مصائب حضرت زینب (سلام الله علیها)

(زمان خواندن: 7 - 13 دقیقه)

هنگامى كه زينب (سلام الله علیها) برادرش حسين (علیه السلام) را ديد كه تنها از كنار نهر علقمه باز مى گردد، با خواهران ديگر با صداى جانسوز فرياد مى زدند:
(وا اخاه ! وا عباساه ! وا قله ناصراه ! واضيعتاه ! من بعدك)؛ واى برادرم ، واى عباس ، واى از كمى ياور و مصايب جانكاه ، واى از ديدن جاى خالى تو!(1)
زينب (سلام الله علیها) به امام حسين (علیه السلام) عرض كرد: چرا برادرم عباس را با خود نياوردى ؟
امام (علیه السلام) در پاسخ فرمود: خواهرم ! هر چه خواستم بدن برادرم را بياورم ، ديدم به قدر اعضاى بدنش بر اثر زخم ها از همديگر گسيخته كه نتوانستم ، آن را حركت دهم.
زينب (سلام الله علیها) گفتار فوق را به زبان مى آورد و مى گريست ، از جمله گفت : آه ! از كمى ياور و فقدان برادر!
امام حسين (علیه السلام) فرمود: آرى ، آه از فقدان برادر و شكستن كمر!.(2)

تسلای دل خانم رباب
صداى جانسوزى ، زينب كبرى (سلام الله علیها) را از خاطرات خوش خويش ‍ جدا مى سازد. خدايا! اين صداى ناله كيست ؟ آرى ، مى شنود صداى دلگرفته اى را كه مى خواند: اصغرم ! كودكم !
با عجله راهى خيمه نيمه سوخته مى گردد و پرده خيمه را بالا مى زند كه ناگهان رباب را مى بيند كه زانوان خويش در بغل گرفته و گريه مى كند.
با متانت خاص خود مى فرمايد: همسر برادرم ! چه شده ؟ مگر قرارمان بر سكوت نبود؟!
رباب به گريه خويش با خواهر همسرش تكلم مى كند: امروز قدرى آب خوردم . سينه ام قدرى شير پيدا كرده و ياد على اصغر و لب تشنه او افتادم كه در اثر عطش ، بر سينه من چنگ مى زد و تقاضاى آب داشت.(3)

بى تابى زينب (سلام الله علیها) كنار خيمه امام سجاد (علیه السلام)
يكى از سربازان دشمن مى گويد: بانوى بلند قامتى را كنار خيمه اى ديدم ، در حالى كه آتش اطراف آن خيمه شعله مى كشيد، آن بانو گاهى به طرف راست و چپ و گاهى به آسمان نگاه مى كرد و دستهايش را بر اثر شدت ناراحتى به هم مى زد، و گاهى وارد آن خيمه مى شد، و بيرون مى آمد، با سرعت نزد او رفتم و گفتم : اى بانو مگر شعله آتش را نمى بينى چرا مانند ساير بانوان فرار نمى كنى ؟
زينب (سلام الله علیها) گريه كرد و فرمود: اى آقا! ما شخص بيمارى در ميان اين خيمه داريم كه قدرت بر نشستن و برخاستن ندارد، چگونه او را تنها بگذارم و بروم با اينكه آتش از هر سو به طرف او شعله مى كشد؟(4)

زينب (سلام الله علیها) كنار بدن پاره پاره
حميد بن مسلم (از سربازان دشمن) مى گويد: به خدا سوگند زينب دختر على (علیه السلام) را فراموش نمى كنم كه در كنار بدنهاى پاره پاره ، ناله و گريه مى كرد و با صداى جانسوز و قلب غمبار مى گفت :
وا محمداه صلى عليك ملائكة السّماء هذا حسين مرمل بالدماء، مقطّع الاعضاء و بناتك سبايا...؛ فرياد اى محمد! درود فرشتگان آسمان بر تو باد، اين حسين تو است كه در خون غوطور است ، اعضايش قطع شده ، و دختران تو به عنوان اسير، عبور داده مى شوند...
و در روايت ديگر آمده : سخنان ديگرى فرمود، از جمله گفت :
...هذا حسين مجزور الرّاس من القفا، مسلوب العمامة و الرّداء...بابى المهموم حتى قضى ، بابى العطشان حتى مضى ، بابى من شيبته تقطر بالدماء...؛ اى جد بزرگوار، اين حسين تو است كه سرش را از قفا بريده اند، لباس و عمامه اش را به يغما برده اند، پدرم به فداى آن كسى كه با غمها و داغهاى فراوان شهيد شد، پدرم به فداى آن تشنه كامى كه با لب تشنه جان داد، پدرم به فداى آن كسى كه قطرات خون از محاسن شريفش مى ريزد...
در بعضى از روايات آمده : اهل بيت (علیه السلام) عمر سعد را سوگند دادند آنها را از كنار قتلگاه عبور دهند، تا تجديد عهد با شهدا بنمايند.
راوى مى گويد: زينب كبرى (سلام الله علیها) به گونه اى روضه خواند و گريه مى كرد كه : فابكت و الله كل عدو و صديق؛ سوگند به خدا هر دوست و دشمن از گريه و گفتار زينب (سلام الله علیها) گريه كرد.(5)
در بعضى از مقاتل آمده : زينب (سلام الله علیها) خم شد و بدن پاره پاره برادر را در آغوش گرفت و دهانش را روى حلقوم بريده برادر نهاد و مى بوسيد و مى گفت : اخى ! لو خيرت بين الرحيل و المقام عندك لاخترت المقام عندك و لو ان السباع تاءكل من لحمى؛ اى برادرم ! اگر مرا بين سكونت در كنار تو (در كربلا) و بين رفتن به سوى مدينه ، مخير مى نمودند، سكونت همراه تو را بر مى گزيدم ، گرچه درندگان بيابان گوشت بدنم را بخورند.(6)
چون چاره نيست ، مى روم و مى گذارمت
اى پاره پاره تن به خدا مى سپارمت
سپس گفت : يابن امى لقد كللت عن المدافعة لهؤ لاء و الاطفال و هذا متنى قد اسود من الضرب؛ اى پسر مادرم ، از نگهدارى اين كودكان و بانوان ، در برابر دشمن ، كوفته و درمانده شده ام و اين كمر (يا چهره) من است كه بر اثر ضربه دشمن ، سياه شده است

پرستارى زينب (سلام الله علیها) از فاطمه صغرى
طبق نقل علامه مجلسى ، فاطمه صغرى دختر امام حسين (علیه السلام) مى گويد:
كنار خيمه ايستاده بودم و پيكردهاى پاره پاره شهيدان كربلا را مى نگريستم ، در اين فكر بودم كه بر سر ما چه ..خواهد آمد، آيا ما را مى كشند يا اسير مى كنند؟ ناگاه سوارى از دشمن به سوى ما آمد، با گره نيزه اش به بانوان مى زد و چادر و روسرى آنها را مى كشيد و غارت مى كرد و آنها با فريادهاى خود، پيامبر (ص) على ، حسن و حسين (علیه السلام) را به يارى مى طلبيدند، بسيار پريشان بودم و بر خود مى لرزيدم ، به عمه ام زينب (ام كلثوم كبرى) پناه بردم . در اين هنگام ديدم ، ستمگرى به سوى من آمد، فرار كردم و گمان نمودم كه از دستش نجات مى يابم ، با كعب نيزه بر بين شانه هايم زد، از جانب صورت به زمين افتادم ، گوشواره ام را كشيد و گوشم را دريد و گوشواره و مقنعه ام را ربود. خون از ناحيه گوش بر صورت و سرم جريان يافت ، بى هوش شدم ، وقتى كه به هوش آمدم ، ديدم سرم بر دامن عمه ام زينب (سلام الله علیها) است و او گريه مى كرد و به من مى فرمود: برخيز به خيمه برويم و ببينيم تا بر بانوان حرم و برادر بيمارت چه گذشت.
برخاسم و گفتم : اى عمه جان ! آيا پارچه اى هست تا با آن سرم را از نگاه ناظران بپوشانم ؟ زينب (سلام الله علیها) فرمود: يا بنتاه ! عمتك مثلك دخترم ! عمه تو نيز مثل تو است . با هم به خيمه بازگشتيم ، ديدم آنچه در خيمه بود، همه را غارت كردند و امام سجاد (علیه السلام) به صورت بر زمين افتاده است و از شدت گرسنگى و تشنگى و دردها قدرت حركت ندارد، ما براى او گريه كرديم و او براى ما گريه كرد.

گريه امام زمان (علیه السلام) بر اسيرى حضرت زينب (سلام الله علیها)
حاج ملا سلطانعلى ، كه از جمله عابدان و زاهدان بود، مى گويد:
در خواب به محضر مبارك امام زمان (علیه السلام) مشرف شدم ، عرض ‍ كردم : مولاى من ! آنچه در زيارت ناحيه مقدسه ذكر شده است كه فلانذبنك صباحا و مساء و لابكين عينك بدل الدموع دماء صحيح است ؟ فرمود: آرى !
گفتم : آن مصيبتى كه در سوگ آن ، به جاى اشك خون گريه مى كنيد، كدام است ؟ آن مصيبت على اكبر است ؟ فرمود: نه ! اگر على اكبر زنده بود، او هم در اين مصيبت، خون گريه مى كرد!
گفتم : آيا مقصود مصيبت حضرت عباس (علیه السلام) است ؟ فرمود: نه ! بلكه آن حضرت عباس هم در حيات بود، او نيز در اين مصيبت خون گريه مى كرد!
عرض كردم : آيا مصيبت حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) است ؟ فرمود: نه ! اگر حضرت سيد الشهداء (علیه السلام) هم بود، در اين مصيبت خون گريه مى كرد!
پرسيدم : پس اين كدام مصيبت است ؟ فرمود: مصيبت اسير عمه ام زينب (سلام الله علیها) است.(7)
هنگامى كه زن غساله ، بدن رقيه (سلام الله علیها) را غسل مى داد، ناگاه دست از غسل كشيد، و گفت : سرپرست اين اسيران كيست ؟
حضرت زينب (سلام الله علیها) فرمود: چه مى خواهى ؟
غساله گفت : اين دخترك به چه بيمارى مبتلا بوده كه بدنش كبود است ؟
حضرت زينب (سلام الله علیها) در پاسخ فرمود: اى زن ! او بيمار نبود؛ و اين كبودي ها آثار تازيانه ها و ضربه هاى دشمنان است .(8)
و در روايت ديگر است كه آن زن دست از غسل كشيد و دستهايش ‍ را بر سرش زد و گريست . گفتند: چرا بر سر مى زنى؟ گفت : مادر اين دختر كجاست تا به من بگويد چرا قسمتهايى از بدن اين دخترك سياه شده است ؟ گفتند: اين سياهى ها اثر تازيانه هاى دشمنان است .(9)
استاد ما، عالم عامل ، حضرت آيت الله عبدالكريم حق شناس ‍ فرمود:
در دوران طلبگى حجره اى كنار كتابخانه مسجد جامع در طبقه دوم داشتم . ايام محرم بود، در مسجد عزادارى امام حسين (علیه السلام) بر پا بود و من در حجره خود مشغول مطالعه بودم . هنگام مطالعه خوابم برد و پس از مدت كوتاهى بيدار شدم و برخاستم وضو گرفتم ، و به حجره بازگشتم . دفعه سوم در حال خواب و بيدارى بودم كه ديدم در بسته حجره ام باز شد و چند خانم مجلله وارد شدند. به من الهام شد كه يكى از آنها حضرت زينب (سلام الله علیها) بود.
فرمود: چرا در مراسم عزادارى شكرت نمى كنى ؟
عرض كردم : مطالعه مى كنم ، بعد مى روم .
فرمود: نه ! در ايام محرم (يا روز عاشورا) درس تعطيل است ، بايد بروى مجلس شركت كنى .

امام زمان (علیه السلام) كنار قبر عمه اش در شام
در مقدمه كتاب ((خصايص الزينبيه)) داستانى آمده است كه نشان مى دهد قبر زينب (سلام الله علیها) در شام است و آن اينكه :
مرحوم حاج محمد رضا سقازاده ، كه يكى از وعاظ توانمند بود، نقل مى كند: روزى به محضر يكى از علماى بزرگ و مجتهد مقدس ‍ و مهذب ، حاج ملاعلى همدانى مشرف گشتم و از او درباره مرقد حضرت زينب جويا شدم ، او در جوابم فرمود:
روزى مرحوم حضرت آيت الله الغظمى آقا ضياء عراقى (كه از محققين و مراجع تقليد بود) فرمودند: شخصى شيعه مذهب از شيعيان قطيف عربستان به قصد زيارت حضرت امام رضا (علیه السلام) عازم ايران مى گردد. او در طول راه پول خود را گم مى كند. حيران و سرگردان مى ماند و براى رفع مشكل متوسل به حضرت بقية الله امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مى گردد. در همان حال سيد نورانى را مى بيند كه به او مبلغى مرحمت كرده و مى گويد: اين مبلغ تو را به ((سامره)) مى رساند.
چون به آن شهر رسيدى ، پيش وكيل ما ((حاج ميزا حسن شيرازى)) مى روى و به او مى گويى : سيد مهدى مى گويد آن قدر پول از طرف من به تو بدهد كه تو را به مشهد برساند و مشكل مالى ات را برطرف سازد. اگر او نشانه خواست ، به او بگو: امسال در فصل تابستان ، شما با حاج ملاعلى كنى طهرانى ، در شام در حرم عمه ام مشرف بوديد، ازدحام جمعيت باعث شده بود كه حرم عمه ام كثيف گردد و آشغال ريخته شود. شما عبا از دوش گرفته و با آن حرم را جاروب كردى ! و حاج ملاعلى كنى نيز آن آشغال ها را بيرون مى ريخت ... و من در كنار شما بودم !!.
شيعه قطيفى مى گويد: چون به سامرا رسيدم و به خدمت مرحوم شيرازى شرفياب شدم جريان را به عرض او رساندم . بى اختيار در حالى كه اشك شوق مى ريخت ، دست در گردنم افكند و چشمهايم را بوسيد و تبريك گفت و مبالغى را برايم مرحمت كرد.
چون به تهران آمدم ، خدمت حاج آقاى كنى رسيدم و آن جريان را براى او نيز تعريف نمودم . او تصديق كرد، ولى بسيار متاءثر گشت كه اى كاش اين نمايندگى و افتخار نصيب او مى شد.(10)

نتيجه احترام يك سنى به حضرت زينب (سلام الله علیها)
يكى از شيعيان ، به قصد زيارت قبر بى بى حضرت زينب (سلام الله علیها) از ايران حركت كرد تا به گمرك ، در مرز بازرگان ، رسيد. شخصى كه مسئول گمرك بود، پير زن را خيلى اذيت كرد و به شدت او را آزار روحى داد. مرتب سؤال مى كرد: براى چه به شام مى روى ؟ پولهايت را جاى ديگر خرج كن .
زن گفت : اگر به شام بروم ، شكايت تو را به آن حضرت مى كنم .
گمركچى گفت : برو و هر چه مى خواهى بگو، من از كسى ترسى ندارم .
زن پس از اينكه خودش را به حرم و به قبر مطهر رساند، پس از زيارت با دلى شكسته و گريه كنان عرض كرد: اى بى بى ! تو را به جان حسين ات انتقام مرا از اين مرد گمركچى بگير.
زن هر بار به حرم مشرف مى شد، خواسته اش را تكرار مى كرد. آن شب در عالم خواب بى بى زينب (سلام الله علیها) را ديد كه آن را صدا زد.
زن متوجه شد و پرسيد: شما كيستيد؟
حضرت زينب (سلام الله علیها) فرمود: دختر على بن ابى طالب (علیه السلام) هستم ، آيا از اين مرد شكايت كردى ؟
زن عرض كرد: بله ، بى بى جان ! او به واسطه دوستى ما به شما مرا به سختى آزار داد من از شما مى خواهم انتقام مرا از او بگيريد.
بى بى فرمود: به خاطر من از گناه او بگذر.
زن گفت : از خطاى او نمى گذرم .
بى بى سه بار فرمايش خود را تكرار كرد و از زن خواست كه گمركچى را عفو كند و در هر بار زن با سماجت بسيار بر خواسته اش اصرار ورزيد. روز بعد زن خواسته اش را دوباره تكرار كرد. شب بعد هم بى بى را در خواب و به زن فرمود: از خطاى گمركچى بگذر.
باز هم زن حرف بى بى را قبول نكرد و بار سوم بى بى به او فرمود: او را به من ببخش ، او كار خير كرده و من مى خواهم تلافى كنم .
زن پرسيد: اى بانوى دو جهان ! اى دختر مولاى من ، اين مرد گمركچى كه شيعه نبود، اين قدر مرا اذيت كرد، چه كارى انجام داده كه نزد شما محبوب شده است ؟
حضرت فرمود: او اهل تسنن است ، چند ماه پيش از اين مكان رد مى شد و به سمت بغداد مى رفت . در بين راه چشمش به گنبد من افتاد، از همان راه دور براى من تواضع و احترام كرد. از اين جهت او بر ما حقى دارد و تو بايد او را عفو كنى و من ضامن مى شوم كه اين كار تو را در قيامت تلافى كنم .
زن از خواب بيدار شد و سجده شكر را به جاى آورد و بعد به شهر خود مراجعت كرد.
در بين راه گمركچى زن را ديد و از او پرسيد: آيا شكايت مرا به بى بى كردى؟
زن گفت : آرى اما بى بى به خاطر تواضع و احترامى كه به ايشان كردى ، تو را عفو كرد. سپس ماجرا را دقيق بازگو كرد.
مرد گفت : من از قوم قبيله عثمانى هستم و اكنون شيعه شدم . سپس ‍ ذكر شهادتين را به زبان جاى كرد.(داستانهایی از کرامات حضرت زینب سلام الله علیها: عباس عزیزی)

^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^

1- كبرت الاحمر، ص 162.
2- الحوادث و الوقايع ، ج 3 ص 23.
3- عقيله بنى هاشم ، ص 34 و 35.
4- معالى السبطين ، ج 2 ص 8
5- بحار الانوار، ج 45، ص 58 و 59
6- معالى السبطين ، ج 2، ص 55
7- شيفتگان حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ج 1 ص ‍ 145.
8- الوقايع و الحوادث ج 5، ص 81
9- مرقاة الايقان ، ص 52.
10- سيماى زينب كبرى ، ص 143.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

قرآن كريم
















سلام ، برای ارسال سؤال خود و یا صحبت با کارشناس سایت بر روی نام کارشناس کلیک و یا برای ارسال ایمیل به نشانی زیر کلیک کنید[email protected]

تماس با ما
Close and go back to page