۲، ص ۲۴۱.
[۴]. انساب الاشراف، احمد بلاذری، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، ج ۳، ص ۱۶۰.
[۵]. المعجم الکبیر، ابو القاسم طبرانی، مکتبة ابن تیمیّه، مصر، ۱۴۰۴ ق، ج ۳، ص ۱۱۵ و ص ۱۱۶، حدیث ۲۸۴۶.
[۶]. تاریخ یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۲۴۷، ۲۴۹؛ الکامل فی التاریخ، علی بن محمد بن
اثیر جزری، دار صادر، بیروت، ۱۳۸۵ ق، ج ۴، ص ۱۲۷ و ۱۲۸.
[۷]. الکامل فی التاریخ، همان، ج ۴، ص ۱۴۰.
[۸]. الصواعق المحرقه، احمد بن حجر هیثمی مکّی، تحقیق عبد الرحمان ترکی، مؤسسه الرساله بیروت، ۱۴۱۷ ق، چاپ یکم، ص.؟
[۹]. ابن زحر همان است که طبق غلط مشهور زجر بن قیس یاد می شود.
[۱۰]. انساب الاشراف، همان، ص ۲۱۷، ح ۲۱۴.
[۱۱]. البدایة والنهایة، ابن کثیر، مکتبة المعارف، بیروت، ۱۴۰۵ ق، چاپ ششم، ج ۸، ص ۱۹۱.
[۱۲]. تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، مؤسسه اعلمی، بیروت، ۱۴۰۳ ق، چاپ چهارم، ج ۵، ص ۴۶۳.
[۱۳]. تاریخ طبری، همان، ج ۵، ص ۵۰۶.
[۱۴]. شهریار.
[۱۵]. الاخبار الطوال، احمد بن داوود دینوری، مکتبة حیدریّة، ۱۳۷۹ ق، چ دوم، ص ۲۴۴.
[۱۶]. الکامل فی التاریخ، همان، ج ۴، ص ۴۰.
[۱۷]. جریان پشیمانی یزید و متهم کردن ابن زیاد در پایان بیان می شود.
[۱۸]. کهف / ۹.
[۱۹]. ارشاد مفید، نشر کنگره مفید، ۱۴۱۳ ق، ج ۲، ص ۱۱۶؛ بحار الانوار، محمد باقر مجلسی، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۴ ق، ج ۴۵، ص ۱۲۱.
[۲۰]. شعراء / ۲۲۷.
[۲۱]. کهف / ۹.
[۲۲]. بحار الانوار، همان، ج ۴۵، ص ۳۰۴ باب ۴۶.
[۲۳]. کهف / ۹.
[۲۴]. مختصر تاریخ مدینه دمشق، ابن منظور محمد بن مکرم، دار الفکر، ۱۴۰۴ ق، ج ۲۵، ص ۲۷۴.
[۲۵]. بحار الانوار، همان، ج ۴۵، ص ۱۸۸، باب ۳۹، ح ۳۲.
[۲۶]. حیاة الامام الحسین، باقر شریف القرشی، دار الکتب العلمیة، قم، ج ۳، ص ۳۹۵.
[۲۷]. بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۱۴۲.
[۲۸]. حدید / ۲۲.
[۲۹]. شوری / ۳۰.
[۳۰]. مختصر تاریخ دمشق، همان، ج ۲۰، ص ۳۵۳ و ارشاد مفید، ج ۲، ص ۱۲۰.
[۳۱]. شوری / ۲۳.
[۳۲]. تفسیر طبری، ج ۲۵، ص ۱۶؛ بحر المحیط، ج ۷، ص ۵۱۶ و الدر المنثور، ج ۶، ص ۶.
[۳۳].
[۳۴]. الفتوح، ابن اعثم، دار الندوه، بیروت، ج ۵، ص ۱۵۵ و ۱۵۶.
[۳۵]. شاه رجبیان.
[۳۶]. الاحتجاج، طبرسی، انتشارات اسوه، قم، ج ۲، ص ۱۰۹.
[۳۷]. تذکره الخواص، سبط بن الجوزی، مؤسسه آل البیت، ص ۱۴۶.
[۳۸]. تاریخ طبری، همان، ج ۵، ص ۲۵۵.
[۳۹]. تاریخ الخلفاء، همان، ص ۲۰۸.
[۴۰]. قمقام زخّار، فرهاد میرزا، انتشارات اسلامیة، تهران، ص ۵۷۷.

منبع : پرسمان

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید